تبليغاتX
Oo پاسخ به اتهام oO

Oo پاسخ به اتهام oO

اسلام و مسیحیت در دادگاه عقل و منطق

نسبت اعجاز به محمّد[ص](2): شق القمر

 

 

یکی از معجزات حضرت محمّد(ص)، شقّ القمر، یعنی به دو نیم کردن ماه، بوده است. قرآن، به عنوان کهنترین و معتبرترین منبع موجود در مورد حیات حضرت محمّد(ص)، در آیات ابتدایی سورۀ قمر به این معجزه اشاره فرموده است:

 

اقْترََبَتِ السَّاعَةُ وَ انشَقَّ الْقَمَرُ وَ إِن یرَوْاْ ءَایةً یعْرِضُواْ وَ یقُولُواْ سِحْرٌ مُّسْتَمِر

قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت! و هر گاه نشانه و معجزه‏اى را ببینند روى گردانده، مى‏گویند: «این سحرى مستمر است».

 

روایات صحیح السند بسیاری نیز به وقوع این معجزه اشاره نموده اند:

شهرت وقوع شق القمر از آن حضرت مانند خورشید در وسط آسمان است و اصحاب سید مختار(پیامبر) و تابعین اخیار چون عبد اللَّه مسعود و انس بن مالک و حذیفه یمانى و ابن عباس و جبیر بن مطعم و عبد اللَّه بن عمرو و جمهور اهل تفسیر، اخبار به آن نموده‏اند، و نیز در نقلى صحیح آمده که:

«ابوجهل لعین و یهودى دیگر شبى به حضرت رسالت(ص) رسیدند و آن شب چهاردهم ماه بود و قمر به مرتبه بدریه رسیده بود. ابوجهل گفت "اى محمد بر وفق دعوى خود بما آیتى بنما و الا سر تو را به شمشیر بردارم" فرمود که چه میخواهى ابوجهل به آن یهودى گفت که چه چیز است که فعل آن متعذر باشد و از تحت قدرت بشر بیرون در چپ و راست خود مینگریست و در این باب اندیشه میکرد یهودى گفت که "محمد(ص) ساحر است و آنچه از او اقتراح مى‏کنیم به قوت سحر آن را به ما مینماید به او بگو تا ماه را بشکافد که سحر در آسمان تاثیر نمیکند و ساحر را در آن تصرفى و اقتدارى نیست و چون از اتیان آن عاجز شود او را بقتل رسانیم" ابوجهل گفت "این ماه را براى ما بشکاف" آن حضرت دعا فرمود، انگشت سبابه برآورد و اشاره بماه کرد ماه را دو نیم ساخت یک نیمه آن بر جاى خود بماند و نیمى دیگر بطرف دیگر رفت و زمانى بآن هیئات بماند. ابو جهل گفت "آن را ملتسم ساز" آن حضرت اشاره فرمود هر دو نیمه به هم پیوستند. یهودى ایمان آورد. ابوجهل پرجهل گفت که "او چشم ما را به سحر بسته است و به جهت آن قمر را منشق به ما نمود از جماعت مسافران که از اطراف افاق برسند بپرسند بپرسیم تا ایشان امشب انشقاق قمر را دیده‏اند یا نه" چون از آینده و رونده پرسیدند جواب دادند که در فلان شب ماه را به دو نیمه دیدیم با وجود این معجزۀ باهره ابوجهل ایمان نیاورد و آن را حمل بر سحر کرد و کفار قریش نیز تابع او شدند و گفتند: "سحرکم ابن ابى کبشه سحر کرد بر شما" این ابن کبشه و تسمیه او باین اسم آنجا سمت ذکر یافت. حق سبحانه این آیه فرستاد که "وَ إِنْ یرَوْا" و اگر ببینند کافران "آیةً" نشانه ای از آیات قدرت ما که ان اظهار معجزه نیره است بر دست پیغمبر تا دلیل صدق دعوى او باشد "یعْرِضُوا" اعراض کنند از تأمل کردن در آن و روى بگردانند از انقیاد نمودن به صحت آن به جهت عناد و حسد "وَ یقُولُوا" و گویند که این آیت "سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ" جادوییست دایم و مطرد یعنى همیشه سحر از محمد صادر میشود و دایم الاوقات به این ارتکاب مینماید»

 آیه دال است بر آنکه ایشان قبل از این آیه آیات مترادفه و معجزات متتابعه را از آن حضرت مشاهده کرده بودند.

(منهج الصادقین فی إلزام المخالفین، ج‏9، ص: 94-93)

 

تفسیر قمی، ضمن روایت مشابهی نقل می کند که زمان وقوع شق القمر، شب چهارده ماه ذی الحجه بوده است و البته مدعی است که درخواست کنندگان معجزه، چهارده نفر بودند:

          امام صادق(ع) فرمود:

«چهارده نفر از اصحاب عقبه، شب چهاردهم ذی حجه جمع شدند و به پیامبر(ص) گفتند: "هیچ پیامبری نبوده است، مگر اینکه نشانه(معجزه) ای داشته است، پس نشانۀ تو در امشبت چیست؟" پیامبر فرمود: "چه می خواهید؟" گفتند: "اگر نزد پروردگارت قدری داری، به ماه امر کن دو نیم شود" پس جبرئیل نزول کرد و گفت: "ای محمّد، پروردگارت بر تو سلام می فرستد و می فرماید: من اطاعت از تو را به هر چیزی امر کرده ام." پس سرش را بلند کرد و به ماه امر کرد که دو نیم شود، پس به نیم شد. پس پیامبر برای شکر خدا، سجده کرد و شیعیان ما سجده کردند. سپس پیامبر سرش را بلند نمود و سرهایشان را بلند کردند، سپس فرمود: "به آنگونه که بود بازگردانده شود" پس به آنگونه که بود بازگردانده شد...»

(تفسیر قمی، ج‏2، ص: 341)

 

  البته بیانات این دو روایت، علیرغم اختلافات جزئی که دارند، تناقضی با هم ندارند. برای مثال در روایت اوّل نیامده است که به غیر از ابوجهل و آن مرد یهودی، فرد دیگری حضور نداشت، و نیز هر کدام از دو روایت، بخشی از آنچه گفته شده است و بخشی از اعمال طرفین را توضیح می دهند.

  به طور مشابه روایات بسیار دیگری نیز وجود دارند که شق القمر را تأیید می کنند و روایات آن نزدیک به حدّ تواتر است، و لذا به لحاظ تاریخی، باید امری محقّق بدانیم.

 

  اکنون به شبهات نویسندۀ مسیحی، علیه معجزۀ شق القمر را بررسی می کنیم:

 

نویسندۀ مسیحی:

در اینجا نیز چنین تفسیری با چندین اشکال عمده مواجه است. اوّل، در این آیات نام محمّد ذکر نشده است.

پاسخ:

اولاً اگر این استدلال صحیح بود، تمام پیشگوییهایی که مسیحیان به کتب مقدّس یهود در مورد عیسی مسیح نسبت می دهند و می گویند حضرت عیسی(ع) آنها را محقّق ساخت، نیز باطل بود. زیرا در هیچ جای عهد عتیق نام عیسی دیده نمی شود و مسیحیان تنها با کمک شواهد و قرائن، این پیشگوییها را به حضرت عیسی(ع) نسبت می دهند، پس وقتی در آن پیشگوییها نامی از کسی که آنها را محقّق می سازد، نیامده است، بر چه اساسی با این اطمینان، آنها را به حضرت عیسی(ع) نسبت می دهند؟

 

ثانیاً نیامدن نام مبارک پیامبر در آن سوره دلیل بر نفی مسئله نمی ‌شود، زیرا در موارد دیگر نیز اسم پیامبر در آیه نیست ولی با قراین، شواهد، دلایل عقلی و شواهد روایی مطلب روشن می‌شود. مثلاً در سورۀ اسراء و بحث معراج نامی از پیامبر نیامده است و تعبیر «عبد» آمده است، ولی تردیدی نیست که آیه اول سوره اسراء مربوط به جریان معراج پیامبر است. شواهد روایی، این مطلب را به آسانی ثابت می‌کند.

  آیه دوم سوره قمر تا حد زیادی روشن می کند که آیۀ اول باید مربوط به اعجاز باشد. چون از آیه و نشانه بودن آن سخن گفته، و رویگردانی برخی از آن. اینها نشانۀ معجزه بودن شق القمر می شود. البته شاید لازم به یادآوری باشد که قرآن از واژۀ معجزه استفاده نمی فرماید و برای معرّفی معجزه از دو واژۀ آیه به معنای نشانه و بینه به معنای نشانۀ روشن، استفاده می فرماید.

 

ثالثاً باید در فهم آیات به شأن نزول و روایاتی که در مورد آن آمده است، مراجعه کنیم. سخن متخصصان و کارشناسان را که مفسران قرآن هستند، جستجو نماییم.

  مفسرین شیعه و سنی با کمال قاطعیت و صراحت می‌گویند: آیات اول سورۀ قمر مربوط به شق‌القمر و شکافته شدن ماه به عنوان معجزه در زمان رسول اکرم(ص) می‌ باشد. در کتاب‌های تفسیر معتبری نظیر: تفسیر البیان، تفسیر مجمع البیان، تفسیر ابوالفتوح رازی، تفسیر منهج الصادقین، تفسیر صافی،‌تفسیر نور الثقلین، المیزان. از تفاسیر اهل سنت: تفسیر طبری، در المنثور، کشاف، تفسیر کبیر فخر رازی، فی ظلال القرآن، متفق‌اند بر این که آیات سوره قمر مربوط به جریان شق‌القمر است.

  فخر رازی از اهل سنت و طبرسی از شیعه تأکید نموده‌اند که آیات یاد شده در صدد بیان شق‌القمر است که در زمان پیامبر(ص) رخ داده است. از این گذشته در منابع روایی شیعی و سنی بیش از 40 حدیث درباره شق‌القمر آمده و تصریح گردیده که آیات یاد شده مربوط به شق‌القمر است.

  همچنین، بر اساس تحقیق برخی دانشمندان در کتاب تاریخی «تاریخ فرشته» آمده است: در عهد رسول الله اهل میلبار هندوستان شق‌القمر را دیدند و در نوشته‌های خود ثبت کردند. حاکم آن شهر پس از آن که تحقیقاتی در این زمینه به عمل آورد، برای او ثابت شد که این موضوع در اثر اعجاز پیامبر تحقق یافته است، و دین اسلام را پذیرفت.

در نتیجه معلوم می‌شود که به دلایل شواهد روایی و تاریخی آیات اول سوره قمر ناظر به جریان شق‌القمر است.

 

نویسندۀ مسیحی:

دوم، قرآن این واقعه را معجزه نمی نامد، هر چند واژۀ «آیت» یا نشانه را بکار برده است.

پاسخ:

  به این فرمایش جناب نویسنده فقط باید بخندیم. این شبهه از آن شبهاتی است که ارزش جواب دادن را به راستی ندارد، ولی برای روشن شدن ذهن برخی افراد که آگاهی کافی ندارند عرض می کنیم:

 

اولاً با این حساب، رستاخیز مسیح هم که به ادعای مسیحیان رخ داده است، یک معجزه نیست، زیرا طبق نقل انجیل خودشان، عیسی به عنوان «یک نشانه» یا «یک آیت» از آن یاد کرده است و نه یک معجزه:

 

Τότε ἀπεκρίθησαν αὐτῷ τινες τῶν γραμματέων καὶ Φαρισαίων λέγοντες, Διδάσκαλε, θέλομεν ἀπὸ σοῦ σημεῖον ἰδεῖν. ὁ δὲ ἀποκριθεὶς εἶπεν αὐτοῖς, Γενεὰ πονηρὰ καὶ μοιχαλὶς σημεῖον ἐπιζητεῖ, καὶ σημεῖον οὐ δοθήσεται αὐτῇ εἰ μὴ τὸ σημεῖον Ἰωνᾶ τοῦ προφήτου. ὥσπερ γὰρ ἦν Ἰωνᾶς ἐν τῇ κοιλίᾳ τοῦ κήτους τρεῖς ἡμέρας καὶ τρεῖς νύκτας, οὕτως ἔσται υἱὸς τοῦ ἀνθρώπου ἐν τῇ καρδίᾳ τῆς γῆς τρεῖς ἡμέρας καὶ τρεῖς νύκτας.

آنگاه عده‌ای از علمای دین و فَریسیان به او گفتند: «استاد، می‌خواهیم آیتی از تو ببینیم.» پاسخ داد: «نسل شرارت‌پیشه و زناکار آیتی می‌خواهند! امّا آیتی بدیشان داده نخواهد شد، جز آیت یونس نبی. زیرا همانگونه که یونس سه شبانه‌روز در شکم ماهیِ بزرگی بود، پسر‌انسان نیز سه شبانه‌روز در دل زمین خواهد بود.

(انجیل متی، فصل12، آیات 40-38)

 

با این وجود، مسیحیان آن را امری برای اثبات حقّانیت مسیح می دانند، و همین نویسنده بر سر آن، با مخالفین به مناظره هم نشسته است. عجیب است، که چرا اگر نشانه و آیتی را انجیل خودشان ادعا کرده باشد، برای اثبات حقّانیت کیش خود از آن استفاده می کنند ولی نشانه و آیت قرآن را رد می کنند. آیا این چیزی جز غرض و تعصّب است؟

  به راستی چرا وقتی کفّار قریش از پیامبر(ص) یک نشانه بخواهند و او آنرا ارائه بدهد، این معجزه نیست، ولی وقتی از عیسی(ع) نشانه بخواهند و او آنرا ارائه بدهد، این مسئله معجزه است؟

 

ثانیاً هر کس با ادبیات قرآن آشنا باشد، می داند که قرآن اساساً از واژۀ معجزه برای آنچه ما آنرا معجزه می خوانیم، استفاده نفرموده است، بلکه قرآن از دو واژۀ آیة و بینة، برای نشان دادن معجزه استفاده می کند. برای مثال حضرت موسی(ع) با 9 معجزه، به سوی فرعون فرستاده می شود، قرآن می فرماید که حضرت موسی(ع) با 9 نشانه که ید بیضاء هم یکی از آنها بود، به سوی فرعون فرستاده شد(نمل:12، و همچنین نگاه کنید به اسراء:101). پس در قرآن منظور از «آیت» یا نشانه، معجزه است.

  و آیۀ دوم سورۀ قمر نیز شق القمر را آیت و نشانه ای می نامد که کافران با دیدنش رویگردان شده و آنرا سحر نامیده اند.

  پس آشکار است که شق القمر از دیدگاه قرآن یک معجزه است، زیرا قرآن برای معرفی معجزه از واژۀ آیت یا واژۀ بینة استفاده می کند و این شبهۀ نویسنده تنها ناشی از دانش بسیار پایین اوست و البته خود ایشان نیز مقصّر نیست، زیرا تنها در حال نقل شبهات مختلف موجود علیه اسلام است. این افراد، تنها به تکرار شبهات پیشینیان خود می پردازند.

 

نویسندۀ مسیحی:

سوم، اگر این معجزه بوده پس با دیگر قسمتهای قرآن در تناقض است که بیانگر این هستند که محمد اعمال خارق العاده ای مثل این انجام نداد(آل عمران 184-181).

پاسخ:

  این همه شور و هیجان این افراد، برای تحریف حقیقت به راستی اعجاب آور است! نویسنده در گذشته این ادعای گزاف را مطرح کرده است، و حالا تا آخر کار می خواهد از آن به صورت پیاپی استفاده کند. در پاسخ به این سخن باطل، پیشتر عرض کردیم که:

اولاً قرآن در آیات 181 تا 184 از سورۀ آل عمران، ابداً درخواست معجزه را رد نفرموده است و نگفته است که حضرت محمّد(ص) اعمال خارق العاده ای مثل شق القمر انجام نداد، بلکه فرموده است که پیامبران پیشین نیز معجزه آوردند، و اینها تکذیبشان کردند. ای کاش جناب نویسنده یک بار این آیات را می خواند، تا بداند این آیات خودش را روسیاه می نماید!

ثانیاً قرآن معجزه را «آیة» به معنای نشانه می خواند. برای مثال وقتی حضرت موسی(ع) با 9 معجزه، به سوی فرعون فرستاده می شود، قرآن می فرماید که حضرت موسی(ع) با 9 نشانه که ید بیضاء هم یکی از آنها بود، به سوی فرعون فرستاده شد(نمل:12، و همچنین نگاه کنید به اسراء:101). پس در قرآن منظور از «آیة» یا نشانه، معجزه است. حال قرآن در آیه 2 از سورۀ قمر میفرماید: «هر گاه نشانه را ببینند، روى گردانده، مى‏گویند: "این سحرى مستمر است"‏»، و این آیه به خوبی نشان می دهد که معجزاتی به حضرت محمّد(ص) داده می شد، ولی آنها روی گردانده، میگویند این سحری آشکار است، که البته اسناد تاریخی نیز، چنین مواردی را گزارش کرده اند. بدون شک نمیتوان منظور قرآن از "آیة" یا نشانه، را در اینجا آیات قرآن دانست، زیرا قرآن به صورت شفاهی به آنها ابلاغ می شد، و آنها آیات قرآن را میشنیدند، و نمیدیدند، ولی اینجا از دیده شدن نشانه، و سحر خواندن آن سخن به میان آمده است. مشابه همین امر در آیات 14 و 15 از سورۀ صافات ارائه شده است.

ثالثاً واژۀ دیگری که در قرآن به معنای معجزه است، "بینة" است که جمع آن میشود "بیّنات"، که معنی آن "نشانۀ روشن" است. قرآن بارها اشاره فرموده است که به پیامبران پیشین بینات داده شده بود(بقره:87، نساء:153، مائده:110، اعراف:101، یونس:13,74، نحل:44، طه:72، غافر:28 و غیره) و در این آیات، بینات به معنای معجزه است، اکنون اگر به آیه 86 از سورۀ آل عمران نگاه کنیم، میبینیم که میفرماید حضرت رسول(ص) با بینات به نظر مردم رفته است. نظر به اینکه قرآن در آیۀ قبل فرموده است که هر کس جز اسلام دینی را برگزیند، از او پذیرفته نمیشود، و در ابتدای این آیه از کسانی سخن میگوید که بعد از ایمانشان کافر شده اند، آشکار است که منظور از رسول، حضرت محمّد(ص) است. نگاهی به آیات 85 و 86 سورۀ آل عمران میاندازیم: «و هر کس جز اسلام، آیینى براى خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زیانکاران است. چگونه خداوند جمعیتى را هدایت مى‏کند که بعد از ایمان و گواهى به حقّانیت رسول و آمدن نشانه‏هاى روشن(بینات) براى آنها، کافر شدند؟!...»

رابعاً خود قرآن به معجزاتی مثل شقّ القمر(سورۀ قمر، آیه 1) اشاره دارد، و نیز تواریخ معتبر اسلامی، معجزات فراوانی را به حضرت محمّد(ص) نسبت میدهند که در بحث معجزات حدیثی ارائه خواهد شد.

خامساً معجزه به ارادۀ پیامبران نیست، بلکه با اجازه و اراده و خواست خداوند، ارائه میشود. اگر پیامبری درخواست معجزه را در یک زمان رد کند، به معنای این نیست که آن پیامبر، معجزه نداشته است، بلکه به معنای آن است که خداوند اراده نفرموده است که آن معجزه را ارائه بدهد.

سادساً گاهی کافران معجزات عجیبی را درخواست میکردند و پیامبر هم رد میفرمودند، مثلاً یکی از کفار به پیامبر گفته بود اگر پیامبر هستی، کاری کن که یک کیسه پر از طلا، به من داده شود!! به نظر شما این معجزه باید انجام میشد؟

سابعاً اگر مسیحیان کمی به کتاب مقدّس خودشان نگاه بیندازند، موارد بسیاری از نداشتن معجزه و یا خودداری از ارائۀ معجزه را می بینند:

*طبق گزارش انجیل متی در باب 11، آیه 9، حضرت عیسی(ع)، در سخنانش در مورد حضرت یحیی(ع)، او را از پیامبر برتر میداند: «پس برای دیدن چه رفتید؟ برای دیدن پیامبری؟ آری، به شما می‌گویم کسی که از پیامبر نیز برتر است». در آیه 41 از باب 10 از انجیل یوحنّا میخوانیم: «بسیاری نزدش(یعنی نزد عیسی) آمدند. ایشان می‌گفتند: "هرچند یحیی هیچ معجزه نکرد، امّا هرآنچه دربارۀ این شخص گفت، راست بود."» پس یحیی هیچ اعجازی نداشته است، ولی سخنانش در مورد حضرت عیسی(ع) راست و درست بوده است. به گزارش آیه 26 از باب 21 انجیل متی، همه یحیی را پیامبر میدانستند. حضرت یحیی(ع)، پیامبر و حتی از پیامبر برتر است، و در عین حال هیچ معجزه ای ارائه نفرموده است.

*کتاب مقدّس، به برخی پیامبران مانند حضرت ارمیا(ع)، هیچ معجزه ای نسبت نداده است.

*در باب 8 از انجیل مرقس، در آیات 11 تا 13، چنین میخوانیم: «۱۱فَریسیان نزد عیسی آمدند و با او به مباحثه نشستند. آنها برای آزمایش، آیتی آسمانی از او خواستند. ۱۲امّا عیسی آهی از دل برآورد و گفت: "چرا این نسل خواستار آیت است؟ آمین، به شما می‌گویم، هیچ آیتی به آنها داده نخواهد شد." ۱۳سپس ایشان را ترک گفت و باز سوار قایق شده، به آن سوی دریا رفت.»

*در باب 23 از انجیل لوقا، در آیات 8 تا 11، چنین میخوانیم: «۸هیرودیس چون عیسی را دید، بسیار شاد شد، زیرا دیرزمانی خواهان دیدار وی بود. پس بنا‌بر آنچه دربارۀ عیسی شنیده بود، امید داشت آیتی از او ببیند. ۹پس پرسشهای بسیار از عیسی کرد، امّا عیسی پاسخی به او نداد. ۱۰سران کاهنان و علمای دین که در آنجا بودند، سخت بر او اتهام می‌زدند. ۱۱هیرودیس و سربازانش نیز به او بی‌حرمتی کردند و به استهزایش گرفتند. سپس ردایی فاخر بر او پوشاندند و نزد پیلاتُس بازفرستادند.»

*در باب 22 از انجیل لوقا، در آیات 63 تا 65، چنین میخوانیم: «۶۳آنان که عیسی را در میان داشتند، به استهزا و زدن او آغاز کردند. ۶۴چشمان او را بسته، می‌گفتند: "نبوّت کن و بگو چه کسی تو را می‌زند؟" ۶۵و ناسزاهای بسیارِ دیگر به او می‌گفتند.»

*میدانیم که بنا به ادعای اناجیل مسیحیان، مسیح مصلوب شد، حال بد نیست به گزارش آنها در مورد ماجرای صلیب توجه کنیم. در انجیل متی، باب 27، آیات 39 تا 43 چنین میخوانیم: «۳۹رهگذران سرهای خود را تکان داده، ناسزاگویان ۴۰می‌گفتند: "ای تو که می‌خواستی معبد را ویران کنی و سه روزه آن را بازبسازی، خود را نجات ده! اگر پسر خدایی از صلیب فرود بیا!" ۴۱سران کاهنان و علمای دین و مشایخ نیز استهزایش کرده، می‌گفتند: ۴۲"دیگران را نجات داد، امّا خود را نمی‌تواند نجات دهد! اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون از صلیب پایین بیاید تا به او ایمان آوریم. ۴۳او به خدا توکل دارد؛ پس اگر خدا دوستش می‌دارد، اکنون او را نجات دهد، زیرا ادعا می‌کرد پسر خداست!"»

*در باب 4 انجیل متی، آیات 3 تا 7، چنین میخوانیم: «۳آنگاه وسوسه‌گر نزدش آمد و گفت: "اگر پسر خدایی، به این سنگها بگو نان شوند!" ۴عیسی در پاسخ گفت: «نوشته شده است که: "انسان تنها به نان زنده نیست، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا صادر شود." ۵سپس ابلیس او را به شهر مقدّس برد و بر فراز معبد قرار داد ۶و گفت: "اگر پسر خدایی، خود را به زیر افکن، زیرا نوشته شده است: "دربارۀ تو به فرشتگان خود فرمان خواهد داد و آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت،مبادا پایت به سنگی برخورَد." ۷عیسی به او پاسخ داد: "این نیز نوشته شده که، 'خداوند خدای خود را میازما'."»

پس این سخنان گزاف جناب نویسندۀ مسیحی، بر نبوّت و معجزه داشتن حضرت محمّد(ص) هیچ خدشه ای وارد ننموده است.

در واقع نویسنده در اینجا مرتکب مغالطۀ "تفسیر ناصحیح" شده است و این مغالطه را به همراه مغالطۀ "رها نکردن پیشفرض" مدام تکرار می کند!

 

نویسندۀ مسیحی:

چهارم، این متن نسبت به آیاتی که در آنها از درخواست بی ایمانان از محمد برای انجام معجزه سخن می رود، قدیمی تر است.

پاسخ:

  اولاً این ادعای جناب نویسنده ادعایی بدون سند است، پس مرتکب مغالطۀ ادعای بدون سند، شده است.

 

  ثانیاً فرض کنیم که تمام اسناد موجود به درخواست معجزه بعد از وقوع شق القمر اشاره کرده باشند، این مسئله قرار است چه چیزی را ثابت کند؟

  این مسئله نه می تواند ثابت کند که پیش از شق القمر، کافران هرگز درخواست معجزه نکرده بودند، چرا که اگر کسی چنین ادعایی بکند، مرتکب مغالطۀ "استدلال از سکوت" شده است، یعنی از آنجا که تاریخ ادعا نکرده است که پیش از آن درخواست معجزه شده است، نتیجه بگیرد که پیش از آن درخواست معجزه نشده است!

 و نه می تواند ثابت کند که شق القمر یک معجزه نبوده است. در واقع هدف نویسنده این است که بگوید اگر شق القمر یک معجزه بود، کافران از او معجزه ای دیگر را نمی خواستند!!! در پاسخ عرض می کنیم:

اولاً اگر اینطور است، چرا با وقوع معجزات فراوان که از عیسی سر زد، طبق کتاب مقدّس خودتان، در آیاتی که در بالا شرحش گذشت در شب محاکمه و زمان مصلوب شدنش، از او معجزه می خواستند؟ چرا اینجا نتیجه نمی گیرید که اگر معجزه ای از عیسی سر زده بود، دیگر از او درخواست معجزه نمی کردند؟ چرا نمی گویید معجزاتی که اناجیل به عیسی نسبت می دهند، مربوط به پیش از درخواستهای دادگاه از عیسی برای ارائۀ معجزه بوده است؟

ثانیاً کافران و منکران، در هر عصری بهانه ای برای انکار حقیقت دارند، در آن عصر معجزه را سحر می نامیدند، و از آنجا که به اعتقاد خودشان معجزه ای ندیده بودند، باز درخواست معجزه می کردند! در این عصر نیز، مثل جناب نویسنده، با هر معجزه ای که روبرو می شوند برایش چند بهانۀ واهی دست و پا می کنند، و باز ادعا می کنند که هیچ معجزه ای از پیامبر اسلام سر نزده است و باز از ما می خواهند یک معجزه برای پیامبرمان معرفی کنیم!!!

ثالثاً معجزۀ شق القمر، را به هر حال تمام افراد ندیده بودند، و به همین دلیل هم ممکن بوده است، دوباره از حضرت رسول(ص) درخواست معجزه شود.

 

  پس این شبهه، چیزی را علیه معجزۀ شق القمر اثبات نمی کند و مثل سایر شبهات جناب نویسنده، یک بهانۀ واهی است.

 

نویسندۀ مسیحی:

پنجم، وقوع چنین حادثه ای، می بایست در سراسر جهان توجه مردمان را به خود جلب می کرد، ولی مدارکی دال بر وقوع این چنین رویدادی در تاریخ وجود ندارد.(See Pfander, 311-12.)

پاسخ:

اولاً در اناجیل چهارگانه نیز حوادث بزرگی مطرح شده است، که منطقی است که انتظار داشته باشیم که در اسناد تاریخی مختلف نقل شده باشند:

 

اول، در انجیل متی27: 53-51 چنین می خوانیم:

Καὶ ἰδοὺ τὸ καταπέτασμα τοῦ ναοῦ ἐσχίσθη ἀπ' ἄνωθεν ἕως κάτω εἰς δύο, καὶ ἡ γῆ ἐσείσθη, καὶ αἱ πέτραι ἐσχίσθησαν, καὶ τὰ μνημεῖα ἀνεῴχθησαν καὶ πολλὰ σώματα τῶν κεκοιμημένων ἁγίων ἠγέρθησαν, καὶ ἐξελθόντες ἐκ τῶν μνημείων μετὰ τὴν ἔγερσιν αὐτοῦ εἰσῆλθον εἰς τὴν ἁγίαν πόλιν καὶ ἐνεφανίσθησαν πολλοῖς.

در همان‌دم، پردۀ محرابگاه از بالا تا پایین دوپاره شد. زمین لرزید و سنگها شکافته گردید. قبرها گشوده شد و بدنهای بسیاری از مقدّسان که آرمیده بودند، برخاستند. آنها از قبرها به‌در آمدند و پس از رستاخیز عیسی، به شهر مقدّس رفتند و خود را به شمار بسیاری از مردم نمایان ساختند.

 

اگر چنین اتفاق بزرگی رخ داده بود و قبرها شکافته شده بودند و مردگان برخاسته بودند، انتظار می رفت تمام گزارشها، بدان اشاره کنند، ولی حتی سه انجیل دیگر، یعنی اناجیل مرقس، لوقا و یوحنّا نیز به آن هیچ اشاره ای نکرده اند، چه برسد به تواریخ یهودیان و مشرکین. به راستی چرا فقط نویسندۀ انجیل متی از این ماجرا خبر دارد و سایر کسانی که پیش و پس از او، به نوشتن اناجیل رسمی کلیسا پرداختند و غیرمسیحیانی که کتابهای تاریخ نوشتند، از این سخنان خبری ندارند؟

 

 

دوم، انجیلهای متی، مرقس و لوقا مدعی هستند که از ساعت 6 تا 9، جهان را ظلمات گرفت. مرقس33:15 چنین می گوید:

Καὶ γενομένης ὥρας ἕκτης σκότος ἐγένετο ἐφ' ὅλην τὴν γῆν ἕως ὥρας ἐνάτης.

از ساعت ششم تا نهم، تاریکی تمامی زمین را فراگرفت.

 

  گذشته از اینکه به نظر می رسد این سه نویسنده، از گرد بودن زمین و اینکه وقتی در سرزمین ما روز است، در نیمی از جهان، شب است، خبر نداشته اند، با توجه به این تاریکی سه ساعته، که امری بسیار عجیب بوده است، و لزومی هم نداشته است که مردمی که در مناطقی که روز بوده است به آسمان نگاه کنند، و هوا صاف باشد تا متوجه آن شوند، و نیز بعید بوده است که کسی در آن زمان بخوابد، آشکارا می بینیم که مردمان سایر ملل از وقوع چنین تاریکی طولانی و ممتدّی خبر نداده و از آن مطلع نیستند و تاریخهای غیرمسیحیان از آن سخن نمی گویند.

 

 

سوم، انجیل متی مدعی است که هیرودیس دستور به کشتار کودکان داد تا مسیح کشته شود. متی16:2 چنین می گوید:

Τότε Ἡρῴδης ἰδὼν ὅτι ἐνεπαίχθη ὑπὸ τῶν μάγων ἐθυμώθη λίαν, καὶ ἀποστείλας ἀνεῖλεν πάντας τοὺς παῖδας τοὺς ἐν Βηθλέεμ καὶ ἐν πᾶσι τοῖς ὁρίοις αὐτῆς ἀπὸ διετοῦς καὶ κατωτέρω, κατὰ τὸν χρόνον ὃν ἠκρίβωσεν παρὰ τῶν μάγων

چون هیرودیس دریافت که مُغان فریبش داده‌اند، سخت برآشفت و دستور داد تا در بیت‌لِحِم و اطراف آن همۀ پسران دو ساله و کمتر را، مطابق با زمانی که از مُغان تحقیق کرده بود، بکشند.

 

ولی باز هم سه انجیل دیگر و تواریخ به این حادثه هیچ اشاره ای ننموده اند. حتی طبق گزارش فصل2 از انجیل لوقا، مریم مقدّس(س) و شوهرش یوسف، به جای اینکه طبق گزارش متی به خاطر دستور هیرودیس مأمور به فرار به مصر شوند، پس از آنکه ایّام تطهیرشان گذشت، عیسی را در حالی که نوزاد بود به اورشلیم بردند تا به خداوند تقدیمش کنند و بعد از انجام آیین به شهر ناصره در جلیل بازگشتند.(لوقا2: 39-21)

 

 

چهارم، اناجیل همنوا(مرقس، متی و لوقا) ادعا می کنند که آسمان گشوده شد و روح مانند کبوتری بر عیسی آمد. مرقس10:1 چنین می گوید:

καὶ εὐθὺς ἀναβαίνων ἐκ τοῦ ὕδατος εἶδεν σχιζομένους τοὺς οὐρανοὺς καὶ τὸ πνεῦμα ὡς περιστερὰν καταβαῖνον εἰς αὐτόν

چون عیسی از آب برمی‌آمد، در‌‌دم دید که آسمان گشوده شده و روح همچون کبوتری بر او فرود می‌آید.

 

باز هم این حادثه از قرار معلوم در روز رخ داده است، و انتظار می رفته است که مردمان مناطقی که در آنها روز است، حادثه را ببینند، ولی تواریخ سایر ملل هیچ گزارشی در این مورد ارائه نکرده اند.

 

 

  پس تعجب می کنم از جناب نویسندۀ منتقد، که انتظار دارد مردم سایر مناطق، حادثه ای را که در دل شب رخ داده است را دیده و در تاریخ ثبت کنند، ولی انتظار ندارد که این حوادث عظیم که در روز روشن رخ داده است، مانند تاریکی سه ساعتۀ زمین و شکافته شدن آسمان، را مردم سایر مناطق ببینند و ثبت کنند.

 

 

 

ثانیاً ابداً نباید انتظار داشت که شق القمر در سراسر جهان توجه مردمان را به خود جلب کرده باشد! گویا نویسنده از گرد بودن زمین خبر ندارد! مسلّم است که در بخشهایی از زمین، اساساً ماه قابل رؤیت نبوده است، در نیمی از کرۀ زمین در آن لحظه، روز بوده است، امّا در مناطقی که شب بود و ماه قابل رؤیت بود، نیز ممکن بوده است که در مناطقی هوا ابری باشد و ماه قابل رؤیت نباشد. در مناطقی که شب بوده است و هوا صاف بوده است، نیز بدون شک اکثر مردم در این زمان خواب بودند، زیرا در اکثر آن مناطق ساعات پس از نیمه شب در حال سپری شدن بود و مردمان قدیم معمولاً از ابتدای شب می خوابیدند. در مناطقی هم که شب بود و مردم بیدار بودند، معمولاً مردمان آن زمان را در خانه و خیمه به سر می بردند، نه اینکه در بیرون از محلّ زندگی خود باشند، پس اکثرشان امکان دیدن آنرا نداشتند و آن کسانی هم که در خانه نبودند، معمولاً مدام به آسمان نگاه نمی کردند و اگر هم به آسمان نگاه می کردند، وقوع معجزۀ شق القمر، مربوط به زمان کوتاهی بوده است و اقلیتی ناچیز از آنها شانس دیدن حادثه را داشتند، و لذا افراد بسیار کمی امکان رؤیت آن را داشته اند.

  امّا همین افراد قلیلی که ممکن بوده است، حادثه را دیده باشند، بعید بوده است که به یک مورخ دسترسی داشته بوده باشند و اگر دسترسی داشته بوده باشند، بعید بوده است که مورخ یا حتی افراد دیگر حرفشان را باور کنند، زیرا مردمان سایر مناطق نمی دانستند که اصل ماجرا چیست و یک معجزه از سوی یک پیامبر رخ داده است، و در اکثر موارد فرد به خیالپردازی یا دروغگویی محکوم می شده است و اگر هم مورخی چنین چیزی را نوشته باشد، باید توجه کنیم که از اسناد تاریخی قدیم، میزان بسیار ناچیزی به دست ما رسیده است.

  با وجود تمام این موارد، می بینیم که نشانی از رؤیت این معجزه در هند دیده می شود، چنانکه کتاب تاریخ فرشته نقل می کند که در عهد رسول الله اهل میلبار هندوستان شق‌القمر را دیدند و در نوشته‌های خود ثبت کردند. حاکم آن شهر پس از آن که تحقیقاتی در این زمینه به عمل آورد، برای او ثابت شد که این موضوع در اثر اعجاز پیامبر تحقق یافته است، و دین اسلام را پذیرفت.

 

نویسندۀ مسیحی:

ششم، حتی عده ای از مفسران مسلمان می گویند که این متن مربوط به روز قیامت بازپسین می باشد و نه وقوع معجزه ای در دوران زندگی محمّد. آنان استدلال می کنند که کلمه «ساعت» به ایام آخر اشاره دارد و زمان گذشتۀ فعل را شیوۀ معمول زبان عربی برای پیشگویی واقعه ای در آینده می دانند.

پاسخ:

  وقتی بخواهیم حقیقتی را انکار کنیم باید مثل جناب نویسنده، به هر چیزی دست دراز کنیم، و حالا می بینیم که ایشان نظر یک اقلیّت ناچیز از مفسّران را اساس قرار داده است. در پاسخ عرض می کنیم:

 

اولاً، اگر به صرف وجود تفسیرهای مختلف باید اعتقاد خود را کنار بگذاریم، در بین مسیحیان گروههایی بوده و هستند که با تفسیرهای خود از کتاب مقدّس، تثلیث، الوهیت مسیح و مصلوب شدنش را که اساسهای اعتقادی مسیحیت هستند، رد می کنند. ابیونیتها که مسیحیان قرن اوّلی نیز بودند، اعتقادی به خدا بودن عیسی و پیامبر بودن پولس نداشتند و گروههای دیگری در گذشته بوده و هنوز هستند که مانند آنها خدا بودن عیسی و تثلیث را انکار می کرده و می کنند. در دورۀ جدید، معروفترین این گروهها شاهدان یهوه هستند، که با بحثهای سنگین گرامری در متن یونانی عهد جدید و متن عبری عهد عتیق، خدا بودن عیسی را به کل انکار می کنند. مصلوب شدن مسیح را نیز مسیحیان ماریسیونی انکار کرده اند. مسیحیان یکتاانگار، با تفسیرهای خاص خود از کتاب مقدّس، تثلیث را باطل و امری خارج از این کتاب می دانند. چرا جناب نویسنده، با توجه به تفسیرهای مختلفی که بر روی آیات به اصطلاح اثباتگر خدا بودن مسیح و تثلیث وجود دارد(که در فصلهای پنج و شش در موردشان بحث خواهیم کرد)، دست از اعتقاد به خدا بودن عیسی و تثلیث بر نمی دارند؟

  البته لازم می دانم یادآوری کنم که اینکه این گروهها که تثلیث و خدا بودن عیسی را قبول ندارند، در اقلّیت هستند، به خاطر باطل بودن عقایدشان نیست، بلکه به این خاطر است، که قرنها تحت تعقیب بوده اند، و به دست مسیحیانی که حکومت را در دست داشتند و به تثلیث اعتقاد داشتند، کشته می شدند.

 

ثانیاً، یک تفسیر وقتی اهمیت دارد و می تواند یک احتمال باشد، که یک تفسیر منطقی و معقول باشد، در حالی که تفسیر قضیه به وقوع شق القمر در قیامت، یک تفسیر غیرمنطقی است که با متن آیات ابتدایی سورۀ قمر، همخوانی ندارد. در خصوص پاسخ به این عده از مفسّران که اقلّیتی بسیار کوچک از مفسّران هستند، در تفاسیر گوناگون پاسخ های مختلفی ارائه شده که به برخی  اشاره می شود:

1. در آیۀ نخستین سورۀ قمر هیچ صحبتی از وقوع قیامت نیست. بله ساعت به معنای روز قیامت است، و تمام مفسّرین این را می پذیرند، ولی آیه از وقوع قیامت سخن نگفته است، بلکه از نزدیک شدن قیامت سخن گفته است. چگونه و با چه منطقی، نزدیک شدن قیامت، به معنای وقوع قیامت دانسته شده است؟

2. ذکر این موضوع به صورت "فعل ماضى" (انشق القمر) نشان مى‏دهد که "شق القمر" واقع شده است، همان گونه که نزدیکى رستاخیز(اقتربت الساعه) با ظهور آخرین پیامبر نیز تحقق یافته است. این ادعا که اینجا پیشگویی شده است، نیاز به اثبات دارد، و ما هیچ دلیلی برای اینکه اینگونه فکر کنیم نداریم، ضمن اینکه انشقاق قمر، هرگز به عنوان یکی از حوادثی که در قیامت رخ خواهد داد، معرفی نشده است.

3. اگر در این آیه سخن از معجزه نباشد، تناسبى با نسبت سحر به پیامبر که در آیه بعد آمده است ندارد،

4. ذکر "و کذبوا و اتبعوا اهوائهم" که خبر از تکذیب مشرکان نسبت به این واقعه مى‏دهد، بیانگر حادثه ای صورت گرفته است، و نمی تواند مربوط به روز قیامت باشد.

5. روایات فراوانى در کتب اسلامى در زمینه وقوع این اعجاز نقل شده که در حد شهرت یا تواتر است و قابل انکار نمى‏باشد.

6. نقل تاریخی که اشاره دارد "حذیفه" صحابى مشهور داستان شق القمر را در حضور جمع کثیرى در مسجد مدائن نقل کرد و هیچ کس بر او ایراد نگرفت، با اینکه بسیارى از حاضران عصر پیامبر را درک کرده بودند (این حدیث را درالمنثور و قرطبى در ذیل آیه مورد بحث آورده‏اند).(تفسیر نمونه، ج23، ص13)

 


برچسب‌ها: انشق القمر, شق القمر, معجزات نبوی, اعجاز, حضرت محمّد, ص
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 5:25  توسط محسن  | 

نسبت اعجاز به محمّد[ص](1): ادعای نداشتن معجزه

   در آغاز بحث بررسی معجزات حضرت محمّد(ص)، نویسندۀ مسیحی مجدّداً سخنان خویش، یعنی تکرار تهمت معجزه نداشتن حضرت محمّد(ص)، را تکرار می نماید. ما نیز مجدّداً پاسخ را تکرار می کنیم:

 

نویسندۀ مسیحی:

اکثر مسلمانان معتقدند که ادعای پیامبر بودن محمّد، توسط معجزاتی تصدیق شد، ولی بسیاری از نویسندگان مسلمان تأکید دارند که تنها معجزه محمّد سوره های قرآن بوده است.

پاسخ:

  البته وقتی هدف ما از مطلب نوشتن در مورد اسلام، انکار آن باشد، همین شرایط پیش می آید! نوشته ای را می خوانیم و دچار سوءبرداشت می شویم و بعد همین سوءبرداشت را به نام نظر نویسنده مطرح می نماییم!(البته دقّت دارید که نویسندۀ مسیحی، حتی یک نفر از این «بسیاری از نویسندگان مسلمان» را نیز به ما معرفی ننموده است!)

  مشخص و مسلّم است که هر نویسنده ای، چه مسلمان و چه نامسلمان، اگر بخواهد انکار کند که حضرت محمّد(ص) معجزاتی غیر از قرآن داشته اند، باید کلّ تاریخ اسلام را انکار نماید. تواریخ اسلامی از سیرۀ ابن اسحاق با فاصله ای در حدود یک قرن از دوران حیات ایشان گرفته، تا تواریخ متأخر دیگر، معجزات فراوانی را به آن حضرت نسبت می دهند و اتفاقاً برعکس گزارشات اناجیل، این گزارشات دارای سلسله راوی هم هستند و در برخی موارد معجزاتی به صورت متواتر گزارش گشته اند؛ لذا برعکس گزارشات اناجیل مشخص و معلوم است که حادثه را چه کسی یا کسانی دیده و نقل کرده اند و بعد چه کسی از آنها نقل کرده است تا برسد به نویسندۀ کتاب. پس انکار معجزات نبوی، جز با انکار تاریخ، ممکن نیست.

  امّا آنچه گروهی از نویسندگان مسلمان به درستی گفته اند و جناب نویسنده درست نفهمیده است و از آن، این برداشت ناصحیح را کرده است، این است که معجزاتی که در تاریخ ذکر شده اند و حتی متواتر هستند، را ما با چشم خودمان ندیده ایم و هر چند گزارش معتبر باشد، برای ما یقین کامل ایجاد نمی کنند و در مقابل قرآن حاوی معجزات زنده برای ماست، و یقین ایجاد می کند، زیرا ما معجزات آنرا با چشمان خویش می بینیم.(نظر به اینکه نویسندۀ مسیحی نام نویسندگان مورد نظرش را نیاورده است، ما نیز نمی توانیم نظر آنها را یک به یک مطرح کنیم، و آدرسی به کتابهای آنها بدهیم، و مجموع سخنان آنها را نقل می کنیم.)

  در آخر، برای اینکه بفهمید جناب نویسنده تا چه حد منطقی تشریف دارند، یک نکته را یادآوری می کنم: آیا اگر بسیاری از نویسندگان مسلمان ادعا کنند که معجزۀ حضرت محمّد(ص) تنها در سوره های قرآن بوده است، باید ادعای آنها را با چشمان بسته بپذیریم؟ مسلّم است که چنین نگرشی ناصحیح است. چرا جناب نویسنده، به خاطر اینکه بسیاری از نویسندگان مسیحی، نوشتجات کتاب مقدّس را تا عصر هجوم بابلیها، افسانه و اساطیر می دانند، این باور را قبول نمی کند و نمی پذیرد که داستانهای کتاب مقدّسش تا این عصر افسانه و اساطیر است؟ چرا با وجود اینکه بسیاری از نویسندگان مسیحی، تثلیث را غیرمنطقی و غلط می دانند، ایشان تثلیث را درست می داند؟ و صدها چرای دیگر!

 

نویسندۀ مسیحی:

در واقع خود محمّد نیز در قرآن مدعی هیچ نشانه دیگری جز آیات قرآن نیست، حتی در آن زمان که با درخواستهای پیاپی بی ایمانان مبنی بر ظهور معجزه در کشمکش بود(آل عمران 184-181). با این وجود احادیث و روایات اسلامی مملو از داستانهای معجزه است. معجزاتی که به محمّد نسبت داده شده اند، در سه مقوله اصلی قرار می گیرند: آنچه در قرآن ذکر شده است، پیشگوییهای اعجازآمیز محمّد در قرآن و معجزاتی که در احادیث نقل شده اند.(در مورد معجزات مذکور در روایات و احادیث، به «تفسیر مفاهیم صحیح بخاری» نوشته محمد بن اسماعیل بخاری مراجعه کنید. بسیاری از مطالب این بخش بر اساس تحقیق منتشر نشده ای از «مارک فورمن» به نام «معجزات اسلام» است.)

پاسخ:

اولاً جناب نویسنده به شکلی زیرکانه قرآن را به حضرت محمّد(ص) نسبت می دهد و به صورت پیشفرض آنرا ادعاهای آن حضرت می داند و سعی دارد این را به ما نیز تلقین کند؛ بدین جهت مرتکب مغالطۀ رها نکردن پیش فرض شده است و به نگر من با این روش مرتکب مغالطۀ تلقین نیز گردیده است.

  ما نمی خواهیم به صورت پیشفرض بگوییم قرآن کلام خداست، ولی خب جناب نویسنده بر چه اساسی ثابت می کند که قرآن نظرات و ادعاهای شخصی حضرت محمّد(ص) بوده است؟ لازمۀ یک بحث منطقی که جناب نویسنده خیلی از آن فاصله دارند، این است که نظر به مناقشاتی که بر سر گویندۀ قرآن بین مسلمانان و نامسلمانان وجود دارد، یا مدعی نشوند که فلان شخص قرآن را گفته است یا اگر مدعی می شوند، برای سخنشان دلیلی بیاورند.

  به هر حال، ما احادیث متواتری مثل حدیث غدیر و حدیث ثقلین از حضرت محمّد(ص) داریم که بین شیعیان و اهل سنّت تواتر دارند و به خاطر تواتری که دارند نباید شک کرد که گویندۀ آنها حضرت محمّد(ص) بوده اند. یک مقایسۀ بسیاری ساده بین ادبیات قرآن و ادبیات این حدیثهای متواتر، به خوبی نشان می دهد که گویندۀ قرآن فردی غیر از حضرت محمّد(ص) است. پس بر اساس شواهد موجود، بدون شک باید مطمئن باشیم که گویندۀ قرآن، حضرت محمّد(ص) نبوده است.(اثبات اینکه گویندۀ قرآن، خداوند بوده است، در بحثهای بعدی ارائه خواهد شد.)

 

ثانیاً ایشان ادعاهای باطل خویش مبنی برای خودداری پیامبر بزرگوار اسلام(ص) از ارائۀ معجزه را تکرار می نماید. اینجا ما پاسخ قبلی خویش به سخنان غلط ایشان را تکرار می کنیم:

اولاً قرآن در آیات 181 تا 184 از سورۀ آل عمران، ابداً درخواست معجزه را رد نفرموده است، بلکه فرموده است که پیامبران پیشین نیز معجزه آوردند، و اینها تکذیبشان کردند.

ثانیاً قرآن معجزه را «آیة» به معنای نشانه می خواند. برای مثال وقتی حضرت موسی(ع) با 9 معجزه، به سوی فرعون فرستاده می شود، قرآن می فرماید که حضرت موسی(ع) با 9 نشانه که ید بیضاء هم یکی از آنها بود، به سوی فرعون فرستاده شد(نمل:12، و همچنین نگاه کنید به اسراء:101). پس در قرآن منظور از «آیة» یا نشانه، معجزه است. حال قرآن در آیه 2 از سورۀ قمر میفرماید: «هر گاه نشانه را ببينند، روى گردانده، مى‏گويند: "اين سحرى مستمر است"‏»، و این آیه به خوبی نشان می دهد که معجزاتی از سوی حضرت محمّد(ص) ارائه می شد، ولی آنها روی گردانده، می گویند این سحری آشکار است، که البته اسناد تاریخی نیز، چنین مواردی را گزارش کرده اند. بدون شک نمیتوان منظور قرآن از "آیة" یا نشانه، را در اینجا آیات قرآن دانست، زیرا قرآن به صورت شفاهی به آنها ابلاغ می شد، و آنها آیات قرآن را می شنیدند، و نمی دیدند، ولی اینجا از دیده شدن نشانه، و سحر خواندن آن سخن به میان آمده است. مشابه همین امر در آیات 14 و 15 از سورۀ صافات ارائه شده است.

ثالثاً واژۀ دیگری که در قرآن به معنای معجزه است، "بینة" است که جمع آن میشود "بیّنات"، و معنی آن "نشانۀ روشن" است. قرآن بارها اشاره فرموده است که به پیامبران پیشین بینات داده شده بود(بقره:87، نساء:153، مائده:110، اعراف:101، یونس:13,74، نحل:44، طه:72، غافر:28 و غیره) و در این آیات، بینات به معنای معجزه است، اکنون اگر به آیه 86 از سورۀ آل عمران نگاه کنیم، می بینیم که می فرماید حضرت رسول(ص) با بینات به نزد مردم رفته است. نظر به اینکه قرآن در آیۀ قبل فرموده است که هر کس جز اسلام دینی را برگزیند، از او پذیرفته نمی شود، و در ابتدای این آیه از کسانی سخن می گوید که بعد از ایمانشان کافر شده اند، آشکار است که منظور از رسول، حضرت محمّد(ص) است. نگاهی به آیات 85 و 86 سورۀ آل عمران می اندازیم: «و هر كس جز اسلام، آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زيانكاران است. چگونه خداوند جمعيّتى را هدايت مى‏كند كه بعد از ايمان و گواهى به حقّانيّت رسول و آمدن نشانه‏هاى روشن(بینات) براى آنها، كافر شدند؟!...»

رابعاً خود قرآن به معجزاتی مثل شقّ القمر(سورۀ قمر، آیه 1) اشاره دارد، و نیز تواریخ معتبر اسلامی، معجزات فراوانی را به حضرت محمّد(ص) نسبت میدهند که در بحث معجزات حدیثی ارائه خواهد شد.

خامساً معجزه به ارادۀ پیامبران نیست، بلکه با اجازه و اراده و خواست خداوند، ارائه میشود. اگر پیامبری درخواست معجزه را در یک زمان رد کند، به معنای این نیست که آن پیامبر، معجزه نداشته است، بلکه به معنای آن است که خداوند اراده نفرموده است که آن معجزه را ارائه بدهد.

سادساً گاهی کافران معجزات عجیبی را درخواست میکردند و پیامبر هم رد میفرمودند، مثلاً یکی از کفّار به پیامبر گفته بود اگر پیامبر هستی، کاری کن که یک کیسه پر از طلا، به من داده شود!! به نظر شما این معجزه باید انجام می شد؟

سابعاً اگر مسیحیان کمی به کتاب مقدّس خودشان نگاه بیندازند، متوجه می شوند که معجزه نداشتن و خودداری از ارائۀ معجزه چیزی از پیامبر بودن یک پیامبر کم نمی کند:

*طبق گزارش انجیل متی در باب 11، آیه 9، حضرت عیسی(ع)، در سخنانش در مورد حضرت یحیی(ع)، او را از پیامبر برتر میداند: «پس برای دیدن چه رفتید؟ برای دیدن پیامبری؟ آری، به شما می‌گویم کسی که از پیامبر نیز برتر است». در آیه 41 از باب 10 از انجیل یوحنّا میخوانیم: «بسیاری نزدش(یعنی نزد عیسی) آمدند. ایشان می‌گفتند: "هرچند یحیی هیچ معجزه نکرد، امّا هرآنچه دربارۀ این شخص گفت، راست بود."» پس یحیی هیچ اعجازی نداشته است، ولی سخنانش در مورد حضرت عیسی(ع) راست و درست بوده است و از پیامبر هم برتر است. به گزارش آیه 26 از باب 21 انجیل متی، همه یحیی را پیامبر میدانستند. حضرت یحیی(ع)، پیامبر و حتی از پیامبر برتر است، و در عین حال هیچ معجزه ای ارائه نفرموده است.

*کتاب مقدّس، به برخی پیامبران مانند حضرت ارمیا(ع)، هیچ معجزه ای نسبت نداده است، آیا باید به این دلیل پیامبر بودن آن پیامبر را رد کنیم؟

*در باب 8 از انجیل مرقس، در آیات 11 تا 13، چنین میخوانیم: «۱۱فَریسیان نزد عیسی آمدند و با او به مباحثه نشستند. آنها برای آزمایش، آیتی آسمانی از او خواستند. ۱۲امّا عیسی آهی از دل برآورد و گفت: "چرا این نسل خواستار آیت است؟ آمین، به شما می‌گویم، هیچ آیتی به آنها داده نخواهد شد." ۱۳سپس ایشان را ترک گفت و باز سوار قایق شده، به آن سوی دریا رفت.» پس حضرت عیسی(ع) اینجا آشکارا درخواست معجزه را رد می کنند، و آنها را به هیچ معجزۀ دیگری ارجاع نمی دهند. آیا مسیحیان، حاضرند به این دلیل بگویند او پیامبر و مسیح نیست؟

*در باب 23 از انجیل لوقا، در آیات 8 تا 11، چنین میخوانیم: «۸هیرودیس چون عیسی را دید، بسیار شاد شد، زیرا دیرزمانی خواهان دیدار وی بود. پس بنا‌بر آنچه دربارۀ عیسی شنیده بود، امید داشت آیتی از او ببیند. ۹پس پرسشهای بسیار از عیسی کرد، امّا عیسی پاسخی به او نداد. ۱۰سران کاهنان و علمای دین که در آنجا بودند، سخت بر او اتهام می‌زدند. ۱۱هیرودیس و سربازانش نیز به او بی‌حرمتی کردند و به استهزایش گرفتند. سپس ردایی فاخر بر او پوشاندند و نزد پیلاتُس بازفرستادند.» پس باز هم می بینیم که "وقتی از عیسی میخواستند که همانند پیامبران پیشین، برای اثبات ادعاهای خود معجزه ای انجام بدهد، وی جواب رد میداد". لازم به ذکر است که این ماجرا در جایی رخ داد که بنا به گزارش اناجیل، حضرت عیسی(ع) در حال محاکمه بین مخالفین بود، و مهمترین جایی بود که حضرت عیسی(ع) باید از خود دفاع می کرد تا به نظر نرسد که یارای دفاع از خویش را ندارد و فقط بین مردمانی که عوام هستند قادر به دفاع از خویشتن است، ولی او حتی جواب آنها را نیز نمی دهد.

*در باب 22 از انجیل لوقا، در آیات 63 تا 65، چنین میخوانیم: «۶۳آنان که عیسی را در میان داشتند، به استهزا و زدن او آغاز کردند. ۶۴چشمان او را بسته، می‌گفتند: "نبوّت کن و بگو چه کسی تو را می‌زند؟" ۶۵و ناسزاهای بسیارِ دیگر به او می‌گفتند.» در اینجا نیز حضرت عیسی(ع) از معجزه کردن، خودداری فرموده است. این مورد هم در زمانی است که عیسی(ع) در حال محاکمه شدن است، و دفاع نکردن او از خودش میتواند باعث گمراهی افراد زیادی بشود، البته ممکن است که مسیحیان ادعا کنند که عیسی بعداً ظهور دوباره کرد و مردم پیش از به آسمان رفتنش او را دیدند و مطمئن شدند که او به راستی مسیح بوده است، ولی گذشته از نقدهایی که بر این ادعا وارد است و در آینده ارائه خواهند شد، چنانکه کتاب مقدّس می گوید این ظهور فقط بر پیروان پیشینش صورت گرفته است، و هیچ فردی غیر از مریدانش، او را ندیده است(اوّل قرنطیان15: 8-3 می گوید که او بر حواریون، پولس و پانصد نفر از برادران ظاهر شد، این را با ظهور نخستین او بر زنان، به گزارش اناجیل جمع بزنید!)، پس باز هم عدم دفاع مسیح از خودش در آن مجلس، باعث گمراهی افراد زیادی شده است.

*می دانیم که بنا به ادعای اناجیل مسیحیان، مسیح مصلوب شد، حال بد نیست به گزارش آنها در مورد ماجرای صلیب توجه کنیم. در انجیل متی، باب 27، آیات 39 تا 43 چنین میخوانیم: «۳۹رهگذران سرهای خود را تکان داده، ناسزاگویان ۴۰می‌گفتند: "ای تو که می‌خواستی معبد را ویران کنی و سه روزه آن را بازبسازی، خود را نجات ده! اگر پسر خدایی از صلیب فرود بیا!" ۴۱سران کاهنان و علمای دین و مشایخ نیز استهزایش کرده، می‌گفتند: ۴۲"دیگران را نجات داد، امّا خود را نمی‌تواند نجات دهد! اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون از صلیب پایین بیاید تا به او ایمان آوریم. ۴۳او به خدا توکل دارد؛ پس اگر خدا دوستش می‌دارد، اکنون او را نجات دهد، زیرا ادعا می‌کرد پسر خداست!"» پس باز می بینیم در همان شرایط، حضرت عیسی(ع) از دادن معجزه ای که مردم و کاهنان میخواهند، خودداری می کند. چرا وقتی او درخواست آنان را رد می کند، از دید این نویسندۀ محترم مسیحی، ایرادی محسوب نمیشود؟

*در باب 4 انجیل متی، آیات 3 تا 7، چنین میخوانیم: «۳آنگاه وسوسه‌گر نزدش آمد و گفت: "اگر پسر خدایی، به این سنگها بگو نان شوند!" ۴عیسی در پاسخ گفت: «نوشته شده است که: "انسان تنها به نان زنده نیست، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا صادر شود." ۵سپس ابلیس او را به شهر مقدّس برد و بر فراز معبد قرار داد ۶و گفت: "اگر پسر خدایی، خود را به زیر افکن، زیرا نوشته شده است: "دربارۀ تو به فرشتگان خود فرمان خواهد داد و آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت،مبادا پایت به سنگی برخورَد." ۷عیسی به او پاسخ داد: "این نیز نوشته شده که، 'خداوند خدای خود را میازما'."» پس می بینیم که اینجا نیز حضرت عیسی(ع) به دو درخواست معجزه از سوی ابلیس نه تنها جواب رد، که پاسخی بی معنی میدهد. مثلاً وقتی می گوید نوشته شده است که سنگ را نان کن، می گوید انسان تنها به نان زنده نیست!! این پاسخ با توجه به سخن ابلیس معنایی ندارد، ابلیس از او نخواسته بود که با سنگی که نان می شود، انسانی را زنده نگه دارد، که وی اینگونه پاسخ می دهد. با این وجود مسیحیان، حاضر نیستند به خاطر این جوابهای سربالا، بگویند حضرت عیسی(ع)، پیامبر و پسرخدا و مسیح نیست.

پس این سخنان گزاف نویسندۀ مسیحی، بر نبوّت حضرت محمّد(ص) هیچ خدشه ای وارد ننموده است.

 

ثالثاً با توجه توضیحات داده شده، هیچ تضادی بین گزارشهای تاریخی از معجزات نبوی و نظرات قرآن در مورد اعجاز حضرت محمّد(ص)، وجود ندارد.

 

نویسندۀ مسیحی:

  بسیاری از مسلمانان با اشاره به سوره انعام آیه 35 استدلال می کنند که محمّد می توانست معجزه کند: «چنان چه اعتراض آنان بر تو سخت آید، اگر توانی نقبی در زمین بساز یا نردبانی بر آسمان افراز، تا آیتی بر آنها آوری.»

  به هر حال بررسی دقیق این آیه از قرآن، نشان می دهد که این آیه نمی تواند دلیلی بر اثبات این ادعا باشد که محمد می توانست معجزه نماید. قبل از هر چیز این آیه، این آیه شرطی است و حالتی فرضی دارد: اگر توانی... «هرگز به این معنی نیست که او می توانست.».

پاسخ:

 نویسندۀ نگونبخت، سعی کرده است ضعیفترین دفاع مسلمانان را در مقابل حرفهای خودش طرح نماید!(البته شاید هم این پاسخ را بر اساس خیالات خویش از دفاعیات مسلمانان ارائه فرموده است!!) گویی ایشان خواسته است که با طرح یک دفاع ضعیف، ضربه ای سختتر به اسلام بزند. به هر روی، ما پاسخهای قوی را در بالا ذکر کرده ایم که نشان می دهند حضرت محمّد(ص) از دید قرآن نیز دارای معجزه بوده است و کافران معجزاتش را تکذیب می کردند. بهتر بود جناب نویسنده اگر قصد پاسخگویی داشتند، به پاسخهایی که در بالا ذکر شده است، پاسخ می دادند و نه به این پاسخهای ضعیف.

  بله، این آیه نشان نمی دهد که او «می توانست» معجزه ارائه بدهد. ولی خب، آیات دیگری از قرآن که آیات و بیّنات را به حضرت محمّد(ص) نسبت می دهند، به خوبی این مسئله را نشان می دهند که او به اذن خدا معجزات زیادی را ارائه فرموده است. چنانکه گفتیم قرآن، وقتی می خواهد یک معجزه را معرفی کنید از واژۀ "بینة" یا واژۀ "آیة"، استفاده می فرماید. در بالا به این آیات اشاره کردیم، و در پایین هم باز اشاره خواهیم کرد.

  از تمام اینها که بگذریم، نباید فراموش کنیم که قرآن خود یک معجزۀ زنده است، که به زودی و در بحثهای بعدی به خوبی در مورد آن بحث خواهد شد و نویسنده که زبدۀ شبهات مسیحیان علیه قرآن را نقل نموده است، به خوبی عجز و ناتوانی خویش و همکیشانش را در رد کردن قرآن، نشان می دهد.

  یادآوری این نکته نیز بد نیست که نویسنده "اعراض" را به اعتراض معنی کرده است!! به هر روی هر کس ذره ای عربی بداند، به خوبی درک می کند که اعراض به معنای اعتراض نیست، بلکه به معنایی رویگردانی است. اعتراض خودش یک واژۀ عربی است و معنی فارسی و عربی آن یکی است، و اگر قرآن می خواست بفرماید اعتراض، خب می فرمود اعتراض! البته بدبختانه برخی مترجمین مسلمان قرآن نیز مرتکب این اشتباه فاحش شده اند!! این مترجمین محترم، وقتی اینگونه بدون مسئولیت ترجمه می کنند، به خیالشان هم نمی رسد که شاید ترجمۀ غلطشان، مورد استفادۀ افراد مغرض قرار بگرید.

 

نویسندۀ مسیحی:

  دوم، حتی در خود آیه به طور زمینی گفته شده که محمد نمی توانست معجزه کند. در غیر اینصورت چرا برای انجام ندادن درخواست آنها، چنین فشار و اعتراضی را تحمّل می کرد. اگر او می توانست معجزه کند، به سادگی جلوی اعتراض و فشار آنها را که بر «بر او سخت می آمد» می گرفت.

پاسخ:

  به راستی، خواندن روش استدلال مخالفین اسلام، به خودی خود، دلیلی قوی بر حقّانیت اسلام است. به راستی، باید به این خاطر که با یک دین مخالف هستیم، به هر بهانه ای متوسّل بشویم و در برخی موارد، حتی حرف قبلی خود را نیز فراموش کنیم؟! در پاسخ این سخنان نویسنده، عرض می کنیم:

 اولاً ایشان گویا فرمایش خودشان را یادشان رفته است: «این آیه شرطی است و حالتی فرضی دارد: اگر توانی... هرگز به این معنی نیست که او می توانست»؛ خب به همین شکل، هرگز نیز به این معنا نیست که او نمی توانست! به راستی با کدام برهان منطقی از این آیه می شود عدم توانایی حضرت محمّد(ص) را بر انجام معجزه، استنتاج کرد؟

  ثانیاً اعراض(=رویگردانی) و نه اعتراض کافران، ابداً به این خاطر نبود که درخواست معجزات مورد نظرشان، رد شده بود. جناب نویسنده از کجا به این نتیجه رسیده اند که کافران به خاطر خودداری حضرت محمّد(ص) از ارائه کردن معجزه بود که اعراض می کردند(یا با ترجمۀ غلطی که ارائه می دهند: اعتراض می کردند)؟ گویا ایشان با روح کافران ارتباط برقرار فرموده اند و از آنها دلیل این اعراضشان را پرسیده اند!! به هر حال، هر کس چند آیه قبل را بخواند، به خوبی متوجه می شود که بحث بر سر عدم ارائه کردن معجزه نیست، بلکه بر سر پافشاری کافران در انکار حقیقت است. با هم آیات 33 تا 35 از سورۀ انعام را می خوانیم:

قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِى يَقُولُونَ  فَإِنهَُّمْ لَا يُكَذِّبُونَكَ وَ لَاكِنَّ الظَّلِمِينَ بَِايَاتِ اللَّهِ يجَْحَدُونَ(33)وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِكَ فَصَبرَُواْ عَلىَ‏ مَا كُذِّبُواْ وَ أُوذُواْ حَتىَّ أَتَئهُمْ نَصرُْنَا  وَ لَا مُبَدِّلَ لِكلَِمَاتِ اللَّهِ  وَ لَقَدْ جَاءَكَ مِن نَّبَإِىْ الْمُرْسَلِينَ(34( وَ إِن كاَنَ كَبرَُ عَلَيْكَ إِعْرَاضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَن تَبْتَغِىَ نَفَقًا فىِ الْأَرْضِ أَوْ سُلَّمًا فىِ السَّمَاءِ فَتَأْتِيهَُم بَِايَةٍ  وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلىَ الْهُدَى‏  فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ الْجَاهِلِينَ(35)

ترجمۀ آیات الله مکارم: ما مى‏دانيم كه گفتار آنها، تو را غمگين مى‏كند ولى (غم مخور! و بدان كه) آنها تو را تكذيب نمى‏كنند بلكه ظالمان، آيات خدا را انكار مى‏نمايند. (33(پيش از تو نيز پيامبرانى تكذيب شدند و در برابر تكذيبها، صبر و استقامت كردند و (در اين راه،) آزار ديدند، تا هنگامى كه يارى ما به آنها رسيد. (تو نيز چنين باش! و اين، يكى از سنتهاى الهى است) و هيچ چيز نمى‏تواند سنن خدا را تغيير دهد و اخبار پيامبران به تو رسيده است. (34( و اگر اعراض آنها بر تو سنگين است، چنانچه بتوانى نقبى در زمين بزنى، يا نردبانى به آسمان بگذارى (و اعماق زمين و آسمانها را جستجو كنى، چنين كن) تا آيه (و نشانه ديگرى) براى آنها بياورى! (ولى بدان كه اين لجوجان، ايمان نمى‏آورند!) امّا اگر خدا بخواهد، آنها را (به اجبار) بر هدايت جمع خواهد كرد. (ولى هدايت اجبارى، چه سودى دارد؟) پس هرگز از جاهلان مباش! (35)

  پس به خوبی آشکار است، بحث بر سر انکار و تکذیب کافران است و نه اعتراضشان به عدم ارائۀ معجزه. به راستی، چرا برخی افراد باید بخاطر تعصباتشان، اینگونه حقیقت را تحریف کنند؟

ثالثاً در آیه 33(دو آیه قبل از آیۀ مورد بحث)، با اشاره به اینکه کافران، «آیات الله» یعنی نشانه های خدا را انکار می کنند، به خوبی نشان داده شده است که حضرت محمّد(ص) به کافران معجزه ارائه کرده اند و آنها تکذیب کرده اند، چرا که قرآن برای معرفی معجزه از دو واژۀ آیة به معنای نشانه و بینّة به معنای نشانۀ روشن، استفاده می فرماید.

رابعاً چنانکه عرض کردیم، قرآن به خوبی نشان می دهد پیامبر معجزه داشتند. جهت تنویر اذهان، باز هم تکرار می کنیم:

 قرآن معجزه را «آیة» به معنای نشانه می خواند. برای مثال وقتی حضرت موسی(ع) با 9 معجزه، به سوی فرعون فرستاده می شود، قرآن می فرماید که حضرت موسی(ع) با 9 نشانه که ید بیضاء هم یکی از آنها بود، به سوی فرعون فرستاده شد(نمل:12، و همچنین نگاه کنید به اسراء:101). پس در قرآن منظور از «آیة» یا نشانه، معجزه است. حال قرآن در آیه 2 از سورۀ قمر میفرماید: «هر گاه نشانه را ببينند، روى گردانده، مى‏گويند: "اين سحرى مستمر است"‏»، و این آیه به خوبی نشان می دهد که معجزاتی از سوی حضرت محمّد(ص) ارائه می شد، ولی آنها روی گردانده، می گویند این سحری آشکار است، که البته اسناد تاریخی نیز، چنین مواردی را گزارش کرده اند. بدون شک نمیتوان منظور قرآن از "آیة" یا نشانه، را در اینجا آیات قرآن دانست، زیرا قرآن به صورت شفاهی به آنها ابلاغ می شد، و آنها آیات قرآن را می شنیدند، و نمی دیدند، ولی اینجا از دیده شدن نشانه، و سحر خواندن آن سخن به میان آمده است. مشابه همین امر در آیات 14 و 15 از سورۀ صافات ارائه شده است.

  واژۀ دیگری که در قرآن به معنای معجزه است، "بینة" است که جمع آن میشود "بیّنات"، و معنی آن "نشانۀ روشن" است. قرآن بارها اشاره فرموده است که به پیامبران پیشین بینات داده شده بود(بقره:87، نساء:153، مائده:110، اعراف:101، یونس:13,74، نحل:44، طه:72، غافر:28 و غیره) و در این آیات، بینات به معنای معجزه است، اکنون اگر به آیه 86 از سورۀ آل عمران نگاه کنیم، می بینیم که می فرماید حضرت رسول(ص) با بینات به نزد مردم رفته است. نظر به اینکه قرآن در آیۀ قبل فرموده است که هر کس جز اسلام دینی را برگزیند، از او پذیرفته نمی شود، و در ابتدای این آیه از کسانی سخن می گوید که بعد از ایمانشان کافر شده اند، آشکار است که منظور از رسول، حضرت محمّد(ص) است. نگاهی به آیات 85 و 86 سورۀ آل عمران می اندازیم: «و هر كس جز اسلام، آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زيانكاران است. چگونه خداوند جمعيّتى را هدايت مى‏كند كه بعد از ايمان و گواهى به حقّانيّت رسول و آمدن نشانه‏هاى روشن(بینات) براى آنها، كافر شدند؟!...»

  خود قرآن به معجزاتی مثل شقّ القمر(سورۀ قمر، آیه 1) اشاره دارد، و نیز تواریخ معتبر اسلامی، معجزات فراوانی را به حضرت محمّد(ص) نسبت میدهند که در بحث معجزات حدیثی ارائه خواهد شد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 18:56  توسط محسن  | 

بررسی ادعای مسلمانان مبنی بر دعوت الهی حضرت محمّد(ص) [بخش چهارم]:معیار بودن قرآن

  یکی از شبهات معروف مخالفان اسلام، این است که ادعا می کنند که حضرت محمّد(ص) هیچ معجزه ای جز قرآن ارائه نداده است، و درخواست معجزۀ افراد را رد می فرمود، و می فرمود قرآن کفایت می کند. در ادامه، این نویسندۀ مسیحی، همین ادعاها را تکرار می کند:

 

نویسندۀ مسیحی:

  وقتی از محمّد میخواستند که همانند پیامبران پیشین، برای اثبات ادعاهای خود معجزه ای انجام بدهد، وی جواب رد میداد(آل عمران 184-181) و در عوض ادعا می کرد که زبان و تعلیم قرآن ثابت می کند که پیام وی، وحی الهی است از آنجا که در فصل سوم به ماهیت این ادعا و اساس آن خواهیم پرداخت، در اینجا تنها کافی است که به طور خلاصه به دلایل رد این ادعا بپردازیم.

پاسخ:

 پیش از اینکه به این به اصطلاح «دلایل رد این ادعا» بپردازیم، لازم است که به بی انصافی های این نویسنده، در همین چند جمله بپردازیم:

اولاً قرآن در آیات 181 تا 184 از سورۀ آل عمران، ابداً درخواست معجزه را رد نفرموده است، بلکه فرموده است که پیامبران پیشین نیز معجزه آوردند، و اینها تکذیبشان کردند.

ثانیاً قرآن معجزه را «آیة» به معنای نشانه می خواند. برای مثال وقتی حضرت موسی(ع) با 9 معجزه، به سوی فرعون فرستاده می شود، قرآن می فرماید که حضرت موسی(ع) با 9 نشانه که ید بیضاء هم یکی از آنها بود، به سوی فرعون فرستاده شد(نمل:12، و همچنین نگاه کنید به اسراء:101). پس در قرآن منظور از «آیة» یا نشانه، معجزه است. حال قرآن در آیه 2 از سورۀ قمر میفرماید: «هر گاه نشانه را ببينند، روى گردانده، مى‏گويند: "اين سحرى مستمر است"‏»، و این آیه به خوبی نشان می دهد که معجزاتی از سوی حضرت محمّد(ص) ارائه می شد، ولی آنها روی گردانده، میگویند این سحری آشکار است، که البته اسناد تاریخی نیز، چنین مواردی را گزارش کرده اند. بدون شک نمیتوان منظور قرآن از "آیة" یا نشانه، را در اینجا آیات قرآن دانست، زیرا قرآن به صورت شفاهی به آنها ابلاغ می شد، و آنها آیات قرآن را میشنیدند، و نمیدیدند، ولی اینجا از دیده شدن نشانه، و سحر خواندن آن سخن به میان آمده است. مشابه همین امر در آیات 14 و 15 از سورۀ صافات ارائه شده است.

ثالثاً واژۀ دیگری که در قرآن به معنای معجزه است، "بینة" است که جمع آن میشود "بیّنات"، که معنی آن "نشانۀ روشن" است. قرآن بارها اشاره فرموده است که به پیامبران پیشین بینات داده شده بود(بقره:87، نساء:153، مائده:110، اعراف:101، یونس:13,74، نحل:44، طه:72، غافر:28 و غیره) و در این آیات، بینات به معنای معجزه است، اکنون اگر به آیه 86 از سورۀ آل عمران نگاه کنیم، میبینیم که میفرماید حضرت رسول(ص) با بینات به نزد مردم رفته است. نظر به اینکه قرآن در آیۀ قبل فرموده است که هر کس جز اسلام دینی را برگزیند، از او پذیرفته نمیشود، و در ابتدای این آیه از کسانی سخن میگوید که بعد از ایمانشان کافر شده اند، آشکار است که منظور از رسول، حضرت محمّد(ص) است. نگاهی به آیات 85 و 86 سورۀ آل عمران میاندازیم: «و هر كس جز اسلام، آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زيانكاران است. چگونه خداوند جمعيّتى را هدايت مى‏كند كه بعد از ايمان و گواهى به حقّانيّت رسول و آمدن نشانه‏هاى روشن(بینات) براى آنها، كافر شدند؟!...»

رابعاً خود قرآن به معجزاتی مثل شقّ القمر(سورۀ قمر، آیه 1) اشاره دارد، و نیز تواریخ معتبر اسلامی، معجزات فراوانی را به حضرت محمّد(ص) نسبت میدهند که در بحث معجزات حدیثی ارائه خواهد شد.

خامساً معجزه به ارادۀ پیامبران نیست، بلکه با اجازه و اراده و خواست خداوند، ارائه میشود. اگر پیامبری درخواست معجزه را در یک زمان رد کند، به معنای این نیست که آن پیامبر، معجزه نداشته است، بلکه به معنای آن است که خداوند اراده نفرموده است که آن معجزه را ارائه بدهد.

سادساً گاهی کافران معجزات عجیبی را درخواست میکردند و پیامبر هم رد میفرمودند، مثلاً یکی از کفار به پیامبر گفته بود اگر پیامبر هستی، کاری کن که یک کیسه پر از طلا، به من داده شود!! به نظر شما این معجزه باید انجام میشد؟

سابعاً اگر مسیحیان کمی به کتاب مقدّس خودشان نگاه بیندازند، متوجه میشوند که معجزه نداشتن و خودداری از ارائۀ معجزه چیزی از پیامبر بودن یک پیامبر کم نمیکند:

*طبق گزارش انجیل متی در باب 11، آیه 9، حضرت عیسی(ع)، در سخنانش در مورد حضرت یحیی(ع)، او را از پیامبر برتر میداند: «پس برای دیدن چه رفتید؟ برای دیدن پیامبری؟ آری، به شما می‌گویم کسی که از پیامبر نیز برتر است». در آیه 41 از باب 10 از انجیل یوحنّا میخوانیم: «بسیاری نزدش(یعنی نزد عیسی) آمدند. ایشان می‌گفتند: "هرچند یحیی هیچ معجزه نکرد، امّا هرآنچه دربارۀ این شخص گفت، راست بود."» پس یحیی هیچ اعجازی نداشته است، ولی سخنانش در مورد حضرت عیسی(ع) راست و درست بوده است و از پیامبر هم برتر است. به گزارش آیه 26 از باب 21 انجیل متی، همه یحیی را پیامبر میدانستند. حضرت یحیی(ع)، پیامبر و حتی از پیامبر برتر است، و در عین حال هیچ معجزه ای ارائه نفرموده است.

*کتاب مقدّس، به برخی پیامبران مانند حضرت ارمیا(ع)، هیچ معجزه ای نسبت نداده است، آیا باید به این دلیل پیامبر بودن آن پیامبر را رد کنیم؟

*در باب 8 از انجیل مرقس، در آیات 11 تا 13، چنین میخوانیم: «۱۱فَریسیان نزد عیسی آمدند و با او به مباحثه نشستند. آنها برای آزمایش، آیتی آسمانی از او خواستند. ۱۲امّا عیسی آهی از دل برآورد و گفت: "چرا این نسل خواستار آیت است؟ آمین، به شما می‌گویم، هیچ آیتی به آنها داده نخواهد شد." ۱۳سپس ایشان را ترک گفت و باز سوار قایق شده، به آن سوی دریا رفت.» پس حضرت عیسی(ع) اینجا آشکارا درخواست معجزه را رد میکند، و آنها را به هیچ معجزۀ دیگری ارجاع نمیدهد، آیا مسیحیان، حاضرند به این دلیل بگویند او پیامبر و مسیح نیست؟ چرا به قول جناب نویسنده نمیگویند که "وقتی از عیسی میخواستند که همانند پیامبران پیشین، برای اثبات ادعاهای خود معجزه ای انجام بدهد، وی جواب رد میداد".

*در باب 23 از انجیل لوقا، در آیات 8 تا 11، چنین میخوانیم: «۸هیرودیس چون عیسی را دید، بسیار شاد شد، زیرا دیرزمانی خواهان دیدار وی بود. پس بنا‌بر آنچه دربارۀ عیسی شنیده بود، امید داشت آیتی از او ببیند. ۹پس پرسشهای بسیار از عیسی کرد، امّا عیسی پاسخی به او نداد. ۱۰سران کاهنان و علمای دین که در آنجا بودند، سخت بر او اتهام می‌زدند. ۱۱هیرودیس و سربازانش نیز به او بی‌حرمتی کردند و به استهزایش گرفتند. سپس ردایی فاخر بر او پوشاندند و نزد پیلاتُس بازفرستادند.» پس باز هم میبینیم که "وقتی از عیسی میخواستند که همانند پیامبران پیشین، برای اثبات ادعاهای خود معجزه ای انجام بدهد، وی جواب رد میداد". لازم به ذکر است که این ماجرا در جایی رخ داد که بنا به گزارش اناجیل، حضرت عیسی(ع) در حال محاکمه بین مخالفین بود، و مهمترین جایی بود که حضرت عیسی(ع) باید از خود دفاع میکرد تا به نظر نرسد که یارای دفاع از خویش را ندارد و فقط بین مردمانی که عوام هستند قادر به دفاع از خویشتن است، ولی او حتی جواب آنها را نیز نمیدهد.

*در باب 22 از انجیل لوقا، در آیات 63 تا 65، چنین میخوانیم: «۶۳آنان که عیسی را در میان داشتند، به استهزا و زدن او آغاز کردند. ۶۴چشمان او را بسته، می‌گفتند: "نبوّت کن و بگو چه کسی تو را می‌زند؟" ۶۵و ناسزاهای بسیارِ دیگر به او می‌گفتند.» در اینجا نیز حضرت عیسی(ع) از معجزه کردن، خودداری فرموده است. این مورد هم در زمانی است که عیسی(ع) در حال محاکمه شدن است، و دفاع نکردن او از خودش میتواند باعث گمراهی افراد زیادی بشود، البته ممکن است که مسیحیان ادعا کنند که عیسی بعداً ظهور دوباره کرد و مردم پیش از به آسمان رفتنش او را دیدند و مطمئن شدند که او به راستی مسیح بوده است، ولی گذشته از نقدهایی که بر این ادعا وارد است و در آینده ارائه خواهند شد، طبق کتاب مقدّسشان این ظهور فقط بر پیروان پیشینش صورت گرفته است، و هیچ فردی غیر از مریدانش، او را ندیده است(اوّل قرنطیان۱۵: ۸-۳ می گوید که ظهور بر حواریون، پولس و پانصد تن از برادران بوده است، این را با ظهور نخستین بر زنان، به گزارش اناجیل جمع بزنید!)، پس باز هم عدم دفاع مسیح از خودش در آن مجلس، باعث گمراهی افراد زیادی شده است.

*میدانیم که بنا به ادعای اناجیل مسیحیان، مسیح مصلوب شد، حال بد نیست به گزارش آنها در مورد ماجرای صلیب توجه کنیم. در انجیل متی، باب 27، آیات 39 تا 43 چنین میخوانیم: «۳۹رهگذران سرهای خود را تکان داده، ناسزاگویان ۴۰می‌گفتند: "ای تو که می‌خواستی معبد را ویران کنی و سه روزه آن را بازبسازی، خود را نجات ده! اگر پسر خدایی از صلیب فرود بیا!" ۴۱سران کاهنان و علمای دین و مشایخ نیز استهزایش کرده، می‌گفتند: ۴۲"دیگران را نجات داد، امّا خود را نمی‌تواند نجات دهد! اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون از صلیب پایین بیاید تا به او ایمان آوریم. ۴۳او به خدا توکل دارد؛ پس اگر خدا دوستش می‌دارد، اکنون او را نجات دهد، زیرا ادعا می‌کرد پسر خداست!"» پس باز میبینیم در همان شرایط، حضرت عیسی(ع) از دادن معجزه ای که مردم و کاهنان میخواهند، خودداری میکند. چرا وقتی او درخواست آنان را رد میکند، از دید این نویسندۀ محترم مسیحی، ایرادی محسوب نمیشود؟

*در باب 4 انجیل متی، آیات 3 تا 7، چنین میخوانیم: «۳آنگاه وسوسه‌گر نزدش آمد و گفت: "اگر پسر خدایی، به این سنگها بگو نان شوند!" ۴عیسی در پاسخ گفت: «نوشته شده است که: "انسان تنها به نان زنده نیست، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا صادر شود." ۵سپس ابلیس او را به شهر مقدّس برد و بر فراز معبد قرار داد ۶و گفت: "اگر پسر خدایی، خود را به زیر افکن، زیرا نوشته شده است: "دربارۀ تو به فرشتگان خود فرمان خواهد داد و آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت،مبادا پایت به سنگی برخورَد." ۷عیسی به او پاسخ داد: "این نیز نوشته شده که، 'خداوند خدای خود را میازما'."» پس میبینیم که اینجا نیز حضرت عیسی(ع) به دو درخواست معجزه از سوی ابلیس نه تنها جواب رد، که پاسخی بی معنی میدهد. مثلاً وقتی میگوید نوشته شده است که سنگ را نان کن، میگوید انسان تنها به نان زنده نیست!! این پاسخ با توجه به سخن ابلیس معنایی ندارد، ابلیس از او نخواسته بود که با سنگی که نان میشود، انسانی را زنده نگه دارد، که وی اینگونه پاسخ میدهد. با این وجود مسیحیان، حاضر نیستند بخاطر این جوابهای سربالا، بگویند حضرت عیسی(ع)، پیامبر و پسرخدا و مسیح نیست.

پس این سخنان گزاف نویسندۀ مسیحی، بر نبوّت حضرت محمّد(ص) هیچ خدشه ای وارد ننموده است.

 

  اکنون نویسنده سعی میکند نشان بدهد که قرآن نمیتواند معجزه باشد(!):

 

نویسندۀ مسیحی:

اوّل، حتی پذیرفتن اینکه سبک نگارش قرآن، زیباست، به معنای کاملیت یا بی نظیر بودن آن نیست.

پاسخ:

  این سخن نویسندۀ مسیحی، مصداق بارز مغالطۀ «پهلوان پنبه» یا «حمله به آدم پوشالین» است. در این نوع مغالطه، فرد مغالطه کننده، ابتدا به طرف مقابل چیزی را نسبت میدهد، و بعد با زیر سؤال بردن آن سعی میکند او را محکوم کند.

  این نویسنده ادعا میکند که ما میگوییم چون سبک نگارش قرآن زیباست، پس قرآن معجزه است!!!! کسی که مطالب این تارنگار را پی گرفته باشد، از این گزافه گویی نویسنده حیرت نخواهد کرد، زیرا از این بی انصافیها، در سخنانش بسیار است.

  به هر روی، معجزه بودن قرآن، بخاطر زیبایی سبک نگارش آن نیست، البته گویا این نویسنده، اعجاز ادبی قرآن را با زیبایی سبک نگارش، اشتباه گرفته است. ضمن اینکه ما از مسیحیان دعوت میکنیم که اگر قرآن بی نظیر نیست، نظیری برای آن بیاورند.

 

نویسندۀ مسیحی:

دوم، در حقیقت، محتوای اصلی قرآن، هیچ چیز منحصر به فردی ندارد، چرا که خود محمّد اصرار داشت چنین پیامی به تمام پیامبران پیشین از او داده شده است(رجوع کنید فصل 3).

پاسخ:

  البته ما مشکلی نداریم که بگوییم بخش اعظم پیام قرآن، در صحف ابراهیم و موسی آمده است(اعلی: 19-18)، و در واقع شاید، قرآن از این جهت یک اصلاحیه بر تحریفات اهل کتاب بر کتاب مقدّس است و پیام تمام انبیاء، یعنی توحید را نیز در بر دارد. آیا خدا باید محتوای اصلی سخنان هر یک از انبیاء را چیز مجزایی قرار بدهد؟ بدون شک محتوای اصلی باید در تمام دوران و به تمامی مردمان گفته شود، و فقط با تکامل زندگی بشر، این پیام نیز تکامل پیدا میکند، که قرآن نیز این تکامل را به بهترین وجه دارد.

  ولی گذشته از چیزهای جدیدی که در قرآن آمده است، چیزی که این نویسنده نمیخواهد بفهمد این است که محتوای اصلی قرآن، معجزه نیست. جنبه های اعجاز قرآن در بین جملات آن نهفته هستند. این معجزه است که کسی نمیتواند مانند قرآن بیاورد و قرنهاست که از منکرین قرآن دعوت میکنیم یک سوره مثل قرآن بیاورید تا ما هم به جرگۀ کفار بپیوندیم، ولی دریغ از یک سوره. البته گاهی تلاشهای مذبوحانه ای مثل کتاب «الفرقان الحق» میکنند. در این کتاب نویسندگان جملاتی از جاهای مختلف قرآن را برداشته و گاهی هم چند کلمه از خودشان اضافه نموده اند و با آنها سوره های جدیدی ساخته اند و اسمش را «کتابی مثل قرآن» نهاده اند!! ولی خب این نمیشود کتابی مثل قرآن، بلکه باید نام آنرا یک کتاب به هم ریخته از جملات قرآن، گذاشت. اینها اگر میخواهند سوره مثل قرآن بیاورند، باید سوره ای بیاورند که در آن از خود قرآن جمله نیامده باشد یا حداقل بخش اعظم آیات از سایر بخشها نیامده باشد. برای مثال شما سورۀ کوثر از قرآن را با سایر بخشهای مقایسه کنید، هیچیک از جملات در سایر بخشهای قرآن، دیده نمیشوند. در سوره های بزرگتر هم بخش اعظم جملات، در سایر بخشها دیده نمیشوند، و قرآن تنها برخی جملات و عبارات را برای تأکید بیشتر تکرار میفرماید. پس اگر قران 113 سوره بود، سورۀ کوثر میتوانست یک سوره مثل قرآن باشد، ولی سوره هایی که این افراد میاورند، مثل قرآن نیستند. البته اینکه سعی میکنند جملات قرآن را به هم بچسبانند تا سورۀ جدید بسازند، به خوبی نشان میدهد که هیچکس قادر نیست، جملاتی به فصاحت و بلاغت قرآن بسازد، تا سورۀ جدیدی بسازد.

  همچنین قرآن در طول 23 سال نازل شد و در آن هیچ اختلاف حقیقی یافت نمیشود، ولی هر کس بخواهد نوشتجاتی را در طول 23 سال بنویسد، به علّت تکاملی که در نگرش او ایجاد میشود، و نیز بخاطر اینکه در برخی بخشها به اشتباه بودن سخنش پی میبرد و سعی در اصلاح آن خواهد کرد، در سخنان ابتدایی و انتهایی او اختلافات فراوانی یافت خواهد شد. قرآن هیچ اختلافی ندارد، و این نشانگر این است که قرآن تألیف کسی است که در او تکامل و اشتباه راه ندارد.

  باز از سوی دیگر، قرآن در بین آیات خود به برخی اشارات علمی میپردازد، و به مسائلی اشاره میفرماید که در زمان پیامبر، آگاهی انسان به این مسائل نمی رسید و این نیز معجزه ای دیگر است.

  البته در قرآن بسیاری نکات جدید هست که در کتب انبیاء پیشین دیده نمیشوند. قرآن بحث معاد را خیلی خوب باز میکند، و سخنان پیامبران پیشین را تکمیل میکند. همچنین معجزات قرآن در کتب پیشین یافت نمیشوند.

همچنین برخی از سخنان قرآن، مربوط به مخاطب زمان خودش است و یا در مورد حوادث آینده پیشگویی میفرماید، که معروفترینش پیشگویی آیات نخستین سورۀ روم است.

  پس این مسئله که پیام محوری قرآن، همان پیام محوری سایر انبیاء است، مشکلی برای معجزه بودن قرآن، ایجاد نمیکند.

 

نویسندۀ مسیحی:

سوم، اگر سبک ادبی نشانه وحی الهی باشد، پس مسلمانان باید بپذیرند، که هومر و شکسپیر دارای الهام الهی بوده اند.

پاسخ:

اوّلاً  بحث تحدی میگوید که اگر شک دارید که قرآن از سوی خدا نیست، یک سوره مثل آن بیاورید. حال جای سؤال است که آیا کسی نمیتواند چیزی مانند مطالب شکسپیر و هومر، بیاورد؟ خب پاسخ منفی است. همواره شعرای بزرگ، مورد اقتباس سایر شعرا قرار میگیرند، و شعرای دیگر، با پیروی از سبک و سیاق آنها، مطالبی شبیه به آنها مینویسند. این مسئله در اشعار فارسی و آثار بزرگانی چون مولوی و فردوسی نیز یافته میشود. در شاهنامۀ فردوسی ابیات الحاقی بسیارند، یعنی افرادی این ابیات را به سبک فردوسی ساخته اند و در شاهنامه جای داده اند، و ما نمیتوانیم با توجه به سبک و سیاق شعر فردوسی بفهمیم، که کدام بیت به راستی از فردوسی هست و کدامیک از وی نیست. تنها با مقایسه نمودن نسخه های کهن، از شاهنامه میتوان این ابیات را شناسایی کرد. پس ساختن شعری مانند اشعار شعرای بزرگ، امری شدنی و ممکن است، چنانکه رخ داده است. پس باز از منکرین دعوت میکنیم به جای بهانه آوردن، یک سوره مثل قرآن، ارائه کنند.

ثانیاً لازمۀ هدایتگری خداست، که اگر یک فرد به دروغ ادعای معجزه کرد، و چیزی ارائه داد و گفت که این معجزه است، برای ممانعت از گمراهی مردم، خداوند آن فرد را با چیزی بهتر از آن چیزی که آورده است، رسوا نماید. از مسیحیان و سایر منکرین اسلام، سؤال میکنیم، که چرا خدا نه تنها حضرت محمّد(ص) را در این ادعا رسوا نفرمود، بلکه او را در راهش موفق فرمود، و کاری کرد که پیروان آن حضرت، تا قرن هفدهم میلادی ابرقدرتهای جهان باشند(و امروزه هم که دچار ضعف شده اند، بخاطر دور شدن از اسلام است)؟ این افراد دو راه دارند: یا باید بپذیرند هدایتگری خدا نقص دارد، و با وارد کردن این نقص بر خدا، وجودش را انکار خواهند کرد، یا اینکه باید تأیید کنند که معجزه بودن قرآن، از سوی خداوند تأیید شده است.

ثالثاً گیریم که آثار برخی شعرا، بی مانند باشد، که البته چنین نیست، ولی یک معجزه وقتی معجزه است، که با ادعای اعجاز همراه باشد. بله در هر کاری بهترینی ممکن است وجود داشته باشد که تا سالها بهتر از آن پیدا نشود، ولی اگر ادعای معجزه نداشته باشد، اعجازی در کاری نیست و اگر ادعای معجزه داشته باشد، آنگاه به عهدۀ خداست که در صورت دروغ بودن ادعا، مدعی را رسوا کند، چنانکه با بسیاری از پیامبران دروغین چنین فرموده است. قرآن کتاب بی مانندی است، که ادعای معجزه بودن دارد، و بی مانند بودنش در کنار اینکه خدا این ادعا را با آوردن معجزه ای دیگر، یا معجزۀ شبیه به آن و یا بهتر از آن، زیر سؤال نبرده است، نشانگر این است که باید معجزۀ بی مانندی قرآن را، بپذیریم.

 

نویسندۀ مسیحی:

چهارم، معرفی قرآن، به عنوان معیار ادعاهای محمد، مشکوک و فاقد اعتبار حقوقی است! زیرا رد کردن درخواست انجام امری ماوراء الطبیعه و به جای آن حواله دادن به «دلیلی» خودساخته در اثبات اعتبار الهی آن، کار چندان سختی نیست.(رجوع کنید آل عمران 138؛ الاسراء102؛ مؤمنون45؛ مائده35؛ انعام37؛ اعراب9-8، 108-106؛ اسراء93-90؛ طه23-22 ).

پاسخ:

اولاً گویا جناب نویسنده، آیات 29 تا 40، از باب 6 انجیل یوحنا از کتاب مقدّس خودش را نخوانده است:

۲۹عیسی در پاسخ گفت: «کار پسندیدۀ خدا آن است که به فرستادۀ او ایمان آورید.»۳۰گفتند: «چه آیتی به ما می‌نمایانی تا با دیدن آن به تو ایمان آوریم؟ چه می‌کنی؟۳۱پدران ما در بیابان مَنّا خوردند، چنانکه نوشته شده است: ”او از آسمان به آنها نان داد تا بخورند.“»۳۲عیسی پاسخ داد: «آمین، آمین، به شما می‌گویم، موسی نبود که آن نان را از آسمان به شما داد، بلکه پدر من است که نان حقیقی را از آسمان به شما می‌دهد.۳۳زیرا نان خدا آن است که از آسمان نازل شده، به جهان حیات می‌بخشد.»۳۴پس گفتند: «این نان را همواره به ما بده.»۳۵عیسی به آنها گفت: «نان حیات من هستم. هر‌که نزد من آید، هرگز گرسنه نشود، و هر‌که به من ایمان آوَرَد هرگز تشنه نگردد.۳۶ولی چنانکه به شما گفتم، هرچند مرا دیده‌اید، امّا ایمان نمی‌آورید.۳۷هرآنچه پدر به من بخشد، نزد من آید؛ و آن که نزد من آید، او را هرگز از خود نخواهم راند.۳۸زیرا از آسمان فرود نیامده‌ام تا به‌خواست خود عمل کنم، بلکه آمده‌ام تا خواست فرستندۀ خویش را به‌انجام رسانم.۳۹و خواست فرستندۀ من این است که از آن‌کسان که او به من بخشیده، هیچ‌یک را از دست ندهم، بلکه آنان را در روز بازپسین برخیزانم.۴۰زیرا خواست پدر من این است که هر‌که به پسر بنگرد و به او ایمان آوَرَد، از حیات جاویدان برخوردار شود، و من در روز بازپسین او را بر‌خواهم خیزانید.»

  میبینید که طبق کتاب مقدّس خودشان، یهودیان از حضرت عیسی(ع) درخواست میکنند که همانطور که بر پدرانشان از آسمان نان فرود آمد، یک معجزه ارائه بدهد، و به او میگویند به آنها نان بدهد و حضرت عیسی(ع) در پاسخ می فرماید: «نان حیات من هستم»!!! خب حضرت عیسی(ع)، خودش را نانی میداند که از آسمان برای انها فرود آمده است! آیا این از استناد به قرآن، عجیبتر نیست؟ آیا این دلیلی خودساخته برای اثبات اعتبار الهی نیست؟!

ثانیاً ما نمیگوییم که متن عادی قرآن معجزه است، بلکه میگوییم که معجزاتی را نیز در بر دارد. آیا فهمیدن این مسئله اینقدر سخت است؟ هر پیامبری همراه با خود یک نشانه میاورد که ثابت کند که او پیامبر خداست، در مورد حضرت محمّد(ص) این نشانه، همراه با پیامی هست که ایشان آورده است. چقدر عناد و غرض و تعصب چیز بدی است. اگر اینگونه باشد که باید معجزاتی را هم که پیامبران الهی ارائه میدادند، «دلیل خودساخته» دانست. قرآن به غیر از اینکه کتاب هدایت است، معجزاتی را نیز در بر دارد، حال توضیحی شما برای معجزات پیامبران خودتان میدهید، باید در مورد اعجاز قرآن نیز بپذیرید.

ثالثاً چنانکه گفتیم، قرآن نفرموده است که پیامبر ما معجزه ندارد، توضیحات بالا را در اینجا تکرار میکنم، تا پاسخ سخنان تکراری این فرد داده شود:

اولاً اگر مسیحیان کمی به کتاب مقدّس خودشان نگاه بیندازند، متوجه میشوند که معجزه نداشتن و خودداری از ارائۀ معجزه چیزی از پیامبر بودن یک پیامبر کم نمیکند:

*طبق گزارش انجیل متی در باب 11، آیه 9، حضرت عیسی(ع)، در سخنانش در مورد حضرت یحیی(ع)، او را از پیامبر برتر میداند: «پس برای دیدن چه رفتید؟ برای دیدن پیامبری؟ آری، به شما می‌گویم کسی که از پیامبر نیز برتر است». در آیه 41 از باب 10 از انجیل یوحنّا میخوانیم: «بسیاری نزدش(یعنی نزد عیسی) آمدند. ایشان می‌گفتند: "هرچند یحیی هیچ معجزه نکرد، امّا هرآنچه دربارۀ این شخص گفت، راست بود."» پس یحیی هیچ اعجازی نداشته است، ولی نبوّتش در مورد حضرت عیسی(ع) راست و درست بوده است. به گزارش آیه 26 از باب 21 انجیل متی، همه یحیی را پیامبر میدانستند. حضرت یحیی(ع)، پیامبر و حتی از پیامبر برتر است، و در عین حال هیچ معجزه ای ارائه نفرموده است.

*کتاب مقدّس، به برخی پیامبران مانند حضرت ارمیا(ع)، هیچ معجزه ای نسبت نداده است، آیا باید به این دلیل پیامبر بودن آن پیامبر را رد کنیم؟

*در باب 8 از انجیل مرقس، در آیات 11 تا 13، چنین میخوانیم: «۱۱فَریسیان نزد عیسی آمدند و با او به مباحثه نشستند. آنها برای آزمایش، آیتی آسمانی از او خواستند. ۱۲امّا عیسی آهی از دل برآورد و گفت: "چرا این نسل خواستار آیت است؟ آمین، به شما می‌گویم، هیچ آیتی به آنها داده نخواهد شد." ۱۳سپس ایشان را ترک گفت و باز سوار قایق شده، به آن سوی دریا رفت.» پس حضرت عیسی(ع) اینجا آشکارا درخواست معجزه را رد میکند، و آنها را به هیچ معجزۀ دیگری ارجاع نمیدهد، آیا مسیحیان، حاضرند به این دلیل بگویند او پیامبر نیست؟ چرا به قول جناب نویسنده نمبینید که "وقتی از عیسی میخواستند که همانند پیامبران پیشین، برای اثبات ادعاهای خود معجزه ای انجام بدهد، وی جواب رد میداد"

*در باب 23 از انجیل لوقا، در آیات 8 تا 11، چنین میخوانیم: «۸هیرودیس چون عیسی را دید، بسیار شاد شد، زیرا دیرزمانی خواهان دیدار وی بود. پس بنا‌بر آنچه دربارۀ عیسی شنیده بود، امید داشت آیتی از او ببیند. ۹پس پرسشهای بسیار از عیسی کرد، امّا عیسی پاسخی به او نداد. ۱۰سران کاهنان و علمای دین که در آنجا بودند، سخت بر او اتهام می‌زدند. ۱۱هیرودیس و سربازانش نیز به او بی‌حرمتی کردند و به استهزایش گرفتند. سپس ردایی فاخر بر او پوشاندند و نزد پیلاتُس بازفرستادند.» پس باز هم میبینیم که "وقتی از عیسی میخواستند که همانند پیامبران پیشین، برای اثبات ادعاهای خود معجزه ای انجام بدهد، وی جواب رد میداد" لازم به ذکر است که این ماجرا در جایی بود که بنا به گزارش اناجیل، حضرت عیسی(ع) در حال محاکمه بین مخالفین بود، و مهمترین جایی بود که حضرت عیسی(ع) باید به دفاع از خود دفاع میکرد، ولی او حتی جواب آنها را نیز نمیدهد.

*در باب 22 از انجیل لوقا، در آیات 63 تا 65، چنین میخوانیم: «۶۳آنان که عیسی را در میان داشتند، به استهزا و زدن او آغاز کردند. ۶۴چشمان او را بسته، می‌گفتند: "نبوّت کن و بگو چه کسی تو را می‌زند؟" ۶۵و ناسزاهای بسیارِ دیگر به او می‌گفتند.» در اینجا نیز حضرت عیسی(ع) از معجزه کردن، خودداری فرموده است. این مورد هم در زمانی است که عیسی(ع) در حال محاکمه شدن است، و دفاع نکردن او از خودش میتواند باعث گمراهی افراد زیادی بشود، البته ممکن است که مسیحیان ادعا کنند که عیسی بعداً ظهور دوباره کرد و مردم پیش از به آسمان رفتنش او را دیدند و مطمئن شدند که او به راستی پیامبر بوده است، ولی این ظهور فقط بر پیروان پیشینش صورت گرفته است، و هیچ فردی غیر از مریدانش، او را ندیده است، پس باز هم عدم دفاع مسیح از خودش در آن مجلس، باعث گمراهی افراد زیادی شده است.

*میدانیم که بنا به ادعای اناجیل مسیحیان، مسیح مصلوب شد، حال بد نیست به گزارش آنها در مورد ماجرای صلیب توجه کنیم. در انجیل متی، باب 27، آیات 39 تا 43 چنین میخوانیم: «۳۹رهگذران سرهای خود را تکان داده، ناسزاگویان ۴۰می‌گفتند: "ای تو که می‌خواستی معبد را ویران کنی و سه روزه آن را بازبسازی، خود را نجات ده! اگر پسر خدایی از صلیب فرود بیا!" ۴۱سران کاهنان و علمای دین و مشایخ نیز استهزایش کرده، می‌گفتند: ۴۲"دیگران را نجات داد، امّا خود را نمی‌تواند نجات دهد! اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون از صلیب پایین بیاید تا به او ایمان آوریم. ۴۳او به خدا توکل دارد؛ پس اگر خدا دوستش می‌دارد، اکنون او را نجات دهد، زیرا ادعا می‌کرد پسر خداست!"» پس باز میبینیم در همان شرایط، حضرت عیسی(ع) از دادن معجزه ای که مردم و کاهنان میخواهند، خودداری میکند. چرا وقتی او درخواست آنان را رد کند، از دید این نویسندۀ محترم مسیحی، ایرادی محسوب نمیشود؟

*در باب 4 انجیل متی، آیات 3 تا 7، چنین میخوانیم: «۳آنگاه وسوسه‌گر نزدش آمد و گفت: "اگر پسر خدایی، به این سنگها بگو نان شوند!" ۴عیسی در پاسخ گفت: «نوشته شده است که: "انسان تنها به نان زنده نیست، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا صادر شود." ۵سپس ابلیس او را به شهر مقدّس برد و بر فراز معبد قرار داد ۶و گفت: "اگر پسر خدایی، خود را به زیر افکن، زیرا نوشته شده است: "دربارۀ تو به فرشتگان خود فرمان خواهد داد و آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت،مبادا پایت به سنگی برخورَد." ۷عیسی به او پاسخ داد: "این نیز نوشته شده که، 'خداوند خدای خود را میازما'."» پس میبینیم که اینجا نیز حضرت عیسی(ع) به دو درخواست معجزه از سوی ابلیس نه تنها جواب رد، که پاسخی بی معنی میدهد. مثلاً وقتی میگوید نوشته شده است که سنگ را نان کن، میگوید انسان تنها به نان زنده نیست!! این پاسخ با توجه به سخن ابلیس معنایی ندارد، ابلیس از او نخواسته بود که با سنگی که نان میشود، انسانی را زنده نگه دارد، که ایشان اینگونه پاسخ میدهد. با این وجود مسیحیان، حاضر نیستند بخاطر این جوابهای سربالا، بگویند حضرت عیسی(ع)، پیامبر و پسرخدا و مسیح نیست.

پس این سخنان گزاف نویسندۀ مسیحی، بر نبوّت حضرت محمّد(ص) هیچ خدشه ای وارد ننموده است.

ثانیاً قرآن معجزه را «آیة» به معنای نشانه می خواند. برای مثال وقتی حضرت موسی(ع) به 9 معجزه، به سوی فرعون فرستاده می شود، قرآن می فرماید که حضرت موسی(ع) با 9 نشانه که ید بیضاء هم یکی از آنها بود، به سوی فرعون فرستاده شد(نمل:12، و همچنین نگاه کنید به اسراء:101). پس در قرآن منظور از «آیة» یا نشانه، است. حال قرآن در آیه 2 از سورۀ قمر میفرماید: «هر گاه نشانه را ببينند، روى گردانده، مى‏گويند: "اين سحرى مستمر است"‏»، و این آیه به خوبی نشان می دهد که معجزاتی به حضرت محمّد(ص) داده می شد، ولی آنها روی گردانده، میگویند این سحری آشکار است. بدون شک نمیتوان منظور قرآن از "آیة" یا نشانه، را در اینجا آیات قرآن دانست، زیرا قرآن به صورت شفاهی به آنها ابلاغ می شد، و آنها آیات قرآن را میشنیدند، و نمیدیدند، ولی اینجا از دیده شدن نشانه، و سحر خواندن آن سخن به میان آمده است. مشابه همین امر در آیات 14 و 15 از سورۀ صافات ارائه شده است.

ثالثاً واژۀ دیگری که در قرآن به معنای معجزه است، "بینة" است که جمع آن میشود "بیّنات"، که معنی آن "نشانۀ روشن" است. قرآن بارها اشاره فرموده است که به پیامبران پیشین بینات داده شده بود(بقره:87، نساء:153، مائده:110، اعراف:101، یونس:13,74، نحل:44، طه:72، غافر:28 و غیره) و در این آیات، بینات به معنای معجزه است، اکنون اگر به آیه 86 از سورۀ آل عمران نگاه کنیم، میبینیم که میفرماید حضرت رسول(ص) با بینات به نظر مردم رفته است. نظر به اینکه قرآن در آیۀ قبل فرموده است که هر کس جز اسلام دینی را برگزیند، از او پذیرفته نمیشود، و در ابتدای این آیه از کسانی سخن میگوید که بعد از ایمانشان کافر شده اند، آشکار است که منظور از رسول، حضرت محمّد(ص) است. نگاهی به آیات 85 و 86 سورۀ آل عمران میاندازیم: «و هر كس جز اسلام، آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زيانكاران است. چگونه خداوند جمعيّتى را هدايت مى‏كند كه بعد از ايمان و گواهى به حقّانيّت رسول و آمدن نشانه‏هاى روشن(بینات) براى آنها، كافر شدند؟! و خدا، جمعيّت ستمكاران را هدايت نخواهد كرد.»(در مورد هدایت نشدن افراد ستمکار، در فصل اوّل به میزان کافی توضیح دادیم.)

رابعاً خود قرآن به معجزاتی مثل شقّ القمر(سورۀ قمر، آیه 1) اشاره دارد، و نیز تواریخ معتبر اسلامی، معجزات فراوانی را به حضرت محمّد(ص) نسبت میدهند که در بحث معجزات حدیثی ارائه خواهد شد.

خامساً معجزه به ارادۀ پیامبران نیست، بلکه با اجازه و اراده و خواست خداوند، ارائه میشود. اگر پیامبری درخواست معجزه را در یک زمان رد کند، معنای این نیست که آن پیامبر معجزه نداشته است، بلکه به معنای آن است که خداوند اراده نفرموده است که آن معجزه را ارائه بدهد.

سادساً گاهی کافران معجزات عجیبی را درخواست میکردند و پیامبر هم رد میفرمودند، مثلاً یکی از کفار به پیامبر گفته بود اگر پیامبر هستی، کاری کن که یک کیسه پر از طلا، به من داده شود!! به نظر شما این معجزه باید انجام میشد؟

 

نویسندۀ مسیحی:

پنجم، محمد تنها کسی نیست که از فرشته ای الهام دریافت کرده باشد، یهودیت، مسیحیت و آئین مورمون چنین ادعاهایی دارند، با این وجود مسلمانان آنها را تعالیم غلط میدانند و رد میکنند. پس به چه دلیل باید بپذیریم همین ادعای اسلام، حقیقت دارد؟

پاسخ:

  به راستی باید به سخنان این نویسنده خندید یا شاید باید بخاطر این همه تلاش مذبوحانه برای انکار حقیقت، به حالش گریست. یا به راستی قادر به درک نیست، یا خودش را به نفهمیدن زده است. پیامبر ما به همراه خودش دهها معجزه آورده است. آیا مورمونها هم معجزه آورده اند؟ در مورد مسیحیت و یهودیت هم ما حقانیت نخستین پیامبران بنی اسرائیل و حضرت عیسی(ع)، را قبول داریم و از آنجایی که حضرت محمّد(ص) حقانیت آنها را تأیید میکند، ما نیز میپذیریم، این نویسنده که در جهان مسیحیت، جزء علمای بزرگ است، حتی از عقاید مسلمانان در مورد مسیحیت و یهودیت نیز خبر ندارد!!

  چیزی که این نویسندۀ نگونبخت، که تعصبات جلوی چشمانش را گرفته است، نمیتواند ببیند، این است که پیامبر ما معجزه داشته است، و ما به صرف ادعا پیرو او نیستیم. معجزات حضرت محمّد(ص) به غیر از قرآن، در کتابهای سیره به خوبی ذکر شده اند. ولی چنانکه میبینیم بر اساس یک پیشفرض دروغین، به اسلام تهمتهای ناروا می زند!

 

 


برچسب‌ها: معجزه, معجزه داشتن, حضرت محمد, ص
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 12:28  توسط محسن  | 

بررسی ادعای مسلمانان مبنی بر دعوت الهی حضرت محمّد(ص) [بخش سوم]: تأثیرپذیری از سایر مکاتب

نویسندۀ مسیحی:

  سرانجام اینکه برخی از منتقدین هیچ ماوراءالطبیعه ای در منشأ ایده های محمد نمیبینند. در واقع تمام نکات فراوانی که در قرآن وجود دارد، قبل از آن در منابع یهودی، مسیحی، بت پرستان و یا قبایل پیرامون محیط زندگی او وجود داشته است.(رجوع کنید فصل 3)

پاسخ:

  البته ما در همان فصل سوّم پاسخ تمام این یاوه ها را خواهیم داد، ولی در اینجا چند نکته را جهت تنویر اذهان مطرح میکنیم:

اوّلاً اینکه «برخی از منتقدین» هیچ منشأ ماوراءالطبیعه ای در ایده های حضرت محمّد(ص) نمیبینند، گذشته از اینکه چیزی را ثابت نمیکند، این مسئله بخاطر تعصبات خودشان است. آیا اینکه بعد از 1400 سال نتوانسته اند مثل قرآن بیاورند، نشانگر چیز ماوراءالطبیعه ای نیست؟ آیا اشارات علمی قرآن، نشانگر امر ماوراءالطبیعه ای نیست؟ حتی اینکه دین اسلام توانست از اقوام بدوی عرب و ترک، امپراتوریهای بزرگ و متمدن بسازد، چیز ماوراءالطبیعه ای نیست؟

ثانیاً این ادعا که «تمام نکات قرآن از منابع دیگران آمده است»، هم یک سخن متعصبانه و به دور از حقیقت است. آیا پیشگویی آیات ابتدایی سورۀ روم، از منابع یهودی و مسیحی و ...برداشته شده است؟ آیا معجزات درون قرآن، که در فصل سوم به خوبی بدان خواهیم پرداخت، از منابع یهودی و مسیحی و... برداشته شده است؟

ثالثاً قرنهاست که اسلامستیزان مسیحی، ادعا میکنند که حضرت محمّد(ص) سخنانش را از روی دست آنها کپی کرده است، ولی دریغ از یک سند معتبر. فقط به افسانه سازیهای مضحک میپردازند و به عنوان مثال میگویند که حضرت محمّد(ص) در سفری که به شام داشته است، پای درس کشیشان مینشسته است!! در پاسخ به این ادعا عرض میکنیم، که اوّلاً این ادعا، یک ادعای دروغین است و هیچ سندی نمیگوید که ایشان پای درس کشیشان مسیحی نشسته باشد، ثانیاً حضرت فقط دو بار سفر به شام داشتند که مرتبه اوّل از میانۀ راه بازگردانده شدند و مرتبۀ دوّم، هم برای تجارت رفتند، آیا در یک سفر تجاری میشد بار علمی 23 سال رسالت را گرفت؟ آیا پیشگوییهای قرآن و سایر معجزات نبوی هم از این کلاسها گرفته شد؟ ثالثاً با فرض واقعیت داشتن این ادعای باطل، ما میدانیم که تمامی انبیاء یهود، بعد از موسی، در دل فرهنگ یهودی و آموزشهای یهودیت بزرگ شدند، و حتی حضرت عیسی(ع) وقتی کودکی بیش نبود، در مجلس درس یهودیان نشسته بود(رجوع کنید به باب دوّم انجیل لوقا). اگر به خاطر حضور در بین پیروان یک دین، و نشستن در مجلس درسشان، پیامبری یک پیامبر خدشه دار شود، که باید پیامبری تمام انبیاء بعد از موسی را باطل اعلام کنند.

رابعاً این سخن مسیحیان، بیشتر بهانه گیری است. اگر اسلام به دین آنها شباهت داشته باشد، میگویند از روی دست آنها کپی کرده ایم، و اگر شباهت نداشته باشد، میگویند که اگر اینها از طرف خداست، چرا در کتاب مقّدس ما نیست! دفاع از یک دین باطل، مثل مسیحیت، باعث میشود پیروان بهانه گیر بشوند!
  در واقع برای خدا عجیب نیست که سخنان خودش را برای پیامبرانش تکرار کند، و این دوستان فقط بهانه گیری می کنند.

خامساً این مسیحیت است که باورهای مهم خود را از روی دست بت پرستان برداشته است. دکترین فدا(کفاره) و دکترین تثلیث، باوری است که در بین یهود نبود ولی در بین ادیان شرک بود، و مسیحیان در قرون ابتدایی مسیحیت آنرا از بت پرستان وام گرفتند، که در مباحث آتی به خوبی به این مباحث خواهیم پرداخت.

سادساً ما حتی در عهد جدید مسیحیان میبینیم داستانهای عهد عتیق یهودیان، برای حضرت عیسی(ع) به کار رفته است. در دوم پادشاهان4: 37-27، مادر یک کودک، برای درخواست شفا نزد الیشع میاید، درست مانند مرقس5: 43-22، که پدر یک کودک نزد عیسی میاید:

·         در هر دو داستان فردی تلاش مینماید پدر یا مادر را از زحمت دادن به الیشع و عیسی، دلسرد کند.

·         در هر دو داستان، برای مردم مشخص نیست که کودک مرده است، در حال مرگ است یا خفته است.

·         در هر دو داستان کودک در خانه ای است که در مسافتی تقریباً دور قرار دارد.

·         در هر دو داستان، خبری از خانه میاید و تأیید میکند که کودک مرده است.

·         در هر دو داستان، عیسی و الیشع، به راه خود به سوی خانه ادامه میدهند.

·         در هر دو داستان، پدر یا مادر، پیش از الیشع یا عیسی وارد خانه میشود، پس معجزه گر، موقع وارد شدن به خانه، او را حاضر میبینید.

·         در هر دو داستان الیشع و عیسی با بیرون راندن مردم از خانه، خواستار پوشیدگی قبل از معجزه اشان هستند.

حالا شما، مخاطبین عزیز، این جعل آشکار انجیل مرقس را بنگرید، و ببینید که آیا یک مسیحی، حاضر است بخاطر این جعل دست از ایمان به عهد جدید بردارد؟

 

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  تفسیر مبتنی بر بینش دقیق «مونتگمری وات» با توجه به اینکه او به اصالت نبوّت محمد باور دارد کمک زیادی به درک این موارد مینماید: «اهالی مکه با مسیحیان تماسهای زیادی داشتند. آنها با کاروانهای تجارتی به شهرهای مسیحی نشین دمشق و غزه در امپراتوری بیزانس و حبشه و کشور نیمه مسیحی یمن سفر میکردند. تعداد کمی از مسیحیان در مکه ساکن بودند... و احتمال دارد که تعداد از مکیان با آنها بحث دینی داشته اند. علاوه بر آن با توجه به تفسیر آیه 103 از سوره نحل و آیه 4 از سوره فرقان، مکیان محمد را محکوم کردند که ایده های خود را از خارجیانی که در مکه اقامت داشته اند، گرفته است.»

  توضیحات روشنگرانه «مونتگمری وات» ذر این مورد خصوصاً با توجه به اینکه خود وی تجربه نبوتی محمد را اصیل میداند بسیار مفید است: « اهالی مکه با مسیحیان تماسهای زیادی داشتند. آنها با کاروانهای تجارتی به شهرهای مسیحی نشین دمشق و غزه در امپراتوری بیزانس و حبشه و کشور نیمه مسیحی یمن سفر میکردند. تعداد کمی از مسیحیان در مکه ساکن بودند... و احتمال دارد که تعداد از مکیان با آنها بحث دینی داشته اند.».

  به علاوه «وات» در تفسیر آیه 103 از سوره نحل و آیات 4 تا 6، از سوره فرقان که در آنها اهالی مکه، محمد را متهم میکنند که این عقاید را از بیگانگان مشخصی در شهر گرفته، چنین مینویسد:

  در بین مفسرین مسلمان، هیچگونه اتفاق نظری در مورد هویت شخص مذکور وجود ندارد.  اسامی زیادی ذکر شده اند که اکثراً بردگان مسیحی ساکن مکه بوده اند، ولی در این میان، حداقل به یک نفر یهودی اشاره شده است. همانطور که در آیه 4 سورۀ نحل اشاره شده است، احتمالاً بیش از یک نفر دخیل بوده است. نکته قابل توجه این است که قرآن کسب اطلاعات به طریق توسّط شخص محمّد را انکار نمیکند ولی چیزی که روی آن اصرار میورزد این است که هر نوع اطلاعاتی که وی به دست میاورد نمیتوانست جزو قرآن باشد، زیرا فرد خارجی مقیم مکه قادر نبود ایده های خود را به زبان عربی فصیح  بیان کند. از ظاهر امر چنین بر میاید که محمد با کسانی که نسبت به متوسط اهالی مکه، شناخت بیشتری در مورد کتاب مقدّس داشتند صحبت میکرد... اطلاعاتی که وی بدین صورت به دست میاورد، دانشی اکتسابی بود، در حالی که معنی و تفسیر دقیق آن حقایق، از طریق روند معمول وحی به او آشکار میشد.( W. Montgomery Watt, Muhammad’s mecca (Edinburgh:Edinburgh University Press, 1988), 44-45.)

    حتی متفکر برجسته ای چون هیکل ناخودآگاه انگشت بر یکی از منابع احتمالی وحی محمد نهاده و مینویسد: «قوه تخیل عرب ذاتاً بسیار قوی است. وی با نوع زندگی خود در زیر گنبد آسمان، جنب و جوش دائمی در جستجوی چراگاه یا سودای معاش، حالت اجبار به افراطگرایی، مبالغه و حتی دروغگویی که لازمۀ تجارت است، فرصت مناسبی میابد تا تخیلات خود را بپروراند و همواره چه برای خوبی و بدی، و چه برای جنگ یا صلح، آنرا پرورش دهد.»(Haykal, 319)

  سرانجام ضروری است، به واقعه ای اشاره کنیم که در احادیث اسلامی ذکر شده و میتواند در روشن شدن این بحث بسیار مفید واقع شود. یکی از کاتبان محمد در مدینه، عبدالله بن ابی اساره نام داشت. علی دشتی در کتاب «23 سال» این حدیث را به او نسبت میدهد:

  او، چندین بار با رضایت پیغمبر، کلمات پایانی برخی آیات را تغییر داد. برای مثال وقتی پیامبر گفت: «و خدا عزیز و حکیم است»، عبدالله پیشنهاد کرد که بهتر است نوشته شود «علیم و حکیم» و پیغمبر در جواب او گفت ایرادی ندارد و مخالفتی با نظر او ننمود. عبدالله با مشاهده این تغییرات مداوم، با این استدلال که وحی الهی را نمیتوان به القای کاتبی چون من تغییر داد، از اسلام برگشت و سپس به مکه رفت و به قریشیان پیوست.( Ali Dashti, Twenty Three Years (London: George Allen & Unwin,1985), 98.)

  واقعیت پذیرفته شدۀ دیگری در احادیث اهل سنت وجود دارد مبنی بر اینکه چندین آیه از قرآن، به پیشنهاد عمر بن خطاب، یار وفادار محمد مورد جرح و تعدیل قرار گرفت(Dashti, Ibid., 111)

 

پاسخ:

  به راستی که مسیحیت، با این حملات ناجوانمردانه به اسلام، تنها بطلان خودش را ثابت میکند.

اوّلاً به فرض اینکه مونتگمری وات، اصالت نبوت حضرت محمّد(ص) را قبول داشته باشد، اینکه او چنین احتمالاتی را بدهد، ابداً چیزی را ثابت نمیکند. خب شاهدان یهوه نیز کتاب مقدّس و مسیح بودن حضرت عیسی(ع) و فیض روح القدس را قبول دارند، و تنها فرقشان با مسیحیان دیگر این است که مسیح را خدا نمیدانند. آیا مسیحیان حاضرند بخاطر اینکه این گروه از پیروان مسیح، میگویند مسیح خدا نیست، بپذیرند که مسیح خدا نیست؟ به راستی چرا مسیحیان یپش از اظهار نظر، کمی فکر نمیکنند؟!

ثانیاً مونتگمری وات، هم مثل برخی مسیحیان میانه روی دیگر، معتقد به نوعی مکاشفه برای حضرت محمّد(ص) است و نه پیامبری حقیقی. پس بدون شک نمیشود نظر او را با نظر حقیقی اسلام یکی دانست.

ثالثاً قرآن در آیاتی که در بالا ذکر شده است، فقط به تهمتهای مشرکان قریش اشاره میکند و مفسرین هم اشاره میکنند که آن خارجی که مشرکین میگفتند فلان فرد بود یا فلان شخص بود، که آنها ادعا میکردند او قرآن را به حضرت محمّد(ص) آموزش میداد. این ادعای مشرکین است و هیچ سندی در پس آن نیست. چنانکه قرآن میفرماید اگر این کتاب از نزد فردی غیر از خدا بود دچار اختلافات زیاد میشد(نساء:82)، مگر میشد که یک انسان 23 سال، نظراتی را به اسم خدا مطرح کند، و در این مدّت هیچ تغییری در نگرشش ایجاد نشود؟ هر انسانی خودش واقف است که نظراتش با نظرات چند سال قبل خودش فرق دارد. همچنین، معجزات قرآن، پیشگویی سورۀ روم و... چیزهایی نیستند که یک انسان بتواند به حضرت محمّد(ص) آموزش بدهد.

رابغاً در مورد سخن هیکل، ایشان در اینجا در مورد احتمالات داده شده بحث میکند و خب بعد از ارائۀ احتمالات، ما محال بودن احتمال مورد نظر را نشان میدهیم. البته اگر این نظر هیکل بود، که هیکل دیگر مسلمان نبود، از این گذشته نظر یک نفر، نمیتواند با نظر اصیل اسلام یکی باشد. ولی به هر حال معجزات حضرت محمّد(ص) نشان میدهد که این احتمالات باطل است.

خامساً در مورد کتاب 23 سال و نوشتجات علی دشتی، هر کس این کتاب را بخواند میداند که علی دشتی، کتابی پر از دروغ و بدون سند نوشته است. سخنان علی دشتی، فاقد سندیت است و ارزش اعتماد ندارد.

سادساً حدیثی که از اهل سنت مطرح مینماید را نیز از همین علی دشتی نقل کرده است، که مثل مطلب قبلی که از او نقل کرده است، فاقد هرگونه سندیت میباشد و بیشتر به یک جک شباهت دارد. بعد این نویسندۀ مسیحی، این حدیث جعلی را «یک واقعیت پذیرفته شده» میخواند! البته گویا این واقعیت فقط برای مخالفین اسلام پذیرفته شده است! خدایا تو را شاکریم که مثل این افراد نیستیم.

سابعاً فرمایشات جناب نویسندۀ مسیحی که هر چیزی به نفع نگرش باطل خودش باشد را، "تفسیر مبنی بر بینش دقیق"، "توضیحات روشنگرانه" و "واقعیت پذیرفته شده" میخواند، نشانگر تعصب کور این نویسنده است. اگر اینطور است، بنده هم نگرش منتقدین غربی را که مسیحیت را دینی که زائیدۀ ادیان شرک باستان است، حقیقت محض میدانم.

ثامناً لازمۀ هدایتگری خدا این است که اگر فرد دروغگویی ادعای پیامبری کرد، او را رسوا کند یا اقلاً نگذارد که او در کارش موفق باشد. مثلاً در تاریخ مسیحیت، میبینیم که جناب پولس، که ادعای پیامبری کرد، توسّط رومیان کشته شد. ولی دیدیم که حضرت محمّد(ص) نه تنها موفق شدند، بلکه دینشان بسیار فراگیر شد، و تا اواخر قرن هفدهم میلادی، مسلمانان ابرقدرتهای جهان بودند.

تاسعاً قرآن 1400 سال پیش پاسخ کسانی که در حقانیت این کلام الهی شک دارند را داده است: اگر کوچکترین شکی در الهی بودن قرآن دارید، فقط یک سوره مثل قرآن بیاورید. اگر قرآن از سوی غیر خدا بود، لازمۀ هدایتگری و لطف خدا بود که با فرو فرستادن چیزی بهتر یا حداقل مثل قرآن، حضرت محمّد(ص) را رسوا کند. میبنییم که هنوز هم که هنوز است، سوره ای مثل قرآن نیامده است.

 

 

نکتۀ آخر: یادآور میشوم، که تمام ادعاهای نویسندۀ مسیحی، گذشته از پاسخهایی که ما ارائه دادیم، از این جهت غیر قابل پذیرش است، که فقط از روی احتمالات و گمانه زنی، میخواهد حقانیت ادعای نبوت حضرت محمّد(ص) را انکار کند، حال آنکه برای انکار یک چیز، ما نیاز به دلیل قاطع داریم و نه احتمال و خیالات!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 16:52  توسط محسن  | 

بررسی ادعای مسلمانان مبنی بر دعوت الهی حضرت محمّد(ص) [بخش دوم]: اغوای شیطان

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  علاوه بر این، محمد گاهی اوقات چیزهایی را به عنوان وحی الهی مطرح میکرد که بعدها آنها را تغییر میداد. این موارد که به آیات شیطانی معروف هستند، شامل نکاتی در مورد دعا به بتها و شفاعت از آنها است(رجوع کنید به فصل 3). مدتی بعد از این واقعه، به محمّد وحی دیگری رسید که آیات مربوط به پرستش بتها را باطل می کرد، و آنچه امروز در آیات 23-21 سورۀ نجم میبینیم، جانشین آن آیات شده است. محمد در توضیح این اتفاق گفت که شیطان او را فریب داده و بدون اینکه وی بداند آن آیات دروغین را به وی قالب کرده است. خدا به پیغمبر گفت: «ای مشرکان، این بتها جز نام هائی که شما و پدرانتان بر آنها نهاده اید، چیزهای دیگری نیستند و خدا هیچ دلیلی بر معبود بودن آنها نازل نفرموده است...»(نجم23؛ رجوع کنید حج51). ولی متأسفانه همیشه امکان فریب خوردن انسان وجود دارد.

پاسخ:

ببینید تعصّب بیجا در باورهای خود، چگونه انسان را وا میدارد تا حتی افسانه ها و داستانهای دروغین را نیز تحریف کند. افسانه ای که در مورد آیات شیطانی آمده و موسوم به غرانیق است، از این قرار است:

   پیامبر بین کفّار نشسته بود و آیاتی که همان لحظه بر او نازل میشد را تلاوت میفرمود، و ناگهان در بین این آیات شیطان در گوش او زمزمه کرد و بعد از نزول آیه های 19 و 20 سورۀ نجم «أَ فَرَءَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى‏ وَ مَنَوةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى‏»(= به من خبر دهيد آيا بتهاى «لات» و «عزّى» و «منات» كه سوّمين آنهاست؟!)، آیات خود را به این شرح خواند:«تلک الغرانیق العلی. فسوف شفاعتهنّ لترجی(یا تترجی)»(=آنها پرندگان بلندپروازند و شاید به شفاعت آنها امید باشد) و کفّار که دیدند از بتهای سه گانۀ آنها به نیکی یاد شده است، به سجده افتادند. بعد از آن ماجرا وحی بر حضرت محمّد(ص) نازل شد و آیات شیطان را آشکار کرد و پیامبر اعلام نمود که این دو آیه که به شفاعت بتها امید داده است، باطل و از سوی شیطان هستند.

  این افسانه توسّط طبری و برخی مورّخین اسلامی نوشته شده است. پیش از اینکه افسانه بودن این داستان را آشکار سازم، باید یادآور شوم که اساساً از دید یک مسیحی اینکه شیطان سراغ پیامبری برود و به جای خدا به او فرمانی بدهد و او نیز آن کار را انجام بدهد، هیچ ایرادی نمیتواند داشته باشد، مگر اینکه آن مسیحی به کتاب مقدّس خودش کافر باشد، زیرا کتاب مقدّس به خوبی نشان میدهد که داود تحت امر شیطان قرار گرفت:

  «و شيطان به ضد اسرائيل برخاسته، داود را اغوا نمود كه اسرائيل را بشمارد و داود به يوآب و سروران قوم گفت: "برويد و عدد اسرائيل را از بئرشبع تا دان گرفته، نزد من بياوريد تا آن را بدانم."»(اول تواریخ21: 2-1)

 

  امّا جالب اینجاست هنوز بعد از چند هزار سال معلوم نیست کسی که داود را واداشت تا مردان بنی اسرائیل را بشمارد، خدا بود یا شیطان بود، چرا که کتاب مقدّسشان در جای دیگر می فرماید:

«و خشم خداوند بار ديگر بر اسرائيل افروخته شد. پس داود را برايشان برانگيزانيده، گفت: برو واسرائيل و يهودا را بشمار. و پادشاه به سردار لشكر خود يوآب كه همراهش بود، گفت: الآن در تمامي اسباط اسرائيل از دان تا بئرشبع گردش كرده، قوم را بشمار با عدد قوم رابدانم.»(دوّم سموئیل24: 2-1)

 

  پس اگر افسانۀ آیات شیطانی قرآن حقیقت میداشت هم باز این برتری را داشت که در نهایت مشخص شد که آن آیات از سوی شیطان بوده و ربطی به خدا ندارد ولی گویا خدای کتاب مقدّس یادش رفته است و تکلیف خودش را با این دستور مشخص نکرده است و در یکجا فرموده شیطان بود که این دستور را داد و در جای دیگر فرموده خودم بودم که گفتم برو و بشمار!!

 

امّا بطلان داستان غرانیق هم، اظهر من الشّمس است و دلایل بسیار خوبی در ردّ این داستان وجود دارد:

اوّلاً دانشمند مصری، عبده، میگوید غرانیق که در این داستان به بتهای قریش نسبت داده شده است، هرگز در لغت و اشعار عرب، دربارۀ خدایان به کار گرفته نشده است. مشخص است که سازندۀ این داستان حتی از ادبیات عادی عربی نیز خبر نداشت است، در حالی که قرآن یک متن عالی ادبی است.

ثانیاً این دو آیۀ منصوب به شیطان با آیات پیشین و پسین سورۀ نجم، به لحاظ سجع و وزن ناسازگار هستند، و مشخص است که بعدها توسّط فردی ناآشنا ساخته شده اند.

ثالثاً همین سورۀ نجم در آیاتی پیش از این میفرماید که هر آنچه پیامبر میفرماید وحی است که نازل شده است(نجم:4-3). همچنین قرآن میفرماید که خدایی که ذکر را نازل میکند، خودش نیز از آن دفاع میکند(حجر:9) و نیز قرآن میفرماید که خدا القائات شیطان را از بین میبرد و آیات خود را استحکام میبخشد(حج:52) حال باید دید نظر طبری در مورد پیامبر دقیقتر است یا قرآن، قرآن یک سند بسیار دسته اوّل است که در زمان خود پیامبر نقل و چند سال بعد نیز مکتوب گردید، ولی اوّلین کتابهای تاریخی در مورد پیامبر با فاصلۀ حدود یک و نیم قرن نوشته شده اند، که طبری خود دو قرن بعد از رحلت پیامبر به دنیا آمده است. البته لازم به ذکر است که طبری چنانکه در کتاب تاریخ خود نیز میگوید برایش فقط نقل داستان مهم است و به راست و دروغ بودن داستان اهمیت نمیدهد. سایر مورخین هم به همین شکل عمل کرده و میکنند.

رابعاً این داستان از سوی علمای اسلام، ضعیف السّند شناخته شده است و علمای حدیث آن را مورد طعن قرار داده اند. سیّد قطب به نقل از محدّث معروف، ابوبکر بزاز میگوید که هیچکس این داستان را با سند متّصل به پیامبر نقل نکرده است. این داستان هم مثل صداها داستان اسرائیلیاتی دیگر، توسّط دشمنانی که منافقانه به ظاهر اسلام را پذیرفتند، ساخته و در جامعه نشر یافت.

خامساً اگر کسی خیال میکند که هر حدیثی و هر داستانی در کتابهای تاریخی آمده است، را باید باور کند، پس باید این حدیث را نیز باور کند که پیامبر فرمود کسانی که بر من دروغ میبندند زیاد شده اند(اصول کافی، ج1، ص62. باب اختلاف حدیث، حدیث اوّل). در بخشی از این حدیث حضرت علی(ع) میفرمایند: «در زمان پيغمبر(ص) مردم بر حضرتش دروغ بستند تا آنكه ميان مردم به سخرانى ايستاد و فرمود: "اى مردم همانا دروغ بندان بر من زياد شده‏اند هر كه عمدا بمن دروغ بندد بايد جاى نشستن خود را دوزخ داند."»، پس به هر حال باید بپذیریم که روایات جعلی بسیارند و تا وقتی که وثاقت این داستان ثابت نشود، نباید آنرا باور کرد. مشکل این است که بسیاری از تاریخ نویسان و سیره نگاران به این مسئله دقّت نکرده اند و هر چه شنیده اند را در کتابهایشان آورده اند.

سادساً مبارزۀ پیامبر(ص) با کفّار بر سر همین مقام شفاعت بود، وگرنه آنها هم میدانستند که بتها خالق نیستند و الله را که خدایی در آسمان بود، خالق میشناختند، و میگفتند این بتها نزد او مقام شفاعت دارند. حال اگر نظر دشمنان اسلام را درست فرض کنیم و بگوییم حضرت محمد(ص) پیامبر واقعی نبوده است و شیطان هم این داستان را نیاورده است و فقط او تغییر موضع داده و بعد پشیمان شده است، باز هم این داستان نمیتواند منطقی باشد: اگر حضرت محمّد(ص) یک چنین حرفی را بزند، از دو حال خارج نیست: یا دچار سهو شده است یا در برابر کفّار مقاومتش در هم شکسته است و خواسته در برابرشان کوتاه بیاید و بعد پشیمان شده است. حالت اوّل وقتی معنی دارد که او به طور عادی سخن بگوید و نه وقتی که دارد متنی ادبی را میخواند و به شکلی مسجّع حرف میزند که در این حال دقّت فراوان لازم است و دچار سهو شدن یک حادثۀ محال است. حالت دوّم هم باطل است زیرا اگر حضرت محمّد(ص) میخواست کوتاه بیاید وقتی کوتاه میامد که به او وعدۀ پول و مقام دادند و اگر کوتاه میامد، دیگر بعد از آن دوباره سخن پیشینش را تکرار نمیکرد.

  پس به عنوان جمعبندی این شبهه، اوّلاً اگر رخ داده باشد، از دید یک مسیحی نمیتواند ایرادی برای پیامبری حضرت محمّد(ص) باشد، و ثانیاً اساساً وقوع آن اثبات نشده است.

 

 

 

 نویسندۀ مسیحی:

  مسلمانان خود اعتقاد دارند که هر ادعای وحی که مخالف قرآن باشد، چیزی جز فریب نیست. با توجه به این باور، طرح این سؤال منطقی است که چرا مسلمانان این امکان را جدی نگرفته اند که اولین احساس محمّد، یعنی اغوا شدن و فریب خوردن توسّط شیطان، بیشتر از هر تفسیر دیگری صحیح و ممکن باشد. آنها به روشنی اذعان میکنند که شیطان موجودی واقعی و در ضمن اغواگری بزرگ است! پس چرا منکر این امکان هستند که شیطان، محمّد را فریب داده باشد، همانطور که خود او در ابتدا چنین فکر میکرد؟

پاسخ:

  سخنان نویسندۀ شبهه ساز مسیحی، وقتی به اینجا میرسد، دیگر شبیه به یاوه گویی کسی میشود که مقدار زیادی مشروبات الکلی مصرف کرده است و خودش هم نمیفهمد چه میگوید. او میگوید ما از آنجایی که میگوییم که هر ادعای وحیی مخالف قرآن فریب است، باید از خود بپرسیم از کجا معلوم است که پیامبرمان توسّط شیطان فریب نخورده است!!!

در پاسخ به این اباطیل ما نیز عرض میکنیم:

اوّلاً داستان شکّ پیامبر ما به اینکه فریب شیطان را خورده است، دروغ است ولی اگر چنین شکی رخ داده باشد، از دید یک مسیحی ایرادی ندارد، زیرا طبق کتاب مقدّس خودشان، حضرت یحیی، همان ایلیا یا الیاس موعود بود، ولی خودش خبر نداشت(یوحنا1: 27-19) همچنین چنانکه نویسنده هم در بخش بشارتها اشاره کرد، حضرت یحیی طبق انجیل در مورد حضرت مسیح دچار شک و تردید شده بود، آن هم بعد از اینکه اطمینان حاصل کرده بود که او خود مسیح است!! به نوشتجات پیشین خود او در بحث پیرامون بشارت متی11:3 نگاهی بیندازید: "یحیی وقتی عیسی را تعمید میداد به خوبی میدانست که او مسیح است زیرا گفت «اینک بره خداوند که گناه جهان را برمیدارد»(یوحنا29:1) و او هم مانند انبوه مردم «روح خدا» را دید که بر عیسی آمد و «صدایی از آسمان» شنید که میگفت: «این است پسر حبیب من که از او خوشنودم»(متی17:3). چندی بعد که یحیی دچار تردید شد و از عیسی پرسید «آیا تو همان مسیح موعود هستی؟» مسیح فوراً با معجزات خود پاسخ او را داد و او را مطمئن ساخت(متی11: 5-3) که او همان مسیح موعود اشعیای نبی است(اشعیا35: 6-5؛ 3:40)" حال نویسندۀ مسیحی، چرا خودش منکر این امکان است که شکّی که یحیی در مورد حضرت عیسی(ع) کرده بود، درست باشد؟ به قول خودش این شکها با چند معجزه برطرف شد، خب به همین شکل با چند معجزه و آیت الهی شک ما هم برطرف میشود. فراموش نکنیم که صابئین مندایی معتقدند که حضرت عیسی(ع) ابتدا مرید حضرت یحیی(ع) بود، سپس بر او عاصی شده، گمراه شد! نویسندۀ مسیحی، چرا در صحت سخن صابئیان اندیشه نمیکند!! چرا شک را فقط بر پیامبر بزرگوار اسلام روا میداند؟ وای از این تعصب که اینگونه چشم انسانها را کور میکند. 

ثانیاً چرا این فرد مسیحی این سؤال را از خودش نمیپرسد؟ او از کجا میداند که نخستین نویسندۀ کتاب مقدّسش، یعنی حضرت موسی(ع)، توسّط شیطان اغوا نشد و سپس کسان دیگری هم که بعد از او آمدند و ادعای پیامبری کردند، نیز توسّط شیطان فریب نخورده اند؟ از کجا میداند که حضرت عیسی(ع)، موجودی شیطانزده نیست؟ هر پاسخی که به این سؤال دارند، ما نیز در مورد حضرت محمّد(ص) میدهیم. مسیحیان چگونه پیامبری پیامبرانشان را ثابت میکنند؟ ما نیز از همان راه ثابت میکنیم که حضرت محمّد(ص) پیامبر خداست. البته من ایمان دارم به پیامبری حضرت موسی(ع) و انبیاء دیگر تا حضرت عیسی(ع) و حضرت پطرس(ع) را نیز نایب و وصی حضرت عیسی(ع) میدانم، ولی این کتاب مقدّس مسیحیان که اعمال شیطانی را به پیامبران خدا نسبت میدهد، چگونه میخواهد بگوید که این کسانی که اینگونه در زندگی روزمرّه فریب شیطان را میخوردند، در نقل پیام خدا، فریب شیطان را نخورده اند؟ طبق کتاب مقدّس داود با دیدن یک زن زیبا که شوهر هم دارد، با او زنا میکند و بعد برای رسیدن به او، شوهرش را نیز در محلی از جنگ میفرستد که حتماً کشته شود(دوّم سموئیل،باب11) همین کتاب مقدّس است که میگوید سلیمان نبی، تحت تأثیر زنانش بت پرست شد(اوّل پادشاهان11: 8-4) و دل سلیمان و پدرش داود، به طور کامل با خدا نبود(اوّل پادشاهان4:11) و پطرس که به قول انجیل کلید آسمانها به او داده شده است، از سوی مسیح شیطانی خوانده میشود که حتی مسیح هم میترسد که پطرس فریبش بدهد(متی16: 23-22)و البته این قطره ای از دریای نسبتهای کتاب مقدّس است به پیامبران و اولیایی که ادعای از سوی خدا آمدن را دارند. دوستان مسیحی میگویند این گناهان که نوشته شده است، نشانگر صادقانه بودن مطالب کتاب مقدّس است(!!!)، ما در پاسخ میگوییم، برعکس نشانگر این است که یا کسانی که در کتاب مقدّس پیامبر خوانده شده اند موجوداتی تحت امر شیطان بوده اند و لیاقت پیامبری را نداشته اند، یا اینکه عاملی شیطانی در کتاب مقدّس وجود دارد، که میخواهد پیامبران خدا را تحقیر کند. ما انسانهای بسیاری را در تاریخ اسلام و مسیحیت و یهودیت داریم که برای اینکه بت نپرستند، زیر شدیدترین شکنجه ها، به شهادت رسیدند، ولی در مقابل میبینیم که یک پیامبر، آنهم پیامبری چون سلیمان، طبق کتاب مقدّس، تحت تأثیر زنانش به پرستش بتها روی میاورد(اوّل پادشاهان4:11). انسانهای زیادی هستند که با دیدن یک زن، مشتاق زنا با او نمی شوند، ولی چنانکه گفتیم داود چنان کرد و ...
  اتفاقاً در کتاب مقدّس مسیحیان، ردّ پای شیطان چنان آشکار است که انکار آن، مثل انکار خورشید در ظهر یک روز گرم آفتابی است: در کتاب مقدّس مسیحیان، شیطان، خدای این جهان خوانده میشود(دوّم قرنطیان4:4) و نیز کاری که به شیطان نسبت داده شده است(اوّل تواریخ1:21)، عیناً به خدا نسبت داده میشود(دوّم سموئیل1:24) و باز میبینیم که ابلیس صاحب قدرت موت است(عبرانیان14:2)، یعنی جانی که خدا داده است، را شیطان میتواند بگیرد! و مقام ابلیس آنقدر بالاست که عیسی(ع) را مورد آزمایش و تجربه قرار میدهد(متی،باب4)و... پس بهتر است، مسیحیان به کتاب خودشان نگاه کنند، و اگر شک را درست میدانند، به پیامبران و کتاب مقدّس خودشان بنگرند.
  به راستی چرا مسیحیان نمبینند که دو باور بزرگ دینیشان، یعنی تثلیث و فدا، در دین یهود موجود نبوده است ولی در ادیان بت پرستی صدر مسیحیت، موجود بوده است، و آیا شک نمیکنند که این باورهای باطل را که در بحثهای بعدی در موردشان سخن خواهیم گفت، از مشرکین قرن اوّل میلادی گرفته باشند؟ 

ثالثاً طبق کتاب مقدّس خودشان، حضرت عیسی(ع) میفرماید، شیطان اگر در برابر خودش قیام کند، نابود میگردد(مرقس26:3)، ترجمۀ هزارۀ نو در ترجمۀ این آیه چنین میگوید: «شیطان نیز اگر بر ضد خود قیام کند و تجزیه شود، ممکن نیست دوام آورد، بلکه پایانش فرارسیده است.» پس شیطان نمیتواند با خودش مقابله کند. از سوی دیگر، قرآن کتابی ضدّشیطان است و هر کس متن قرآن را بخواند این امر بر او آشکار میشود: قرآن مردم و مؤمنین را از پیروی کردن از شیطان منع میکند و او را دشمن آشکار مردم و مؤمنین میخواند(بقره:168و208؛ انعام:142)، و نیز شیطان باعث آسیب به انسانها میشود(بقره:268و275)، و همچنین شیطان را همنشین بد میداند(نساء:3) و مؤمنین را از عمل شیطان منع میکند(مائده:90) و بنی آدم را از فریبکاری شیطان بر حذر میفرماید(اعراف:27) و میفرماید هرگاه وسوسۀ شیطان به تو برسد به خدا پناه ببر(اعراف:200؛ فصلت:36) و پرهیزگاران را کسانی میداند که وقتی دچار وسوسۀ شیطان میشوند به خدا پناه میبرند(اعراف:201) و خدای قرآن کسی است که پلیدی شیطان را از ما دور میسازد(انفال:11) و فرمان میدهد که وقتی میخواهیم قرآن را بخوانیم از شرّ شیطان به خدا پناه ببریم(نحل:98) و شیطان را در برابر رحمان]که از نامهای خدا در قرآن است[، عصیانگر میخواند(مریم:44) و قرآن بارها او را دشمن آشکار ما دانسته است(بقره168و208؛ انعام142؛ اعراف:22؛ یس:60؛ زخرف:62) و خدای قرآن کسی است که شیطان را از درگاه خود رانده است(اعراف:13؛ حجر:34؛ ص:77) و... لذا قرآن کتابی ضدّشیطان است، و با توجّه به آیۀ 26 از باب3 از انجیل مرقس، یک مسیحی نمیتواند ادعا کند که این کتاب از سوی شیطان است، زیرا شیطان نمیتواند با خودش مقابله کند.

رابعاً ما با دو مقدّمه میفهمیم که قرآن، از سوی شیطان نیست و پیامبر ما توسّط شیطان اغوا نگشته است. مقدّمۀ اوّل معجزات قرآنی و نبوی است، که در بحثهای بعدی به خوبی پیرامون آنها بحث خواهیم کرد و مقدّمۀ دوّم این است که اگر یک معجزه شیطانی باشد، لازمۀ هدایتگری خدا این است که باطل بودن آن را به شکلی به ما نشان بدهد، برای مثال فرد دیگری را برساند تا به ما چیزی شبیه به آن معجزه نشان بدهد و مشخص شود که این معجزه از سوی خدا نبوده و افراد دیگر هم میتوانند آنرا بیاورند، یا اینکه چیزی بالاتر از آن را با یک پیامبر حقیقی به ما نشان بدهد و... در مورد حضرت محمد(ص)، آن حضرت معجزاتی را به مردم نشان دادند که کسی نه مثل آن را آورد و نه بهتر از آن را، که بزرگترین این معجزات، معجزۀ زنده یعنی قرآن بود که همکنون در دست ماست. پس ما باید بپذیریم که از سوی پیامبر اسلام(ص) معجزاتی به ما رسیده است و خدا نیز آنها را با پیامبری دیگر و یا با فردی عادی، برای ما انکار نفرموده است، پس نظر به اینکه اگر این دین، عامل گمراهی بود، خدا باید به شکلی ما را هدایت میکرد، ما دلیل کافی داریم که بپذیریم که این دین و پیامبر این دین، حضرت محمّد مصطفی(ص) از سوی شیطان نیست.
  البته ممکن است گفته شود خدا در مورد بهائیت هم پیامبری نفرستاد و کسی مثل آنها نیاورد، در این مورد عرض میکنیم که اولاً در مورد بهائیت اساساً اعجازی در کار نیست که بخواهد مثل آن بیاید، بلکه پیامبر این گروه، جناب آقای حسینعلی نوری، ملقّب به بهاءالله، چنان از حمایت خدا ناامید بودند که به سفارت روسیه پناهنده شدند، و امام دوازدهمشان، جناب آقای علی محمد شیرازی، ملقّب به باب، در یک مناظرۀ علمی با علمای شیعه و شیخیه شکست خوردند و توبه نامه نیز امضا کردند که در موزۀ مجلس شورای اسلامی ایران، موجود است، ثانیاً خدا با یک پیامبر ادعای پیامبری این آقایان را رد فرمود و آن پیامبر حضرت محمّد(ص) بودند که آشکارا بر ختم نبوّت صحه گذاشتند و فرمودند بعد از ایشان پیامبری نمی آید، چنانکه به حضرت علی(ع) فرمودند: «آیا دوست نداری که برای من به منزلۀ هارون برای موسی باشی، به جز در اینکه بعد از من پیامبری نمیاید(ولی بعد از موسی پیامبرانی آمدند)»(بحار الانوار، ج21، ص207)؛ فقط سخن ایشان نبود که خود قرآن نیز در احزاب:40 ایشان را «خاتم النبیین» خوانده است، پس آمدن پیامبری بعد از حضرت محمّد(ص) را باید منتفی دانست، چه حضرت محمّد(ص) نیز اشاره به آمدن ایشان نکردند، ولی حضرت عیسی(ع) از آمدن مدافعی دیگر(یوحنا16:14) و حضرت موسی(ع) از آمدن پیامبری چون خود(تثنیه18:18)، خبر دادند، که این اخبار بر حضرت محمّد(ص) انطباق دارد.

 

پس آشکار و هویدا شد که حضرت محمّد(ص) ممکن نیست، از سوی شیطان اغوا شده باشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:1  توسط محسن  | 

بررسی ادعای مسلمانان مبنی بر دعوت الهی حضرت محمّد(ص) [بخش اوّل]: انقطاع و شک در وحی!

نویسندۀ مسیحی:

 در نظر بسیاری از منتقدین اسلام، دیدگاه مسلمانان سرشار از مبالغه گوئی افراطی است.

پاسخ:

  خب این بهانه ای است که منتقدین اسلام، برای نپذیرفتن اسلام، مطرح میکنند، و صرف اینکه آنها اینگونه میگویند، اثبات نمیکند که ادعای این افراد صحیح است. ما چنانکه اسلام از ما دعوت میکند، با ذهنی باز، به بررسی اسلام میپردازیم و مثل این افراد به خود تعصب راه نمیدهیم. به راستی من نمیدانم چگونه افرادی که حضرت مسیح را که مانند تمام انسانها غذا میخورد و میخوابید و راه میرفت و گریه میکرد و میخندید و دعا میخواند و عبادت خدا را میکرد، خدا میخوانند، ما مسلمانان را محکوم به «مبالغه گوئی افراطی» میکنند. همین است که گفته میشود: دروغ هر چه بزرگتر باور کردنش راحتتر!!

 

نویسندۀ مسیحی:

  به عنوان مثال با توجه به اوضاع و احوال پیرامون دعوت محمد، نمیتوان هیچ دلیلی برای این ادعا آورد که وی دعوت شد تا مکاشفۀ کامل و نهایی خدا را برای بشر بیاورد.

پاسخ:

اولاً اینکه این نویسنده هیچ دلیلی را نمیتواند ببیند، مشکل خودش است، این همه معجزه، این همه پیشگویی، این همه بشارتهای کتاب مقدّس خودشان، نمیتواند به او بفهماند که او پیامبر خداست، به راستی کسی که خودش را به خواب بزند را نمیتوان بیدار کرد.

ثانیاً ارتباط حضرت رسول(ص)  یک مکاشفه یا به اصطلاح تجربه عرفانی نبوده و حقیقت ارتباط  وحیانی با عالم غیب ، به هیچ وجه با مکاشفه که ادراکی مبهم و غالباً بسیار غیر شفاف است، قابل مقایسه نیست؛ از نظر همه ادیان آسمانی ارتباط انبیا با عالم ملکوت ارتباطی خاص بوده که در آن انتقال مفاهیم و صورت های علمی مطرح نبوده، بلکه نوعی علم حضوری و انتقال معنی صورت گرفته که در آن هیچ تردید و ابهامی وجود نداشته است .
در حالی که مکاشفه یکی از حالات خاص مربوط  به روح انسان است که در آن برخی امور برای فرد عارف متجلی شده ، نادیده هایی بر او کشف می گردد که گاهی منطبق با واقع و رحمانی محسوب می گردد و گاهی رهزن و انحرافی و شیطانی خوانده می شود .

در هر حال محصول مکاشفه دانستن آنچه رسول خدا برای مردم آورد ،به هیچ وجه قابل قبول نیست. آموزه های وحیانی که آن بزرگوار برای مردم آورد، کاملترین شریعت بوده، یعنی بهترین راهکار برای رسیدن به هدف پیش روی انسان، در قالب کاملترین جهان بینی و ایدئولوژی برای مردم تبیین شده و در مجموعه فراگیر و چند بعدی ارائه شده است.

ضمناً اگر آن را از نوع مکاشفه  بدانیم ، مسئلۀ مکاشفه را از طرف شخصی برای شخص دیگر نمی توان ارائه داد. مکاشفه از نوع دیدن حضوری است و نمی توان آن را به دیگری انتقال دارد. از نوع شخصی و خاص است . اگر هم برای کسی بیان شود، حقیقت آن را نمی تواند درک کند، مگر این که خود نیز به همان مکاشفه دست یابد.

آنچه پیامبر از خدا‌ آورده، چیزهایی است که قابل بیان و فهم برای انسان ها است.

 

نویسندۀ مسیحی:

آنها]منتقدین اسلام[ به این موضوع اشاره میکنند که محمد در زمان دریافت وحی توسط فرشته(جبرئیل) دچار اختناق میشد.

پاسخ:

 اولاً اگر چنین داستانی درست باشد، این آقایان منتقد خود پذیرفته اند که پیامبر اسلام با فرشته رابطه داشته است که این امر منجر به پذیرش پیامبری حضرت محمّد(ص) خواهد شد.

ثانیاً این ادعا که پیامبر دچار اختناق میشد، یک دروغ آشکار است. وحی کلام خداست و هر چه سطح عرفان انسان بالاتر باشد، بیشتر در اثر شنیدن کلام خدا منقلب میشود. این منقلب شدن برای پیامبر گاهی باعث عرق روی پیشانی آن حضرت و در برخی موارد ایجاد بیهوشی میشد، به هر حال حضرت محمّد(ص) به لحاظ عرفانی سطحشان بسیار بالاتر از این افراد بود که با شنیدن کلام خدا فقط بر میزان کفرشان افزوده میشود. امّا پیامبر هرگز دچار اختناق(خفگی) نشدند.

  در کل نیز اینکه پیامبر وحی را چگونه دریافت میکرد، هیچ اهمیتی ندارد، مهم معجزات و پیام آن حضرت است، که اگر راست میگویند آن را نقد کنند.

 

نویسندۀ مسیحی:

محمد خود نیز به این فرشته اشاره کرده میگوید: «او مرا با جامعه ای که بر تن داشتم میفشرد تا حدی که مرگ را احساس میکردم، سپس مرا رها کرد و گفت اقراء(بخوان)» وقتی محمد در خواندن تأخیر کرد...«همان رفتار خشن فرشته تکرار شد».( See Andrae، 43-44)  این نکته به زعم بسیاری، نوعی اجبار و تهدید غیرمعمول است که هیچ سنخیتی با لطف و رحمت الهی که مسلمانان ادعا میکنند، ندارد و نیز متناقض اراده و انتخاب آزادی است که مدعی اند خدا به انسان ارزانی داشته است.

پاسخ:

  این روایت از ماجرای نزول اولین وحی و آغاز بعثت روایتی است که در اکثر کتاب های اهل سنت مانند صحیح بخاری وصحیح مسلم و درالمنثور سیوطی و... با اندکی تفاوت آمده  و در برخی منابع شیعی  بیان شده ، در حالی که گوشه گوشه تعابیر این داستان و روایت مفصل با مبانی تفکر شیعی ناسازگاری داشته و حتی دارای تناقضاتی است که نمی توان آن را صحیح دانست .

  اصولا در نگاه شیعی، نزول فرشته وحی بر رسول خدا همواره آمیخته با احترام و خضوع بسیار بوده  و فشردن رسول خدا «مرگ را پیش چشم خود دیدم» قابل انطباق با این نگاه خاص معرفتی نیست؛ در نتیجه اساس این روایت قابل قبول نیست تا بخواهیم در خصوص چرایی آن به بررسی بنشینیم .

  وحی حقیقتی است که از دائره ادراک ما بیرون بوده و تحمل آن برای شخصیتی همچون رسول خدا چندان آسان نبوده، ارتباط از عالم ملک با اوج ملکوت و دریافت وحی چیزی نیست که بتوان آن را آسان و به دور از فشارهای روحی وجسمی دانست .

در برخی از روایات فشار وحی بر رسول خدا بیان شده که عرق بر سر و روی آن بزرگوار می نشاند حتی اگر در این حال حضرت بر مرکب سوار بود ، فشار این حالت مرکب را نیز به زانو در می آورد؛( محمد هادى معرفت، التمهید فی علوم القرآن، ج1، ص66 به بعد) در نتیجه می توان گفت اگر فشار جسمی خاصی در مرحله دریافت وحی برآن بزرگوار وارد می شد، ناشی از وضع خاص دریافت وحی و ارتباط با عالم ملکوت بود، نه خشونت و زحمت بی دلیل .

 

  اما نویسندۀ مسیحی اگر به کتاب یونس، از عهد عتیق خودشان که طبق اعتقاد خودش کلام خداست و تحریف هم نشده است، مراجعه کند، میبیند که خداوند یونس را مأمور میکند که به نینوا برود، ولی یونس به سخن او گوش نمیدهد و به سوی ترشیش میگریزد، ولی خداوند طوفانی ایجاد میکند، و یونس با قرعه به دریا میفتد و توسّط یک ماهی بلعیده میشود و تا زمانی که دعا و استغاثه نمیکند از شکم ماهی بیرون نمیاید(کتاب یونس نبی، باب اوّل و دوم) پس با توجه به فرمایشات نویسندۀ مسیحی این بخشها از کتاب مقدّس خودشان «هیچ سنخیتی با لطف و محبت الهی که مسیحیان ادعا میکنند، ندارد و نیز متناقض اراده و انتخاب آزادی است که مدعی اند خدا به انسان ارزانی داشته است.» از قدیم گفته اند: چیزی که عوض دارد، گله ندارد. چرا مسیحیان به چیزی ایراد میگیرند که در کتاب مقدّس خودشان هم به عنوان کلام خدا وجود دارد؟ ضمن اینکه همین نویسندۀ مسیحی در بخش «بررسی یکتاپرستی در اسلام» مسلمانان را به جبرگرائی محکوم کرده بود، ولی حالا میگوید این داستان متناقض با اراده و انتخاب آزادی که (مسلمانان) مدعی اند خدا به انسان ارزانی داشته، است!! مشکل اینها این است که فقط میخواهند ایراد بگیرند، و اصلاً برایشان مهم نیست که حتی بین ایرادهایی که خودشان وارد میکنند نیز تناقض ایجاد میشود، بلأخره از دید این آقا مسلمانان به جبر اعتقاد دارند یا به اختیار؟!

 

نویسندۀ مسیحی:

  خود محمد نیز در خصوص منشأ الهی این تجربه دچار شک و تردید شده بود. در ابتدا فکر میکرد یک «جن» یا روح خبیث در واقع محمد ابتدا از منشأ این مکاشفه جدید تا سرحد مرگ ترسیده بود ولی همسرش خدیجه و پسرعمویش ورقه او را دلگرم نمودند و سعی میکردند به او بقبولانند که این همان مکاشفه ای است که به موسی داده شد و بنابراین او نیز پیغمبر امت خود خواهد بود. محمد حسنین هیکل که یکی از برجسته ترین و معتبرترین زندگینامه نویسان مسلمان معاصر به صراحت بیان میکند که ترس آزاردهنده محمد این بود که فکر میکرد اجنه و شیاطین او را تسخیر کرده اند:

«محمد وحشتزده بلند شد و از خود پرسید:«چه دیدم؟ آیا تسخیر شیاطن که آن همه مرا ترسانده بود تمام شد؟» محمّد به راست و چپ خود نگاه کرد ولی هیچ چیز ندید. در حالی که از ترس بر خود میلرزید و حیرت خشکش زده بود چند لحظه همانجا ایستاد. از این میترسید که ممکن است شیاطین و ارواح خبیث غار را تسخیر کرده باشند. در فکر این بود که آنجا بگریزد در حالی که هنوز توضیحی برای آنچه دیده بود نداشت.»(Muhammad Husayn Haykal، The Life of Muhammad، trans. Ismail)

  هیکل اشاره میکند که قبل از این محمد بارها دچار وحشت شده بود، که شیاطین او را تسخیر کنند ولی همسرش خدیجه با صحبتهای خود او را آرام میکرد. زیرا «همان طور که خدیجه پیش از این به هنگام ترس و وحشت محمد از تسخیر شدن توسط شیاطین رفتار کرده بود، این بار نیز بدون کوچکترین تردیدی، استوار در کنار شوهرش ایستاد» بنابراین «خدیجه با احترام و تکریم به او گفت: سرورم به سلامت باشد، دل قوی دار. من به حضور کسی که بر روح خدیجه حاکم است دعا میکنم و امیدوارم تو پیامبر این امت باشی. به یاری خدا، او نخواهد گذاشت بر زمین بیفتی.»(Ibid.، (75در حقیقت، توصیف هیکل از لحظات اولین تجربه محمد برای دریافت «وحی» منحصر به فرد نیست، بلکه با دیگر موارد مشابه مطابقت دارد.

 

 

پاسخ:

  متاسفانه بیشتر منابع تاریخی در خصوص وقایع صدر اسلام مربوط به اهل سنت است که به قول برخی از بزرگان باید بر یاوه گویی های آنها گریست؛ آن قدر امر نادرست و سخیف در این منابع ذکر شده که دست بسیاری از دشمنان اسلام را برای اهانت به اسلام و رسول خدا ودیگر مقدسات کاملا باز گذاشته است.

استاد آیه الله معرفت  در رد این داستان می نویسد : «ایـن داسـتـان یـکـى از ده هـا داسـتان ساخته شده کینه توزان دو قرن اول اسلام است که خود را مسلمان معرفى نموده، با ساختن این گونه حکایت هاى افسانه آمیز، ضمن سرگرم کردن عامه مردم، در عـقـاید خاصه ایجاد خلل مى کردند و تیشه به ریشه اسلام مى زدند. در سال هاى اخیر نیز دشمنان اسـلام ایـن داسـتان و داستان هاى مشابه  را دست آویز خود قرار داده، بر سستى پایه هاى اولیه اسلام شاهد گرفته اند.

  چـگـونـه پیامبرى که مدارج کمال را صعود نموده، از مدت ها پیش نوید نبوت را در خود احساس کـرده(و حتی برخی علمای اهل کتاب، مانند یوحنا و نسطورا در او نشانیهای پیامبری را دیده بودند و به خود او نیز گفته بودند)، حقایق بر وى آشکار نشده است، در حالى که بالاترین و والاترین عقول را در خود یافته است؟ چگونه انسانى که چنین تکامل یافته ، در آن موقع حساس، نگران مى شود و به خود شک مى برد، سپس با تجربه یک زن و پـرسـش یـک مـرد کـه انـدک سـوادى دارد، نـگرانى از وى رفع مى شود، آن گاه اطمینان حـاصـل مـى کـند که پیامبر است؟

 

این داستان ، علاوه بر آنکه با مقام شامخ نبوت منافات دارد، با ظـواهـر آیـات و روایـات اهل بیت(ع) مخالف است. شاید لازم به یادآوری نباشد که ارزش سندی قرآن از سایر اسناد تاریخی و روایی بالاتر است، زیرا هم تواتر بالاتری دارد، هم به واقعه نزدیکتر است و هم به واسطۀ معجزاتی که در خود دارد، حقانیت آن قابل قبولتر است. قرآن با کمال صراحت میفرماید که پیامبر به غیب هیچ شکّی ندارد(سوره تکویر، آیه24)، حال ما برای تشخیص اینکه حضرت محمّد(ص) در مورد وحی شک داشته اند یا خیر، باید به قرآن مراجعه کنیم که در زمان نازل شدن وحی توسّط حافظین قرآن حفظ شده است و چند سال بعد از رحلت آن حضرت مکتوب شده است، یا باید به کتابهای روایی مراجعه کنیم که حداقل دو قرن با زمان پیامبر فاصله دارند؟ به نظر من منطقیتر این است که نظر کتابی را که به واقعه نزدیکتر است و همچنین متواترتر است و همینطور معجزات فراوانش نشان میدهد که کلام خداست، بپذیریم.


  مـولـى امـیرالمؤمنین (ع) درباره پیامبر اکرم (ص ) مى فرماید: «و لقد قرن اللّه به (ص) من لدن ان کـان فـطـیـمـا، اعـظم ملک من ملائکته ، یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نـهاره (صبحى صالح ، نهج البلاغه ، خطبه قاصعه ، شماره 192، ص 300)؛ خداوند شبانه روز فرشته اى را بر او گمارده بود تا او را به کمالات انسانى رهنمون باشد» .در ایـن زمـیـنـه روایـات صحیحه فراوان وارد شده است که برخى از آن ها به عنوان نمونه ذکر شد .

  علاوه بر اشکالات فوق ، ایرادهاى دیگرى نیز به شرح ذیل بر داستان یاد شده وارد است :

1. سـلـسـله اسناد داستان به شخص نخست که شاهد داستان باشد نمى رسد، از این رو روایت چنین داستانى، مرسله تلقى مى شود  و لذا قابل اعتماد نیست.

2. اخـتـلاف نـقـل داسـتان در اسناد تاریخی،  گواه ساختگى بودن آن است. در یکى از نقل ها آمده است: خدیجه خود به تنهایى نزد ورقه رفت ، در دیگرى آمده است که پیامبر را با خود برد، در سومى ورقه خود پیامبر را در حال طواف دید، از او جویا شد و بدو گفت، در چهارمى ابوبکر بر خدیجه وارد شد و گفت: محمد را نزد ورقه روانه ساز. اختلاف متن به حدى است که مراجعه کننده متحیر مى شود کدام را باورکند، و نمى توان میان آنها سازش داد.

3. در مـتن بیشتر نقل ها علاوه بر آنکه نبوت پیامبر را نوید داده ، آمده است : « ولئن ادرکت ذلک لانـصـرنـک نصرا یعلمه اللّه»، یا «فان یبعث و انا حی فساعزره و انصره و اؤمن به»، یعنى هرگاه دوران بـعـثـت او را درک کنم ،به او ایمان آورده ،او را یارى و نصرت خواهم نمود .محمدبن اسحاق، سـیره نگار معروف نیز اشعارى از ورقه مى آورد که کاشف از ایمان راسخ وى به مقام رسالت پیامبر اسـت (سیره ابن اسحاق ، ص 123 طبقات ابن سعد، ج1 ، قسمت 1، ص 130. 11.  سیره حلبیه ج1 ، ص 252 ـ 250.) غـافـل ازآن کـه، ورقه تا ظهور دعوت حیات داشت، ولى هرگز به دین مبین اسلام مـشـرف نگردید و کافر از دنیا رفت. بـرهـان الـدیـن حلبى در کتاب «السیرة النبویة» آورده که ورقة بن نوفل چهارسال پس از بعثت بـدرود حیات گفت. از کتاب «الامتاع» ابن جوزى آورده که او آخرین کسى است که در دوران «فـترت» (سه سال نخست نبوت)  وفات یافت، درحالى که اسلام نیاورده بود. از ابن عباس نقل مـى کـند: «انه مات على نصرانیته؛(سیره حلبیه، ج1، ص 252ـ250) او بر دین نصرانی(مسیحیت) از دنیا رفت»؛  ابن عساکر صاحب تاریخ دمشق مى گوید: «و لا اعـرف احـدا قـال انـه اسلم ( ابن حجر عسقلانى ، الاصابة فی معرفة الصحابه ، ج3 ، ص 633.)؛ احدی را نمی شناسم که گفته باشد او(ورقه) اسلام آورد»؛ ابن حجر از تاریخ ابن بکار مى آورد: «روزى ورقه از کنار بـلال حـبـشـى عـبـور مى کرد، در حالى که قریش او را شکنجه مى دادند و او پیوسته مى گفت: احـد،احـد. ابـن حـجـر گـویـد: «پـس او تـا زمـان ظـهـور دعـوت حـیـات داشـت ، ولـى چـرا اسـلام نـیاورد؟» (همان ،ج3 ،ص 634) پس چگونه است که ورقه به حضرت محمد(ص) میگوید که تو پیامبری؛ ولی خودش مسلمان نمیشود؟ مسلّم است که این داستان افسانه است.

  نویسندۀ مسیحی اشاره میکند که طبق برخی داستانها پیامبر از اینکه شیاطین او را تسخیر کنند میترسید، گذشته از اینکه این دست روایات ایرادات خاص خودشان را دارند، اساساً اینکه انسانی نگران هجومهای شیطانی بر خود باشد، چه ایرادی دارد؟ اینکه انسان وقتی آیتی را دید ابتدا در آن شک کند و سپس بر پایۀ تحقیق ایمان بیاورد، چه ایرادی دارد؟ آیا نویسندۀ مسیحی میخواهد با این داستانهای غیرقابل اعتماد دهها معجزۀ نبوی و قرآن را انکار کند؟ به نظر من اینکه کسی از گمراه شدن توسط شیاطین نگران باشد، امری مثبت است و نه امری منفی.

 

  وجود شک و شبهه برای یک پیامبر، اقلاً برای مسیحیان نمیتواند ایرادی داشته باشد. چنانکه طبق انجیل خودشان، حضرت یحیی، همان ایلیا یا الیاس موعود بود، ولی خودش خبر نداشت(یوحنا1: 27-19) همچنین چنانکه نویسنده هم در بخش بشارتها اشاره کرد، حضرت یحیی طبق انجیل در مورد حضرت مسیح دچار شک و تردید شده بود، آن هم بعد از اینکه اطمینان حاصل کرده بود که او خود مسیح است!! به نوشتجات پیشین خود او در بحث پیرامون بشارت متی11:3 نگاهی بیندازید: "یحیی وقتی عیسی را تعمید میداد به خوبی میدانست که او مسیح است زیرا گفت «اینک بره خداوند که گناه جهان را برمیدارد»(یوحنا29:1) و او هم مانند انبوه مردم «روح خدا» را دید که بر عیسی آمد و «صدایی از آسمان» شنید که میگفت: «این است پسر حبیب من که از او خوشنودم»(متی17:3). چندی بعد که یحیی دچار تردید شد و از عیسی پرسید «آیا تو همان مسیح موعود هستی؟» مسیح فوراً با معجزات خود پاسخ او را داد و او را مطمئن ساخت(متی11: 5-3) که او همان مسیح موعود اشعیای نبی است(اشعیا35: 6-5؛ 3:40)" پس خب وقتی پیامبری در حد یحیی که پیشتر به مسیح ایمان هم آورده است و او را شناخته است، میتواند در مورد او دچار تردید شود، چرا یک پیامبر دیگر حق ندارد در اولین مرتبه که وحی را تجربه میکند دچار تردید شود؟

این شک و شبهه، در مورد خدایی یا شیطانی بودن یک وحی یا یک فرمان، به کتاب مقدّس انعکاس پیدا میکند و ما میبینیم که وقتی به حضرت داود(ع) دستور داده میشود که مردان جنگی بنی اسرائیل را سرشماری کند، خود کتاب مقدّس دچار دوگانگی در بیان است که کسی که فرمان را صادر کرد، خدا بود یا شیطان بود. کتاب مقدّس در «دوم سموئیل1:24» نقل میکند که خدا به داود گفت، ولی در «اول تواریخ1:21» نقل میکند که شیطان به داود را برانگیخت که مردان جنگی را بشمارد!! هنوز هم بعد از هزاران سال مشخص نیست که چه کسی بود که به داود گفت که مردان بنی اسرائیل را بشمارد!! البته توجیه برخی مسیحیان هم خیلی جالب است: خداوند شیطان را واداشت تا داود را وسوسه کند تا مردان بنی اسرائیل را بشمارد پس میتوان گفت خود خدا این دستور را داده است!!! با این حساب تمام کارهای شیطان به امر و دستور خداست!!!

  همچنین کتاب مقدّس نقل میکند با وجود اینکه یهوه(خداوند) دو بار بر حضرت سلیمان(ع) ظاهر شده بود(اول پادشاهان9:11) در زمان پیری دلش به پرستش خدایان غیر مایل شد.(اول پادشاهان4:11)

  پس این نویسندۀ مسیحی اگر کتاب مقدّس خودش را بنگرد متوجه میشود که شک و تردید حتی بعد از ایمان، برای پیامبران خدا امری عادی است و اگر پیامبر در اواسط یا اواخر نبوّت خویش هم تردید کند یا کافر شود، چیزی از پیامبر بودنش کم نمیشود، پس چگونه به این شکّ اولیه که در ابتدای رسالت پیامبر خدا(ص) رخ داده است ایراد میگیرد؟(هر چند نشان دادیم که داستان شک پیامبر در ابتدای رسالت هم باطل و غلط است)

 

نویسندۀ مسیحی:

هیکل به تشریح موردی میپردازد که در خصوص رفع اتهام از یکی از همسران محمد است:

«برای مدتی سکوت حکمفرما شد، هیچکس نمیتوانست مدّت زمان این سکوت را توصیف کند. محمد از محلی که وحی همراه با تشنج و لرزش معمول به او رسیده بود تکان نمیخورد. در حالی که در عبایش مچاله شده بود بالشی زیر سرش گذاشتند. عایشه(همسرش) بعدها در توصیف آن لحظافت گفت:«تمام کسانی که در آن اتاق بودند با این کفر که واقعۀ شومی در حال رخ دادن است، دچار وحشت شده بودند، جز من که اصلاً ترسی نداشتم چرا که میدانستم بیگناه هستم...» محمد به هوش آمد برخاست و شروع به پاک کردن پیشانیش از قطرات عرق کرد...»(Ibid., 337)

 

پاسخ:

 نویسندۀ مسیحی از این سخنان چیزی جز همان چیزهایی که در بالا در مورد ایجاد حالت خاص در پیامبر که به نقل از هیکل آنرا تشنج و لرزش مینامد ولی در روایات مستند نشستن عرق بر روی پیشانی و گاهی از حال رفتن ذکر شده است، اظهار داشته بود، به دست نمیاورد. البته گویا او خبر ندارد که سخنان هیکل سند دسته اوّل محسوب نمیشوند که مانند آیات قرآن به آنها استناد میکند!! خیلی جالب است که منتقدین اسلام سعی میکنند بیشتر بر پایۀ تفسیرات نویسندگان دیگر از روی اسناد دسته اوّل در مورد تاریخ اسلام اظهار نظر کنند تا از روی خود این اسناد. نویسنده به جای اینکه به صحاح اهل سنت و امهات شیعه، سیرۀ ابن هشام، المغاذی واقدی، طبقات ابن سعد، تاریخ طبری و... استناد کند، به برداشتهای افراد دیگر از روی این کتابها، استناد میکند!! البته این کاری نیست که فقط این نویسنده کرده باشد، بلکه کاری است که سایر اسلامستیزان نیز انجام میدهند. اما در پاسخ به این شبهه عرض کردیم که وحی کلام خداست و هر چه سطح عرفان انسان بالاتر باشد، بیشتر در اثر شنیدن کلام خدا منقلب میشود. این منقلب شدن برای پیامبر گاهی باعث عرق روی پیشانی آن حضرت و در برخی موارد ایجاد بیهوشی میشد، به هر حال حضرت محمّد(ص) به لحاظ عرفانی سطحشان بسیار بالاتر از این افراد بود که با شنیدن کلام خدا فقط بر میزان کفرشان افزوده میشود.

  در کل نیز اینکه پیامبر وحی را چگونه دریافت میکرد، هیچ اهمیتی ندارد، مهم معجزات و پیام آن حضرت است، که اگر راست میگویند آن را نقد کنند.

 

نویسندۀ مسیحی:

ویژگی دیگری که غالباً با «مکاشفات» اسرارآمیز همراه است، رابطه با مردگان میباشد(رجوع کنید به کتاب تثنیه18: 14-9). هیکل از واقعه دیگری صحبت میکند که وقتی «مسلمانان شایعاتی در مورد محمد شنیدند از او پرسیدند:«آیا تو با مردگان صحبت میکنی» و پیغمبر جواب داد:«آنها کمتر از شما نمیشنوند الا اینکه قادر نیستند در جواب من چیزی بگویند.»(Ibid., 231) براساس نوشته هیکل، روزی محمد را در گورستان دیدند که «برای مردگانی که در آنجا دفن شده بودند دعا میکرد.» هیکل با صراحت تمام میپذیرد که «بنابراین دلیلی برای انکار حضور محمد در گورستان بقیع وجود ندارد چرا که قدرت روحی و روانی محمد در ارتباط با قلمرو حقیقت و آگاهی او از حقیقت روحانی، فراتر از توانایی مردمان معمولی است»(Ibid., 496)

 

پاسخ:

این نویسندۀ محترم، برای انکار حقیقت، حاضر شده است تمام حقیقت را زیر پای خود له کند:

  اولاً هیچیک از موارد سخن گفتن پیامبر با مردگان، ربطی به وحی یا آنچه نویسنده آنرا مکاشفه مینامد، ندارد. مورد اوّل که نویسنده آنرا نقل میکند مربوط به جنگ بدر است که پیامبر بر فراز اجساد کفّار حاضر شدند و فرمودند:«خداوند به وعده ای که به ما داده بود عمل کرد، آیا به وعده ای که به شما داده بود هم عمل کرد؟» مسلمانان پرسیدند آیا با مردگان سخن میگویی؟ و پیامبر پاسخ داد که آنها میشنوند. البته گویا نویسنده به وجود روح اعتقاد ندارد زیرا اگر به وجود روح اعتقاد میداشت، میدانست که روح انسان بعد از مرگ نیز زنده است. مورد دوّمی هم که نقل میکند فقط حضور پیامبر در گورستان و دعا کردن آن حضرت برای مردگان است. این امور چه ربطی به ارتباط داشتن با مردگان دارد؟ از آن بالاتر چه ربطی به دریافت وحی یا آنچه نویسنده آنرا به اشتباه مکاشفه میخواند دارد؟ آیا نویسنده با این ادعاها میخواهد دهها معجزه از پیامبر را انکار کند؟!

ثانیاً آنچه نویسنده ما را بدان رجوع میدهد(تثنیه18: 14-9) احکامی از سوی خدا در کتاب مقدّس خودشان است که طبق آن خدا از مشورت با مردگان نهی کرده است. بنده از این فرد محترم میپرسم از کجای این جملات بوی مشورت میاید؟ حال، خوب است که به نقل از آنچه خودش نقل میکند، پیامبر نیز فرموده است که آنها قادر نیستند جوابی به آن حضرت بدهند، پس دیگر چه مشورتی؟

  این است مرام این دانشمندان که حاضرند در راه اثبات تعصبات کور خود، تمام حقیقت را در مقابل بت عقاید خود قربانی کنند.

 

نویسندۀ مسیحی:

  همچنین وقفه ای که در رسیدن این به اصطلاح وحی الهی پیش آمد بدین صورت بود که بعد از تردیدی که در دل محمد به وجود آمد، مدتی طولانی سکوت بدون وحی بود که طبق برخی روایات اسلامی، حدود سه سال به طول انجامید. در طول این مدت محمد با این احساس که خدا او را فراموش کرده دچار افسردگی عمیقی شد و حتی به فکر خودکشی افتاد. این شرایط که در زندگی پیامبران پیشین بی سابقه بوده، بسیاری را به تردید در صحت ادعای محمد مبنی بر دعوت الهی او انداخته است.

پاسخ:

  نویسندۀ مسیحی باز هم به افسانه گویی میپردازد و میگوید حضرت محمّد(ص) بخاطر شکّی که در حقانیت وحی داشت، دچار انقطاع وحی شده بود و به همین خاطر دچار افسردگی شده بود، که در این مورد نویسنده به شدّت دچار دروغگویی شده است.

  از نظر دیدگاه تفسیری شیعه، انقطاع وحى در خصوص رسول اعظم(ص) وجود نداشته است. داستان قطع وحی ونگرانی حضرت، جزء افسانه های واهی است كه متاسفانه در متون روایی اهل سنت وارد شده ودست آویز برخی مغرضان قرار گرفته است، البته چنانکه خواهید دید، نویسندۀ مسیحی سخنان اهل سنّت را نیز به شکل تحریف شده، به عنوان نظر قطعی اسلام طرح کرده است .

  اگر انقطاع وحى در آغاز رسالت اگر حقیقتى داشته باشد، جز نزول تدریجى قرآن چیز دیگرى نیست. اصولا مشیت الهى بر این تعلق گرفته است كه وحى خود را روى مصالحى تدریجا بفرستد. چون در آغاز وحى كه اول كار بود، وحى الهى پیاپى نرسید، از سوی اهل سنّت، به صورت انقطاع وحى، تلقى گردید. هرگز نه انقطاع وحى بود و نه مسئله ای دیگر؛ اما در هر حال در گوشه و كنار تفاسیر و منابع روایی اشاره هایی به قطع موقتی وحی شده است؛ برخی از این موارد عبارتند از :

1. یهود، از پیامبر درباره سه موضوع (روح، سرگذشت اصحاب كهف و ذوالقرنین( سئوال كردند. پیامبر بدون این كه «انشاءالله»(=اگر خدا بخواهد) بگوید، گفت: فردا پاسخ سؤال هاى شما را مى‏گویم. از این جهت، وحى الهى قطع گردید. مشركان از ‏تأخیر خوشحال شدند و گفتند كه خدا از او دست برداشته است. براى ابطال این اندیشه باطل، سوره «و الضحى» نازل گردید.( روح المعانى، ج 30، ص157، سیره حلبى، ج 1، ص349 ـ 350 .)

 2ـ زیر سریر پیامبر، بچه سگى مرده بود، و كسى متوجه نبود. هنگامى كه پیامبر بیرون رفت، «خوله»، خانه را جارو كرد و آن را بیرون انداخت. در این موقع، فرشته وحى، سوره «والضحى» را آورد. وقتى پیامبر از تأخیر وحى پرسید گفت: «إنا لا ندخل بیتا فیه كلب؛ به خانه‏اى كه سگ در آن باشد، وارد نمى‏شویم».(تفسیر قرطبى، ج10، ص 83 ـ 71، سیره حلبى، ج1، ص 349.)

3ـ مسلمانان از تأخیر وحى پرسیدند، پیامبر گفت: چگونه وحى بیاید، در حالى كه ناخن و شوارب(موهای بلند پشت لب) خود را نمى‏گیرید؟( همان سند بالا)

4ـ عثمان مقدارى انگور و یا رطب براى پیامبر به عنوان هدیه فرستاد. سائل در خانه پیامبر آمد و پیامبر آن را به او بخشید. عثمان همان را از سائل خرید و باز براى پیامبر فرستاد. باز سائل در خانه پیامبر رفت و این كار سه بار تكرار شد. سرانجام، پیامبر از روى لطف گفت: تو سائلى یا تاجر؟ سائل از گفتار پیامبر ناراحت شد و براى همین جهت وحى تأخیر افتاد. (تفسیر روح المعانى، ج30، ص157.)

5ـ پیامبر از تأخیر وحى پرسید، جبرئیل گفت : اختیارى از خود ندارم. ( ابو الفتوح، ج12، ص108.)

  پس آنچه اسناد تاریخی در این مورد میگوید، هرگز ادعای شک کردن پیامبر را در بر ندارد و معلوم نیست، دوستان مسیحی این اوهام را از کجا آورده اند. امّا برویم سراغ مدّت این به اصطلاح انقطاع وحی که اهل سنّت میگویند:

 

  در خصوص زمان حبس وحی یا انقطاع وحی هم زمان های متفاوتی نقل شده، مثلاً در تفاسیر گوناگون، اقوال زیر به چشم مى‏خورد: 4 روز، 12 روز، 15 روز، 19 روز، 25 روز، 40 روز حتی حدود دو سال یا دو سال و نیم؛ اما در هیچ تفسیر یا تاریخی قطع سه سال دیده نشده است (امتاع الاسماع، ص 14) پس باز هم نویسندۀ مسیحی دروغ گفته است و در واقع اسناد اهل سنّت آنقدر در این مورد متناقض سخن میگویند که نمیتوان زمان این انقطاع را تشخیص داد، ولی این زمان هر چه بود، آنچه که مسیحیان دروغگو ادعا میکنند، نبوده است. به نگر من اگر مسیحیت، حرف حقّی برای زدن داشت، تا بدین حد متوسّل به دروغ و دغلکاری نمیشد.

 

  در سراسر قرآن، سخنى از انقطاع وحى به میان نیامده، حتى اشاره‏اى هم به آن نشده است. تنها در سوره «ضحی» آیه ای وجود دارد كه برخی آن را مرتبط با قطع وحی دانسته اند؛ خداوند در این سوره خطاب به نبی اكرم می فرماید : «ما ودعك ربك و ما قلى(سوره ضحی، آیه 3)؛ خدایت تو را ترك نگفته و دشمن نگرفته است»؛ از آن جا كه این سوره در آغاز بعثت نازل شده ، برخی آن را دلیلی بر حبس وحی در آغاز بعثت دانسته اند و داستان هایی از قطع وحی و نگرانی حضرت محمّد(ص) و تردید خدیجه علیها السلام ساخته اند؛ دقّت کنید که اگر هم این داستانها درست باشد، تردید از سوی حضرت خدیجه(س) بوده و نه از سوی حضرت محمّد(ص)، ضمن اینکه ماجرا بعد از این فاصله افتادن در نزول وحی بوده است و نه قبل از آن.

  البته این مسئله که این داستانها بدان اشاره کرده اند، به هیچ وجه ریشه تاریخی درستی ندارد، اما تاریخ نگارانی مانند طبرى كه تاریخ او از افسانه‏هاى اسرائیلى و مسیحى پیراسته نیست، «انقطاع وحى» را عنوان كرده اند؛ طبری در خصوص آن می نویسد كه پیامبر گرامى، پس از دیدن آن فرشته و شنیدن نخستین آیات قرآن، در انتظار نزول پیام دیگرى از جانب خدا به سر مى‏برد، ولى دیگر نه از آن فرشته زیبا، خبرى بود و نه آن سروش غیبى را بار دیگر شنید. «هنگامى كه دنباله وحى قطع گردید... «خدیجه» ... مضطرب گشت و به او گفت: گمان مى‏كنم‏ خدا با تو قطع رابطه كرده است! او پس از شنیدن این جمله، به جایگاه دائمى(كوه حرا) متوجه شد. در این اثنا وحى آسمانى دو مرتبه فرا رسید و او را با آیات سورۀ ضحی مخاطب ساخت و نزول این آیات، مسرت و شادى فوق العاده‏اى در روح او ایجاد كرد و فهمید كه آنچه درباره آن حضرت مى‏گفتند، همه بى‏پایه بوده است ».(تفسیر طبرى، ج3، ص252.) با دقت در متون تاریخی و تفسیری وجزییات همین نقل به درستی می توان بی ارزش بودن چنین نقلی را به دست آورد؛ زیرا : اگر چنان كه توسّط طبری نقل شده ،پس از حادثۀ غار حرا و نزول چند آیه از سوره «علق»، وحى منقطع گردید، تا این كه سوره «والضحى» نازل گردید، باید سوره «والضحى» از نظر تاریخ نزول، دومین سوره قرآن باشد، در صورتى كه از نظر تاریخ نزول، یازدهمین سوره قرآن.(تاریخ القرآن، زنجانى، ص58) فهرست سوره‏هاى قرآن، تا نزول سوره والضحى به قرار زیر است: علق، قلم، مزمل، مدثر، تبت، تكویر، انشراح، والعصر، والفجر، والضحى. در این میان، هرچند یعقوبى در تاریخ خود سوره والضحى را سومین سوره از نظر تاریخ نزول مى‏داند(تاریخ یعقوبى، ج2، ص33)؛ اما همین نظر نیز با این نقل تطبیق نمى‏كند، زیرا باز هم باید بین سورۀ علق و سورۀ ضحی یک سوره نازل شده باشد.

 

  در هر حال به این دلایل و دلایل گوناگون دیگر قطع طولانی مدت وحی و تردید حضرت به هیچ وجه قابل قبول نیست؛ با توجه به شیوه نزول قرآن، هرگز نباید انتظار داشت كه هر روز و هر ساعت، جبرئیل با پیامبر در حال تماس باشد و آیه‏اى نازل گردد، بلكه به خاطر اسرارى كه در نزول تدریجى قرآن است و محققان اسلامى به شرح اسرار آن پرداخته‏اند، قرآن در فواصل مختلفى طبق احتیاجات و نیازها، بر اساس سؤال ها و ضرورت ها، نازل گردیده است.

  انقطاع وحى در كار نبوده است، بلكه علتى براى نزول فورى وحى در كار نبود. اتفاقا قرآن کریم از روز نخست اعلام مى‏كند كه مشیت الهى بر این تعلق گرفته است كه قرآن را تدریجا نازل كند: «و قرآنا فرقناه لتقرأه على الناس على مكث(سوره اسراء، آیه 106)؛ قرآن را به تدریج فرو فرستادیم كه آن را آرام و با تأنى براى مردم بخوانى.» قرآن در جاى دیگر پرده از روى راز نزول تدریجى قرآن برداشته : «و قال الذین كفروا لو لا نزل علیه القرآن جملة واحدة كذلك لنثبت به فؤادك و رتلناه ترتیلا»(سوره فرقان، آیه 32)؛ افراد كافر گفتند :چرا قرآن یك جا نازل نمى‏گردد، ولى چنین نازل كردیم تا قلب تو را استوار سازیم و به او نظم خاصى بخشیدیم».

 

  در مورد اینکه نویسنده میگوید پیامبر در اثر انقطاع وحی، قصد خودکشی داشته اند، از جانب اهل سنت روایات جعلی و مضحكی ساخته شده است كه در همین رابطه و در مدح عمر، در منابع روایی آن  ها وارد شده است؛ به عنوان مثال در  صحیح بخارى کتاب التعبیر صفحه 2982 کتاب الانبیاء 3392 کتاب التفسیر 4953، بیان شده که پیامبر هر زمان که آمدن وحى برایشان به تأخیر مى افتاد؛ یا قصد خودکشى مى کرد، و کراراً مى خواست خود را از فراز قلّه پرت کند و یا در نبوت خود به شک افتاده و گمان مى کرد که وحى به خانه عمر بن الخطاب(رضی الله عنه) انتقال یافته و او از این پس پیامبر شده استاین دو روایت در منابع اهل سنت به رسول خدا نسبت داده شده : «ما أبطأ عنی جبرئیل إلاّ ظننتُ أنه بعث الى عمر» یا «ما احتبس عنی الوحی قط إلا ظننته قد نزل على آل الخطاب!» یعنی هیچ گاه جبرئیل با تاخیر نیامد مگر آن كه گمان كردم كه بر عمر فرستاده شد؛ و هیچ گاه قطع موقتا قطع نشد مگر آن كه گمان كردم بر خاندان خطاب (خاندان عمر) نازل شد ! (الارشاد،ص 319 ؛شرح نهج البلاغه ،ج12،ص 178( ولی نباید فراموش کرد که طبق تمام اسناد، مسلمان شدن عمر بن خطاب، پس از مسلمان شدن حمزه(ره) و شروع هجرت مسلمانان به حبشه بود، یعنی چندین سال بعد از بعثت و این ماجرای خنده آور که فقط اسناد اهل سنّت بدان اشاره میکند، نمیتواند با قطع وحی در ابتدای بعثت ارتباطی داشته باشد، آیا ممکن بود وحی از حضرت محمّد(ص) به یک کافر مشرک که طبق تواریخ وقتی شنید حمزه(ره)، ابوسفیان را بخاطر توهین به پیامبر، زخمی کرده است، قصد کشتن پیامبر را نمود، منتقل شود؟ از این گذشته، پیامبران یاران بسیار نزدیکتر والاتری چون علی(ع) داشت که از ابتدا مسلمان شده و فداکاریها نموده بودند و اگر میخواست ترسی داشته باشد که خدا وحی را به دیگری بدهد، باید چنین ترسی را در مورد علی(ع) و امثال او میداشت، نه در مورد فردی چون عمر بن خطاب که تا سالها ایمان نیاورد و حتی پیش از مسلمان شدن قصد جان پیامبر را نیز نمود. ضمن اینکه این داستانها چنانکه از ظاهرشان هم پیداست میخواهند مقام عمر بن خطاب را بالا ببرند و بگویند پیامبر(ص) نگران بودند که عمر جانشین او در پیامبری شود!!

 به هر حال راویان حدیث اهل سنّت از دیدگاه علم رجال شیعه، تضعیف شده اند و احادیثی که از آنها نقل میشود، برای ما شیعیان قابل قبول نیست.

 

  پس به عنوان جمعبندی، باید بگوییم: در اسناد شیعه هیچ اشاره ای به قطع وحی نشده است، و در اسناد اهل سنّت هم اگر چنین اشاره ای شده است، اولاً منظور از انقطاع وحی، نزول تدریجی وحی، بوده است، ثانیاً این انقطاع بخاطر شک کردن پیامبر در اصل الهی بودن وحی نبوده است، ثالثاً مدّت آن در هیچیک از اسناد سه سال ذکر نشده است و ارقامی بین 40 روز تا دو سال و نیم ذکر شده است، رابعاً روایاتی که اهل سنّت راجع به قطع وحی در ابتدای نزول آیات و قصد خودکشی پیامبر بخاطر آن نقل میکنند، با شواهد تاریخی تناقض دارد و با توجّه به غرضی که در این مورد دارند، غیرقابل قبول است. خامساً احادیث کتابهای اهل سنّت از دیدگاه ما شیعیان معتبر نیستند، زیرا علمای رجال شیعه، راویان احادیث آنها را قابل اعتماد نمیدانند.

 

***

 

  در آخر، نظر به اینکه نویسنده از شرایط انبیاء پیشین سخن گفته است و ادعا میکند هیچیک از پیامبران خدا احساس نکردند خدا آنها را ترک کرده است، توجه اش را به انجیل متی و مرقس که میگویند حضرت عیسی(ع) روی صلیب گفت خدایا چرا من را ترک کردی(متی46:27؛ مرقس34:15)، جلب میکنم. عرض میکنم که گویا ایشان عادت ندارد کتاب مقدّس خودشان را بخواند!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 2:24  توسط محسن  | 

پاسخ به ادعای سوء استفاده کردن مسلمانان از کتاب مقدّس

نویسندۀ مسیحی:

 با بررسی و نگاه دقیق به این آیات در جایگاه حقیقی شان، به راحتی میتوان پی برد که نویسندگان و مفسرین مسلمان چگونه آنها را از یک متن بزرگ جدا میکنند و با تفسیر نابجای آنها در صدد هستند تا در کتب مقدس یهودیان و مسیحیان شاید مطلبی بیابند که برتری اسلام را بر این دو آئین نشان دهد. مسلمانان از تلاش محققان مسیحی به جهت تفسیر قرآن به خاطر دفاع از مسیحیت ناراحت میشوند ولی خودشان این کار را به بدترین شکل ممکن انجام میدهند.

 

پاسخ:

  طبق معمول جناب نویسنده، به جای اینکه به اصل مطلب به پردازد، بر اساس اوهام خودش، در مورد مسلمانان سخن میگوید. تأسف برای این فرد کافی نیست. من به راستی نمیدانم این همه دروغگویی برای چیست؟ اگر دینشان حق است و دین ما باطل است، چرا بر اساس حقیقت اسلام را نقد نمیکنند؟

اولاً اساس کار ما برای یافتن بشارتهای کتاب مقدّس در مورد حضرت محمّد(ص) درست مانند روش خود این آقایان برای یافتن بشارت در مورد حضرت عیسی(ع) در کتب مقدّس یهود است. ضمن اینکه روشی که ما مسلمانان پیش میگیریم، بسیار شرافتمندانه تر از روش مسیحیان است، که در برخی موارد معنی جملات را دگرگون میکنند تا به مقصود خودشان برسند. مسیحیان از این حیث دست هر تحریفگری را از پشت بسته اند و برای اثبات عقاید خودشان حتی کتاب مقدّس خودشان را نیز وارونه ترجمه میکنند، که در فصل مربوط به عقاید الهیاتی مسیحیت، به خوبی این مهم را خواهیم شکافت، ولی فقط برای یک نمونه مسیحیان ادعا میکنند که کتاب مقدّس در اشعیا14:7 گفته است که باکره حامله شد و این بشارت به آمدن حضرت عیسی(ع) است!! این در حالی است که واژه ای که ایشان آنرا به باکره ترجمه میکنند، یعنی واژۀ عبری عَلَمَه، نزد علمای یهود به معنای زن جوان است و فرقی بین باکره و غیرباکره بودنش نیست، ضمن اینکه چنانکه در ادامۀ کتاب مقدّس میخوانیم این بشارت مربوط به هجوم جناب احاز به یهودیه است. از سوی دیگر ما به تمام شبهات مسیحیان پیرامون بشارتهای مورد نظر پاسخ دادیم، و دیگر نمیتوانند ادعا کنند که ما قسمتی از یک متن را به نفع خودمان برداشت کرده ایم و یک آیه را از یک متن بزرگ جدا کرده ایم.

ثانیاً جالب است کسی اسم خودش را پژوهشگر مسیحی گذاشته است و با غیرمسیحیان به مناظره میپردازد که هنوز نمیداند که ما وقتی بحث بشارتها را نقل میکنیم، نمیخواهیم بگوییم که اسلام برتر از یهودیت و مسیحیت است، بلکه بیان این بشارتها بخاطر این است که بدانند که اگر به کتاب مقدّسشان ایمان دارند، باید به حضرت محمّد(ص) ایمان بیاورند، زیرا کتاب مقدّسشان به آمدن حضرت محمّد(ص) بشارت داده است.

ثالثاً ما اگر مسیحیان قرآن را در جهت دفاع از عقاید خودشان تفسیر کنند، ناراحت نمیشویم، بلکه برعکس این آقایان به نقد منطقی آن میپردازیم. اتفاقاً من به بحث با مسیحیان در مورد تفسیرشان از قرآن پرداخته ام، آنها همانطور که کتاب مقدّس خودشان را وارونه و به نفع عقاید باطل خود تفسیر و حتی ترجمه میکنند، قرآن را نیز به همان شکل وارونه تفسیر میکنند، مصداق بارز این سوءتفسیرهای باطل مسیحیان از قرآن را میتوانید در اشکال پنجمشان به بشارت تثنیه18:18 ببینید که پاسخش را گفتیم. چنانکه در آنجا دیدید، دوستان تحریفگر مسیحی آیه ای از قرآن را که پیرامون حضرت ابراهیم(ع) سخن میگوید، به حضرت اسحاق(ع) نسبت میدهند.

 

نویسندۀ مسیحی:

 به علاوه استفاده مسلمانان از کتاب مقدّس غالباً دلخواهانه و بدون توجه به قوانین نقد است. هر چند محققین مسلمان به صراحت و بدون درنگ ادعا میکنند که کتاب مقدّس تحریف شده است(رجوع کنید به فصل 4)، با این وجود به متنی میرسند که آنرا مطابق میل خود میپندارند، هیچ مشکلی در صحّت آن نمیبینند. اینگونه برخورد با کتاب مقدّس بدون توجه به شواهد و نسخ خطی موجود که بیانگر صحت و اعتبار کتاب مقدّس هستند و مربوط به دوران پیش از اسلام میباشد صورت میگیرند. کوتاه اینکه نظر آنان مبنی بر اینکه کدام قسمت از کتاب مقدّس معتبر یا تحریف شده است، دلخواهانه و از روی منافع شخصی میباشد.

 

پاسخ:

  دلم به حال مسیحیت میسوزد که در آن چنین افرادی نام پژوهشگر و دین پژوه به خود داده اند. اگر این فرد آنقدر بیسواد است که مسائل به این سادگی را درک نمیکند، پس چرا کتابها و مناظرات او را در جهان نشر میدهند؟ و اگر باسواد است و خودش را به ندانستن زده است، پس مسیحیان چرا میگذارند چنین فرد غرضورزی برایشان رُل یک محقق را بازی کند؟ آیا غیر از این است که محقق کسی است که به دنبال حقیقت است و نه به دنبال خواست دل خویش؟ در پاسخ به شبهات این آقا عرض میکنیم:

اولاً استفادۀ مسلمانان از کتاب مقدّس برعکس ادعای این نویسنده به هیچ وجه دلخواهانه و بدون توجه به قوانین نقد نیست(ببینید چه کسی برای ما از قوانین نقد سخن میگوید!). ما میگوییم، اگر ما در مورد کتاب مقدّس شما نقدهایی را وارد میکنیم، خود شما معتقدید که این کتاب هیچ ایرادی ندارد و به طور کامل صحیح است، پس ما میتوانیم علیه خود شما از کتاب مقدّس خودتان دلیل بیاوریم و شما باید به هر چه در کتاب مقدّستان هست، ایمان داشته باشید؛ و این استدلال منطقی و بر اساس قوانین نقد است. اساساً ما مسلمانان در این زمینه خیلی منطقیتر از مسیحیان هستیم، ما وقتی میخواهیم مسیحیان را نقد کنیم، از آن چیزی که آنها خودشان قبولش دارند، مطلب میاوریم، مثلاً از کتاب مقدّس خودشان؛ ولی مسیحیان وقتی میخواهند علیه اسلام استدلال کنند، از روی کتابهایی سخن میگویند که مسلمانان به درستی آنها اعتقاد ندارند، مثل کتابهای غرضورزانۀ اسلامشناسان یهودی و مسیحی که پیرامون اسلام دروغپردازی میکنند. چنانکه در فصل اوّل دیدید، مسیحیان آنچه کتابهای خودشان به خداشناسی اسلامی نسبت داده است، را به نام یکتاپرستی اسلامی مورد نقد قرار میدهند، در حالی که برای اینکه بدانیم مسلمانان در مورد خدا چه میگویند باید کتابهای خود مسلمانان را بخوانیم.

ثانیاً ما هر جایی از کتاب مقدّس را که به نفعمان باشد را نمیپذیریم و بر اساس منافع شخصی و به طور دلخواهانه از آن استفاده نمیکنیم، ما جایی را قبول میکنیم که دلیل منطقی برای ردّ آن نداریم. مسیحیان بدبختانه متوجه نگرش اسلام به کتاب مقدّس خودشان نمیشوند. اسلام میگوید کلیّت کتاب مقدّس صحیح است یعنی سخنش در مورد یگانگی خدا و بهثت انبیاء و آمدن روز رستاخیز و قیام آخرالزمان درست و صحیح است، ولی در جزئیات ایرادهایی دارد، که ما هم در همان فصل چهارم بدانها خواهیم پرداخت. از این گذشته، گیریم که ما این کتاب مقدّس را تحریف شده بدانیم، ولی شما، مسیحیان، که آنرا تحریف شده نمیدانید، پس باید به تمام آیات آن ایمان داشته باشید و آیاتی را که به حضرت محمّد(ص) اشاره میکند، مورد توجّه قرار دهید و به آن حضرت ایمان بیاورید.

  حال من به مسیحیان عزیز میگویم: شما یا به تحریف نشده بودن کتاب مقدّس خودتان ایمان دارید یا ایمان ندارید، اگر ایمان دارید، پس با وجود این بشارتها، باید مسلمان شوید ولی اگر کتاب مقدّستان را تحریف شده میدانید، باید به دنبال یک کتاب الهی تحریف نشده بگردید که باز هم راهی ندارید جز اینکه به قرآن تمسّک بجویید و مسلمان شوید. امیدوارم هوش مسیحیان از این پژوهشگرشان بیشتر باشد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 16:6  توسط محسن  | 

سایر بشارتها(2): آن نبی

لطفا پیش از خواندن این مطلب این مقاله را بخوانید: نکاتی در مورد بشارتهای کتاب مقدّس

نویسندۀ مسیحی که ما در حالی پاسخگویی به شبهات او هستیم، فقط به بخشی از بشارتهای موجود پاسخ داده است، بشارتهای مهمّ دیگری را به کل به فراموشی سپرده است. اکنون به یکی دیگر از این موارد میپردازیم:

بر اساس عهد جدید مردم در عصر حضرت یحیى و حضرت عیسى‏علیهما السلام به انتظار دو شخصیت جهانی نشسته بودند یکی مسیح و دیگری انتظار پیامبرى نظیر موسى‏علیه السلام را میکشیدند . براى کسانى که با عهد جدید آشنایى داشته باشند این مطلب غیر قابل انکار است. یكی به انتظار آمدن (مسیح) روز شماری میكردند و دیگری در انتظار آمدن (آن نبی ) این انتظار در مواقع گوناگونى ظهور و بروز داشته است:كه دو مورد آن را مورد بررسی قرار میدهیم

الف)در ابتدای نبوت حضرت عیسی در روز عید بزرگى که حضرت عیسى‏علیه السلام مردم را موعظه مى‏کردند، پس از اتمام موعظه، در بین مردم اختلاف افتاد که او چه کسى است. بعضى او را همان پیامبرى دانستند که حضرت موسى‏علیه السلام و دیگران به آن بشارت داده بودند و بعضى دیگر او را مسیح موعودعلیه السلام دانستند:

«آنگاه بسیارى از آن گروه چون این کلام را شنیدند، گفتند: در حقیقت، این شخص همان نبى است و بعضى گفتند: او مسیح است و بعضى گفتند: مگر مسیح از جلیل مى‏آید؟... پس درباره او در میان مردم اختلاف افتاد.»(یوحنا7: 43-40)

از این عبارت به خوبى هویداست که مومنان آن زمان مبنی بر بشارت های موجود در عهد عتیق و و تورات در انتظار آمدن دو شخصیت بودند یک مسیح و یک پیامبر موعود بودند. به عبارت دیگر، آنها در انتظار دو نفر بودند به همین دلیل در بینشان اختلاف افتاد؛ زیرا بعضى گفتند این است و بعضى گفتند آن!

ب)«آن نبی» در تفحص یهود و شهادت حضرت یحیی(ع): وقتى حضرت یحیى ‏علیه السلام به ارشاد و موعظه مردم پرداختند، درباره او به تحقیق و تفحص پرداختند. در انجیل یوحنا، در این باره چنین آمده است:

«این است ‏شهادت یحیى در وقتى که یهودیان از اورشلیم، کاهنان و لاویان را فرستادند تا از او سؤال کنند که تو کیستى. معترف شد و انکار ننمود، بلکه اقرار کرد که من مسیح نیستم. آنگاه از او سؤال کردند: پس چه؟ آیا تو الیاس هستى؟ گفت: نیستم، آیا تو «آن نبى‏» هستى؟ جواب داد که نى. آنگاه بدو گفتند: پس کیستى تا به آن کسانى که ما را فرستاده‏اند جواب بریم؟ درباره خود چه مى‏گویى...؟ فرستادگان از فریسیان بودند. پس از او سؤال کرده، گفتند: اگر تو مسیح و الیاس و «آن نبى‏» نیستى پس براى چه تعمید مى‏دهى...؟ یحیى در جواب ایشان گفت:... او آن است که بعد از من مى‏آید، اما پیش از من شده است. من لایق نیستم بند نعلینش را باز کنم.» (یوحنا1: 27-19)

در بشارت تثنیه18:18 عرض کردیم كه انبیا بنی اسرائیل پیوسته از ظهور دو شخصیت بودند یكی «مسیح‏»‏ و دیگری «پیامبرى نظیر موسى‏» خبر داده بودند. بنابراین، طبیعى بود که مردم گمان کنند حضرت یحیى‏علیه السلام همان «مسیح موعود» و یا پیامبر موعود باشد. بدین سبب، حاکمان اورشلیم برخود لازم و واجب مى‏دانستند که از این موضوع تحقیق کنند. آنها افرادى ساده لوح و زودباور نبودند؛ اگر کسى ادعاى نبوت مى‏کرد به خوبى، تحقیق مى‏کردند. تحقیق در مورد دعاوى کسانى که ادعاى نبوت مى‏کردند و یقین به صحت و سقم ادعاها از وظایف شوراى بزرگ سنهدرین بود. این شورا از 71 نفر عضو مشاور تشکیل مى‏شد.[1] از این‏رو، شوراى مزبور، که انجیل یوحنا آن را «یهود» مى‏نامد، هیئتى اعزام کرد تا درباره ادعای یحیى‏علیه السلام تحقیق کنند. هیئت اعزامى سه سؤال از حضرت یحیى‏علیه السلام پرسیدند:

آیا تو «مسیح موعود» هستى؟

آیا تو الیاس نبى هستى؟

آیا تو «آن نبى‏» - پیامبر موعود - هستى؟

حضرت یحیى‏علیه السلام در جواب سؤال اول، اقرار کرد که مسیح نیست. سؤال دوم درباره حضرت الیاس‏علیه السلام بود. یهودیان طبق کتاب دوم پادشاهان [2] معتقد بودند که حضرت الیاس‏علیه السلام پیامبرى است که بر گردباد سوار شده و به آسمان عروج کرده و شخصا به زمین رجعت‏خواهد کرد. چون حضرت یحیى‏علیه السلام مسیح بودن خود را منکر شد، به نظر هیئت اعزامى چنین رسید که وى باید حضرت الیاس نبى‏علیه السلام باشد که رجعت کرده است. بنابراین، از حضرت یحیى‏علیه السلام سؤال کردند که آیا تو الیاس نبى هستى؟ حضرت یحیى‏علیه السلام پاسخ دادند که من الیاس نیستم. سپس فرستادگان با خود گفتند که اگر او مسیح و الیاس نیست، آیا همان نبى‏ است که حضرت موسى و انبیاى دیگرعلیه السلام به ظهور او بشارت داده‏اند؟ لذا، سؤال سوم را مطرح کردند. حضرت یحیى‏علیه السلام به این پرسش نیز پاسخ منفى دادند كه من آن نبی نیستم.

از این نمونه اشارتها را نیز میتوانیم در داستان غذا دادن به 5000 نفر ببینیم[3]:

سوال اساسی از مسیحیان این است كه اگر مومنان زمان ظهور عیسی مسیح منتظر آن نبی بودند و به طور قطع نمیتواند آن نبی و مسیح یك نفر باشند چون هم در سوال یهودیان تفكیك شدند و وقتی یحیی مسیح بودن را انكار كرد از وی پرسیدند حال كه مسیح نیستی، پس آن نبی هستی؟ به علاوه وقتی منبع بشارت آن نبی در تثنیه 18 :18 میخوانیم میبینیم كه مشخصات آن نبی قابل تطبیق عیسی مسیح نیست.

براساس اسناد مکشوفه در سواحل بحرالمیت نیز مردم در انتظار پیامبر موعود(آن نبى) بودند و این غیر از «مسیح موعود» بود. این پیامبر موعود را در زبان عبرى، گبر به معناى «انسان‏»[4] مى‏خواندند.

نویسندۀ مسیحی که در اینجا پاسخش را میدهیم، هیچ اشاره ای به این بشارت نکرده است، ولی بنده به این بشارت اشاره کردم تا با استدلالات ما بیشتر آشنا شوید. به راستی چرا این نویسنده هیچ اشاره ای به این بشارت مهم نکرده است؟


سایر مسیحیان نیز پاسخ جالبی به این بشارت نمیدهند. پاسخ آنها فقط این است که میگویند «آن نبی موعود همان مسیح است.» که در پاسخ عرض میکنیم که
اولاً در بشارت تثنیه18:18 به خوبی نشان داده شده است که آن نبی نمیتواند مسیح باشد، توضیحات ما را در اینجا بخوانید. ثانیاً اگر مسیح و آن نبی یکی بودند، پس چرا یهودیان در سخنان خودشان که در بالا نقل کردیم، بین مسیح و آن نبی فرق میگذارند؟ مثلاً نقل شده است که گروهی گفتند او مسیح است و گروهی دیگر گفتند که او آن نبی است؛ یا نقل شده است که از یحیی پرسیدند آیا مسیح هستی؟ وقتی گفت خیر، پرسیدند آیا آن نبی هستی؟

پاسخ دیگر مسیحیان به این بشارت، این است که میگویند «یهودیان دچار اشتباه شده اند.» در پاسخ به این شبهه عرض میکنیم که اولاً گیریم یهودیان اشتباه کردند، آیا کتاب مقدّس هم که در تثنیه18:18 به آن پیامبر اشاره میکند، نیز اشاره کرده است؟ در آن بشارت چنانکه نشان داده ایم، پیامبر موعود، نمیتواند حضرت مسیح(ع) باشد. ثانیاًً اگر بخواهیم بگوییم نظر چه کسی صحیحتر است، باید بپذیریم که نظر یهودیان زمان حضرت یحیی(ع) و حضرت عیسی(ع)، دقیقتر است تا مسیحیانی که امروز زندگی میکنند. ثالثاً اگر برداشت یهودیان غلط بود، چرا حضرت عیسی(ع) و حضرت یحیی(ع) هرگز سعی نکردند این برداشت غلط را اصلاح کنند؟ رابعاً اگر نمیشود برخورد یهودیان را معیار قرار داد، پس چرا مسیحیان میگویند:«یهودیان میخواستند حضرت عیسی(ع) را به جرم اینکه ادعای خدا بودن کرده است سنگسار کنند، پس مشخص است که حضرت عیسی(ع) ادعای خدایی کرده است»؟ اگر نظرات یهودیان شامل اشتباهاتی میشود، پس چرا بر اساس سخن یهودیان میپذیرند که حضرت عیسی(ع) ادعای خدایی کرده است؟



[1]

[2] .

[3]

[4] .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 14:25  توسط محسن  | 

سایر بشارتها(1): اشعیا42

لطفا پیش از خواندن این مطلب این مقاله را بخوانید: نکاتی در مورد بشارتهای کتاب مقدّس

نویسندۀ مسیحی که ما در حالی پاسخگویی به شبهات او هستیم، فقط به بخشی از بشارتهای موجود پاسخ داده است، بشارتهای مهمّ دیگری را به کل به فراموشی سپرده است. یکی از مهمترین بشارتهای کتاب مقدّس در مورد پیامبر اسلام بشارت باب ۴۲ از کتاب اشعیای نبی است:

  در کتاب مقدس در باره اقوام عرب و نسل اسماعیل تعابیر جالبی وجود دارد و وقتی یک خواننده این تعابیر را در کنار هم میگذارد چیزی جز نوید به آمدن پیامبری صاحب شریعت و اقتدار از میان اولاد اسماعیل در نمی یابد ما در این مطلب چند قسمت از این تعابیر را در کنار هم میگذاریم و سپس یک تحلیل مختصری از این بشارتها خواهیم داشت

در کتاب اشعیا در باره قوم عرب میخوانیم

 اینك بندۀ من كه او را دستگیری نمودم و برگزیدۀ من كه جانم از او خشنود است من روح خود را بر او می نهم تا انصاف را برای امتها صادر سازد او فریاد نخواهد زد و آواز خود را بلند نخواهد نمود .....و جزیره ها منتظر شریعت او باشند .....من كه یهوه هستم تو را به عدالت خوانده ام و دست تو را گرفته  تو را نگاه خواهم داشت و تو را عهد قوم و نور امتها خواهم گردانید....من یهوه هستم و اسم من همین است و جلال خود را به كسی دیگر و ستایش خویش را به بتهای تراشیده نخواهم داد ......صحرا و شهر هایش و قریه هایی كه اهل قیدار در آنها ساكن باشند آواز خود را بلند نمایند .....خداوند مثل جبار بیرون می آید و مانند مرد جنگی غیرت خویش را بر می انگیزاند ....و بر دشمنان خویش غلبه خواهند نمود ...آنانیكه بر بتهای تراشیده اعتماد دارند و به اصنام ریخته شده میگویند كه خدایان ما شمائید به عقب بر گردانیده بسیار خجل خواهند شد.
(اشعیا۴۲: ۱۷ و ۱۳ و ۱۱ و ۸ و ۶ و ۴ و ۲-۱)

  جدای از صفات و خصوصیات فراوانی كه در این باب آمده و همگی قابل تطبیق بر پیامبر اكرم(ص) است چند ویژگی نیز ذكر شده كه برخی از آنها مختص پیامبر است و برخی نیز اگر چه در پیامبران دیگر وجود داشته اما در هیچیک از پیامبران مورد ادعای یهودیان و مسیحیان بطور كامل جمع نشده است . برخی از این صفات و ویژگیها عبارتند از:

1. آن بزرگوار پسندیده و برگزیدۀ خداست و می دانیم كه از مشهور ترین القاب پیامبر مصطفی است . كه دقیقاً به معنی برگزیده می باشد .

2.  صاحب شریعت است و شریعت او هم جهانی است و مخصوص به گروه خاصی نیست پس مراد نمی تواند حضرت موسی باشد زیرا به اعتقاد یهودیان اگر چه دیگران هم می توانند  یهودی شوند اما این دین موهبت خاص برای بنی اسرائیل است و لذا می بینیم كه یهودیان به هیچ عنوان در صدد تبلیغ دین خود نیستند و شریعت موسی نیز فراگیر و عالمگیر نبوده و نیست.

  حضرت عیسی نیز بدون شك مصداق این بشارت نخواهد بود زیرا به اعتقاد مسیحیان خود آن حضرت تابع شریعت موسی (ع)  بود و گذشته از این اصلاً در دین آن حضرت  شریعت وجود ندارد .

3. این پیامبر در میان مشركین و بت پرستان مبعوث می شود كه بنابراین نمی تواند مراد از آن حضرت عیسی(ع) باشد، زیرا حضرت عیسی(ع) در بین یهودیان مبعوث شدند که بت پرست نبودند.

4. مأمور به جنگ و جهاد است و بر دشمنان خویش نیز غلبه خواهد نمود كه این خصوصیات نیز در حضرت عیسی نیز منتفی است و آن حضرت نه تنها بر دشمنان خویش غالب نشد بلكه مقهور ایشان گردید و در نهایت تاجی از خار بر سرش نهادند مسخره اش نمودند و طبق اعتقاد مسیحیان و یهودیان او را به صلیب كشیدند.

5. شادی و خوشحالی را برای اهل قیدار می داند .حال باید بدانیم که  قیدار كیست و اهل قیدارچه كسانی هستند .

قیدار فرزند دوم حضرت اسماعیل بود (پیدایش۱۳:۲۵) و كشور آنها قیدار خوانده شده (اشعیاء16:21) و پیامبر اكرم نیز از فرزندان قیداربن اسماعیل است . در كتاب مقدس چاپ لبنان 1993 میلادی در پاورقی اشاره می كند كه قیدار از قبایل عرب است و در پاورقی مربوط به اشعیاء16:26 نیز آمده كه قیدار قبیله ای است در شمال جزیره العرب

از آنچه گفتیم به روشنی می توان در یافت كه بشارت مذكور فقط و فقط بر پیامبر اسلام مطابقت دارد و بر هیچكدام از پیامبران بنی اسرائیل و به خصوص حضرت مسیح صادق نیست و لازم به ذكر است كه در فقرات متعددی از كتاب مقدس بر ظهور پیامبری از میان عربها اشاره شده است كه برخی از آنها بسیار واضح است مثل همین بشارت و مراد برخی نیز به كمك سایر بشارتها روشن می شود در این قسمت به برخی از این بشارتها اشاره می كنیم.

ای عاقره ای كه نزائیده ای بسرا! ای كه درد زه نكشیده ای به آواز بلند ترنم نما و فریاد بر آور! زیرا خداوند می گوید پسران زن بی كس از پسران زن منكوحه زیاده اند .... زیرا كه به طرف راست و چپ منتشر خواهی شد و ذریت تو امتها را تصرف خواهند نمود .... هر آینه كوهها زایل خواهد شد تلها متحرك خواهد گردید لیكن احسان من از تو زایل نخواهد شد و عهد سلامتی من متحرك نخواهد گردید.
(اشعیا۵۴: ۱۰و ۳ و ۱)

  در این آیات به سرزمین نازا بشارت میدهد و مراد از سرزمین نازا مكه است زیرا هیچ پیامبری بعد از اسماعیل از مكه مبعوث نشده است و مراد از فرزندان زن بی كس نیز فرزندان هاجر هستند كه تنها و غریب و در بیابان بود .

البته در كمال تعجب می بینیم كه در برخی از چاپهای كتاب مقدس مراد از نازا را اورشلیم دانسته اند و این بسیار عجیب است كه اورشلیم كه سرزمین بنی اسرائیل و پیامبران الهی است چگونه بر آن نازا اطلاق می شود . نكته دیگر اینكه در این آیات اشاره می كند كه این سرزمین همیشه در امنیت و سلامتی خواهد بود كه به وضوح بر حرم امن الهی یعنی مكه قابل تطبیق است اما تطبیق این بشارت بر اورشلیم كه از گذشته همیشه شاهد جنگها و خونریزیها بوده است چگونه تطبیق می شود برای ما روشن نیست

و یا در جای دیگر آمده است :

آنانیكه مرا طلب ننموده اند مرا جستند و آنانیكه مرا نطلبیدند مرا یافتند و به قومیكه به اسم من نامیده  نشدند گفتم لبیك لبیك تمامی روزها دستهای خود را بسوی قوم متمردیكه موافق خیالات خود به راه نا پسندیده سلوك می نمودند دراز كردم.  قومیكه  پیش رویم غضب مرا همیشه به هیجان می آورند كه در با غات  قربانی می گذارنند و بر آجرها بخور می سوزانند که در قبرها ساکن شده، در مغاره ها منزل دارند، که  گوشت خنزیر(خوک) می خورند و خورش نجاسات در ظروف ایشان است(اشعیا۶۵: ۴-۱)

  مراد از كسانی كه مرا طلب ننمودند اقوامی هستند که خدا پرست نبودند و یک باره خدا را شناختند و او را طلب کردند و این خصوصیت با قوم عرب قابل تطبیق است   ایشان تا قبل از ظهور پیامبر اسلام به كلی از معرفت ذات و شرایع الهی بی خبر بودند و از خدا طلب معرفت و شریعت نكرده بودند و مراد از آیا ت بعدی هم به وضوح یهودیان و مسیحیان هستند .

این توبیخ و وعدۀ خداوند بر تنبیه بنی اسرائیل در سفر تثنیه 21:32 نیز  بیان شده است:

ایشان مرا به آنچه خدا نیت به غیرت آوردند و به اباطیل خود مرا خشمناك گردانیدند و من ایشان را به آنچه قوم نیست به غیرت خواهم آورد و به امت جاهل آن را خشمناك خواهم ساخت .

پولس نیز در رسالۀ خویش به رومیان همین مطلب را باز گو میكند

و می گویم آیا اسرائیل ندانسته اند اول موسی می گوید من شما را به غیرت می آورم به  آنكه امتی نیست و بر قوم بی فهم شما را خشمگین خواهم ساخت و اشعیاء نیز جرات كرده می گوید آنانیكه طالب من نبودند مرا یافتند و به كسانیكه مرا نطلبیدند ظاهر گردیدم  اما در حق اسرائیل می گوید تمامی روز دستهای خود را دراز كردم به سوی قومی نامطیع و مخالف. (رومیان۱۰: ۲۱-۱۹)

و در همان رساله 11:11 میگوید :  بلكه از لغزش ایشان نجات به امتها رسید تا در ایشان غیرت پدید آورد.

و وقتی این تعابیر در کنار هم گذاشته میشود همه و همه ما را به یک نتیجه واحد میرساند که خداوند بنا داشته از میان قوم عرب و اولا اسماعیل و سرزمین مکه  پیامبری بزرگ برگزیند که از این پیامبر با تعابیر مختلف در کتاب مقدس یاد شده و فراموش نکنیم که مسیحیان تعابیر بسیار دور تری در عهد عتیق را بشارت  مسیح تاویل میکنند و با این وجود تاویل این عبارات برای پیامبری از نسل اسماعیل و از میان عرب ها چندان دور نیست .

 

 نویسندۀ مسیحی که ما در این مقالات پاسخ او را میدهیم، هیچ اشاره ای به این آیات از کتاب مقدّس که به خوبی به پیامبر اسلام(ص)، اشاره دارد، نمیکند. سایر مسیحیان نیز پاسخی به این آیات ندارند مگر اینکه ادعا کنند که این آیات در مورد حضرت مسیح(ع) است، که در بندهای ۲ تا ۴ از متن فوق، به خوبی باطل بودن این ادعا ثابت شده است.
   همچنین گاهی مسیحیان ادعا میکنند که پیامبر مورد نظر در اشعیا۴۲، یک دین جهانی دارد، ولی دین حضرت محمّد(ص) جهانی نبوده است!! در پاسخ به این ادعایشان نیز عرض میکنیم که برعکس ادعای ایشان، دین حضرت محمّد(ص) از همان ابتدا جهانی بود، خطاب قرآن هرگز با عرب نیست، بلکه با عبارت "یا ایها الناس"(ای مَردم) نشان میدهد که خطابش به تمامی مردم است؛ ضمن اینکه نامه هایی که حضرت محمّد(ص) به سردمداران حکومتهای کشورهای دیگر از جمله ایران و روم شرقی(بیزانس) فرستادند، به خوبی نشان میدهند که دین حضرت محمّد(ص) دینی جهانی بوده است. ضمن اینکه حضور افراد غیر عرب در بین اصحاب پیامبر مثل بلال حبشی و سلمان فارسی و ... به خوبی نشان میدهد که اسلام به مردم خاصی تعلّق ندارد و دینی جهانی میباشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 20:32  توسط محسن 

بررسی بشارات کتاب مقدس(8): یوحنا16:14 فارقلیطا

لطفاً پیش از خواندن مطلب، این مقاله را بخوانید: نکاتی در مورد بشارتهای کتاب مقدّس

  حضرت عیسی مسیح(ع) پیش از عروج به آسمان از آمدن فرد دیگری که در متن یونانی «پاراکلیتوس» و در ترجمه سریانی  «فارقلیطا» خوانده شده است بشارت می دهد، که پس از او خواهد آمد.  این بشارت در انجیل یوحنّا باب 14، در آیه 16،  ذکر شده است که به نقل از حضرت عیسی(ع) میگوید:

 

κἀγὼ ἐρωτήσω τὸν πατέρα καὶ ἄλλον παράκλητον δώσει ὑμῖν ἵνα μεθ' ὑμῶν εἰς τὸν αἰῶνα ᾖ,

ترجمه:

و من از پدر خواهم خواست و او مدافعی(=فارقلیطایی) دیگر به شما خواهد داد که همیشه با شما باشد.

 

همان طور که می بینید حضرت عیسی مسیح، یاران خود را به آمدن فارقلیطایی دیگر، بشارت می دهد که این کلمه در ترجمه های فارسی مسیحیان از انجیل یوحنّا به «تسلی دهنده»، «مدافع» و امثال اینها ترجمه شده است.  این آیه و توضیحاتی که حضرت عیسی مسیح در ادامه سخنان خویش در مورد او خواهد داد، نشان میدهد که به احتمال زیاد اینجا حضرت عیسی مسیح(ع) به حضرت محمّد(ص) بشارت داده است.

  چنانکه ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن، جلد 3، صفحه 708 می گوید مانی و منتز که پیش از حضرت محمّد(ص) بودند، ادعا کرده اند که همان فارقلیطای موعود هستند و این امر نشان می دهد که مسیحیان تا قرنها منتظر این فارقلیطا بوده اند و بخاطر همین انتظار نیز افرادی مثل مانی و منتز فرصت پیدا کردند که خود را فارقلیطا معرفی کنند. این امر نشان می دهد که مجامع مسیحیت در پیش از اسلام منتظر این فارقلیطا بوده اند و لذا این که فارقلیطا یک پیامبر پس از حضرت عیسی(ع) است، تنها ادعای مسلمانان نیست.

  انجیل یوحنا در ابتدا به زبان یونانی نوشته شده است و در نسخۀ یونانی این کلمه به صورت پاراکلیتوس نوشته شده است. حضرت عیسی مسیح(ع) به زبان یونانی سخن نمی گفته است، بلکه به زبان آرامی سخن می گفته است و یوحنّا که انجیل خود را به زبان یونانی نوشته است، طبق عادت همیشگی مسیحیان(که در مقدمه نیز بدان اشاره کردیم) اسمی را که حضرت مسیح(ع) به زبان آرامی به زبان آورده است، ترجمه کرده است و ترجمۀ آن را به یونانی نوشته است که این ترجمه بعدها در ترجمه های سریانی به فارقلیطا تبدیل شده است. اما اگر این ترجمۀ یونانی را به زبان آرامی که حضرت عیسی(ع) بدان سخن گفته است، برگردانیم، ترجمۀ آن میشود: مَحمَدَ. پس به نظر میرسد که حضرت عیسی مسیح(ع) واقعا اسم حضرت محمّد(ص) را به زبان آورده است ولی در انجیل یوحنّا این اسم از زبان آرامی به زبان یونانی ترجمه شده و به پاراکلیتوس بدل شده است. به نگر من همین امر به خوبی نشان می دهد که منظور حضرت عیسی(ع) فقط و فقط حضرت محمّد(ص) است.

 

  البته چنانکه حضرت عیسی(ع) در ادامه توضیحات در مورد فارقلیطا، به نقل از انجیل یوحنّا باب 16، آیه 7 می فرمایند، تا ایشان نرود، او نمی آید:

ἀλλ' ἐγὼ τὴν ἀλήθειαν λέγω ὑμῖν, συμφέρει ὑμῖν ἵνα ἐγὼ ἀπέλθω. ἐὰν γὰρ μὴ ἀπέλθω, ὁ παράκλητος οὐκ ἐλεύσεται πρὸς ὑμᾶς: ἐὰν δὲ πορευθῶ, πέμψω αὐτὸν πρὸς ὑμᾶς.

ترجمه:

با اینحال، من به شما راست می‌گویم که رفتنم به‌ سود شماست. زیرا اگر نروم، آن مدافع(فارقلیطا) نزد شما نخواهد آمد؛ امّا اگر بروم او را نزد شما می‌فرستم.

 

  این آیه نیز نشان می دهد که فارقلیطا بعد از حضرت عیسی(ع) خواهد آمد و لذا این آیه نشان می دهد که مسیحیان حقیقی باید منتظر موعود دیگری پس از حضرت عیسی(ع) باشند.

 

  از سوی دیگر انجیل یوحنّا در آیه 8 از باب 16، به نقل از حضرت عیسی(ع) در مورد فارقلیطا می فرماید:

καὶ ἐλθὼν ἐκεῖνος ἐλέγξει τὸν κόσμον περὶ ἁμαρτίας καὶ περὶ δικαιοσύνης καὶ περὶ κρίσεως:

ترجمه:

و چون او آيد، جهان را بر گناه و عدالت و داوري ملزم خواهد نمود.

 

 این آیه نیز نشان می دهد که فارقلیطای موعود، حضرت محمّد(ص) است، زیرا بعد از حضرت عیسی(ع) هیچکس به اندازۀ آن حضرت در ملزم کردن به عدالت و داوری و خودداری از گناه تلاش نکرده است و نیز دعوت آن حضرت به این امر جهانی بوده است چنانکه شاهان کشورها را نیز به راه حق دعوت کرده است و به سویشان نامه فرستاده است و این امر با «ملزم کردن جهانیان» سازگاری کامل دارد.

 

  همچنین انجیل یوحنّا در آیه 26 باب 15، به نقل از حضرت عیسی(ع) چنین نقل می کند:

Οταν ἔλθῃ ὁ παράκλητος ὃν ἐγὼ πέμψω ὑμῖν παρὰ τοῦ πατρός, τὸ πνεῦμα τῆς ἀληθείας ὃ παρὰ τοῦ πατρὸς ἐκπορεύεται, ἐκεῖνος μαρτυρήσει περὶ ἐμοῦ:

ترجمه:

امّا چون آن مدافع(فارقلیطا) که از نزد پدر برای شما می‌فرستم بیاید، یعنی روحِ راستی که از نزد پدر می‌آید، او خودْ دربارۀ من شهادت خواهد داد.

 

این آیه به شهادت دادن آن فارقلیطا به حقانیت حضرت عیسی(ع) اشاره دارد و ما می دانیم که حضرت محمّد(ص) بارها حضرت عیسی(ع) را تصدیق کردند و بسیاری از تهمتهای مسیحیان به آن حضرت را نیز رد فرمودند. پس این آیه نیز نشانه دیگری از این امر به ما می دهد که موعود مورد نظر همان حضرت محمّد(ص) است.

 

  ضمن اینکه در آیه 13 باب 16 از انجیل یوحنّا، به نقل از حضرت عیسی مسیح(ع) چنین گفته شده است:

ὅταν δὲ ἔλθῃ ἐκεῖνος, τὸ πνεῦμα τῆς ἀληθείας, ὁδηγήσει ὑμᾶς ἐν τῇ ἀληθείᾳ πάσῃ: οὐ γὰρ λαλήσει ἀφ' ἑαυτοῦ, ἀλλ' ὅσα ἀκούσει λαλήσει, καὶ τὰ ἐρχόμενα ἀναγγελεῖ ὑμῖν.

ترجمه:

وليكن چون او يعني روح راستي آيد، شما را به جميع راستي هدايت خواهد كرد زيرا كه از خود تكلّم نمي كند بلكه به آنچه شنيده است سخن خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد.

 

  اینکه او از خود سخن نمی گوید، به خوبی نشانگر پیامبر بودن، فارقلیطای موعود است، ضمن اینکه قرآن نیز در مورد حضرت محمّد(ص) میفرماید که او از روی هوا و هوس سخن نمی گوید بلکه آنچه می گوید، وحی خداست بر او(سوره نجم، آیه4و3). در مورد خبر دادن او از اخبار آینده نیز بسیاری از حوادث آینده توسط حضرت محمّد(ص) پیشگویی شده است که این پیشگویی ها در کتب تاریخ و سیره موجود است.

 

در جای دیگر حضرت عیسی(ع) به نقل انجیل یوحنّا باب 16، آیه 14، در مورد فارقلیطا می فرمایند:

ἐκεῖνος ἐμὲ δοξάσει, ὅτι ἐκ τοῦ ἐμοῦ λήμψεται καὶ ἀναγγελεῖ ὑμῖν.

ترجمه:

او مرا جلال خواهد داد زيرا كه از آنچه آن من است خواهد گرفت و به شما خبر خواهد داد.

 

  این آیه نیز تا حدود زیادی نشان می دهد که این بشارت مربوط به حضرت محمّد(ص) است، زیرا حضرت محمّد(ص) به راستی حضرت عیسی(ع) را جلال داد و حقایق فراوانی در مورد حضرت عیسی(ع) که به خاطر تحریفات به دست فراموشی سپرده شده بود، را بازگو فرمود. در حالی که قرآن و سخنان پیامبر خدا(ص) شأن و مقام بسیار والایی برای آن حضرت قائل هستند، طبق کتاب مقدس مسیحیان، آن حضرت ملعون شد(غلاطیان13:3) و بر روی صلیب دهان به کفرگویی گشود(متی46:27 و مرقس34:15) و اولین معجزه اش از دید انجیل یوحنا ساختن شراب برای مردم است(یوحنّا2: 11-1) او غیر مسیحی و یهودیان، را "سگ" خطاب میکند (متی6:7و26:15). او همچنین درخواست کمک زن غیر یهودی، را رد کرد(متی15: 25-23) و تنها بعد از توهین به او کمکش کرد. عیسی(ع) به روشی ظالمانه به مردم حمله می کند و این حمله به خاطر این است که آنها در روز شنبه کار کرده اند(یوحنا15:2) ولی اگر حفظ حرام و حلال دین یهود برای او اینقدر مهم بوده است، پس چرا برای مردم شراب درست می کند و به آنها می خوراند؟ عیسی(ع) در مثلی که راجع به خودش بود، گفت: "امّا آن‌ دشمنانِ من‌ كه‌ نخواستند من‌ بر ايشان‌ حكمراني‌ نمايم‌، در اينجا حاضر ساخته‌ پيش‌ من‌ به‌ قتل‌ رسانيد."(لوقا27:19) وهمچنین عیسی(ع) کودکان را به جرم والدینشان خواهد کشت(مکاشفات یوحنا23:2)

  پس آشکار است که حضرت محمّد(ص) کسی بود که این همه توهینی که مسیحیان به حضرت عیسی(ع) نسبت می دهند را نفی کرد و به راستی نام آن حضرت را جلال داد و حقایق فراوانی را در مورد آن حضرت بازگو فرمود.

 

و اما شبهات مسیحیان در مورد این بشارت را ببینیم:

 

نویسندۀ مسیحی:

مسلمانان ادعا میکنند که منظور مسیح از اشاره به آمدن تسلی دهنده(در زبان یونانی paraclete) محمد است و دلیل ادعای خود را هم آیه6 از سوره صف میدانند که در آن محمد به نام احمد(periclytos) نامیده شده و آن را تلفظ صحیح واژۀ paraclete تصور میکنند. طبق این آیه از قرآن «عیسی پسر مریم به بنی اسرائیل گفت: همانا من رسول خدا به سوی شما هستم... و اکنون شما را مژده میدهم که بعد از من رسول بزرگواری که نامش احمد است بیاید...» ولی در اینجا نیز چنانچه انجیل یوحنا16:14 را در زمینۀ اصلی آن بخوانیم هیچ پایه ای برای این نوع ادعاها بدست نمیاید.

  در بیشتر از 5366 نسخه دستنویس از عهد جدید( N. L. Geisler and W. E. Nix, General Introduction to the Bible) مطلقاً حتی یک نسخۀ دستنویس وجود ندارد که کلمۀ periclytos(شخص ستوده شده) به آن مفهومی که مسلمانان ادعا میکنند آمده باشد، بلکه در تمام نسخه ها واژۀ paraclete(تسلی دهنده یا مدافع) نوشته شده است.

 

پاسخ:

اولاً نویسندۀ مسیحی، سخنانی را رد میکند که ما اصلاً ادعایش را نکرده ایم. ما ادعا نکردیم نام پریکلیتوس یا احمد در انجیل یوحنا آمده است. قرآن هم نفرموده است که در اناجیل مسیحیان نام احمد آمده است، بلکه فرموده است که حضرت عیسی(ع) گفت بعد از من کسی به نام احمد میاید و میدانیم که تمام سخنان حضرت عیسی(ع) در انجیلهایشان ثبت نشده است، بدون شک این جمله از حضرت عیسی(ع) نیز در اناجیل مسیحیان ثبت نشده است.

ثانیاً عنوان تسلی دهنده، مدافع و ... که مسیحیان برای ترجمۀ کلمۀ پارکلیتوس یا فارقلیطا میاورند، همگی بر پیامبر اسلام(ص) نیز صدق میکند.

ثالثاً حضرت عیسی(ع) به زبان آرامی سخن میگفتند و اگر ما این کلمۀ پاراکلیتوس را که به قول نویسندۀ مسیحی در 5366 نسخۀ دستنویس ثبت شده است را به زبان آرامی ترجمه کنیم تا ببینیم حضرت عیسی(ع) چه فرموده است که در انجیل یوحنّا تبدیل به پارکلیتوس(paraclete) شده است، خواهیم دید که ترجمۀ آن در آرامی «مَحمَدَ» است که شباهت بسیاری به نام حضرت محمّد(ص) دارد.

رابعاً مسیحیان برای رفع تناقضات عددی در کتاب مقدّس خودشان که مثلاً در جایی برای سن یک پادشاه در زمان یک حادثه، سن هشت و در جای دیگر سن هجده را نشان میدهد، ادعا میکنند که اینجا در یکی از این دو آیه از کتاب مقدّسشان، یک حرکت برداشته شده است و به همین خاطر عددی که این دو آیه نشان میدهند یکی نیست، ولی اگر حرکت برداشته نمیشد الان چنین تناقضی در کار نبود، خب با این توجیه خودشان ممکن است که آنچه در انجیل یوحنا نوشته شده است، همان پریکلیتوس بوده باشد که با برداشته شدن یک حرکت از آن، تبدیل به پاراکلیتوس شده است. پس باز ممکن است واقعاً حضرت عیسی(ع) به پریکلیتوس(periclytos) یا احمد اشاره کرده باشد(توجه کنید که اختلاف دو کلمۀ یونانی پاراکلیتوس و پریکلیتوس، تنها یک حرکت است). همچنین شهادت برخی افراد که واقعیت را دریافته اند، این شک را به وجود میاورد که واقعاً کلمۀ پریکلیتوس در انجیل یوحنا آمده است، برای مثال یک کشیش مسلمان شده، میگوید که استادش که کشیش بسیار بزرگی بود، اسنادی قدیمی مربوط به پیش از ظهور اسلام به او نشان داد که در آن زمان فارقلیطا به معنای احمد شناخته شده است، این کشیش که به این خاطر مسلمان میشود، در کتاب خود انیس الاعلام به این ماجرا اشاره میکند. مورد دیگر خاطره ای از لئوناردو داوینچی در کتاب "مسواک من" است که میگوید روزی دیدم کشیشی سوزنی در دست گرفته و دارد بخشهایی از کتاب مقدّس خطی را با سوزن پاک میکند و وقتی از او پرسیدم چه میکنی؟ گفت دارم کلمۀ پریکلیتوس را با حذف یک حرکت به پاراکلیتوس تبدیل میکنم، زیرا مسلمانان از این کلمه در کتاب مقدّس سوءاستفاده میکنند، زیرا در قرآنشان آمده است که حضرت مسیح به آمدن احمد اشاره کرده است و پریکلیتوس نیز به همین معناست. ولی در هر حال اگر پاراکلیتوس هم درست باشد با توضیحات حضرت عیسی مشخص است که حضرت عیسی(ع) به حضرت محمّد(ص) اشاره کرده است.

 

نویسندۀ مسیحی:

در همین آیه از انجیل حضرت عیسی به روشنی بیان میکند که منظور وی از «مدافع» نه محمد، بلکه روح القدس است. عیسی فرمود: « لیکن تسلی دهنده، یعنی روح‌القدس، که پدر او را به اسم من می‌فرستد، او همه‌چیز را به شما تعلیم خواهد داد و آنچه من به شما گفتم، به‌یاد شما خواهد آورد.»(یوحنا26:14)

پاسخ:

 پاسخ این ادعای نویسندۀ مسیحی دو بخش است: "روح القدس خوانده شدن کسی که خواهد آمد" و "روح القدس بودن کسی که خواهد آمد."

  اوّل در مورد روح القدس خوانده شدن کسی که خواهد آمد، ما با این مشکلی نداریم، زیرا چنانکه جناب مستر هاکس مسیحی نیز در قاموس کتاب مقدّس در ذیل کلمۀ روح القدس اشاره میکند، روح القدس هم به معنای روح پاک یا روح راستی است و هم به معنای ویژۀ آن چیزی که مسیحیان آنرا «روح القدس» میخوانند(اقنوم سوّم خدا که حضرت مریم را بدون داشتن شوهر باردار کرد) میباشد. حضرت عیسی(ع) هر چند اینجا کلمۀ روح القدس را به زبان میاورند، ولی در یوحنا13:16، یوحنا17:14 و یوحنا26:15 او را روح راستی مینامد، و مشخص میفرماید که منظور معنای اوّل است و آن حضرت در این آیه خواسته اند به پاک بودن روح کسی که میاید اشاره کنند. این تعابیر در کتاب مقدّس به کار رفته است، مثلاً در مورد حضرت یحیی(ع) گفته شده است که از شکم مادر پر از روح القدس بود(لوقا15:1) پس مشخص است که روح پاک حضرت یحیی(ع)، روح القدس خوانده شده است.

 

دوم در مورد روح القدس بودن کسی که حضرت عیسی(ع) از آمدنش خبر داده اند. به هر حال این مشکل وجود دارد که شاید روح القدس در همان معنی ویژۀ خود، مورد نظر حضرت عیسی(ع) بوده باشد یعنی شاید منظور حضرت عیسی(ع) همان روح القدسی است که مادرش حضرت مریم(س) را باردار کرد؛ ولی ما با شواهدی نشان میدهیم که این برداشت غلط است:

نخست اینکه حضرت عیسی(ع) طبق همین انجیل یوحنا در باب 16، آیه 7، می فرماید رفتن من برای شما سودمند است، زیرا تا نروم فارقلیطا نزد شما نخواهد آمد! آیا این قابل قبول است که روح القدس از حضرت عیسی مسیح(ع) سودمندتر است؟ مشخص است که پاسخ منفی است. دوم اینکه انجیل یوحنّا در باب 16، آیه 8، به نقل از حضرت عیسی(ع) می گوید او جهانیان را به عدالت و انصاف ملزم خواهد کرد، که چنانکه خود مسیحیان قبول دارند روح القدس نمیتواند کسی را به چیزی ملزم کند، از این گذشته طبق اعتقاد خود مسیحیان، روح القدس تنها به سراغ افراد خاصی می رود و نه تمام جهانیان. سوم اینکه انجیل یوحنا، باب 15، آیه 26، به نقل از حضرت عیسی(ع) می گوید که او در مورد حضرت عیسی(ع) شهادت خواهد داد ولی هیچکجا نداریم که روح القدس در مورد حضرت مسیح(ع) شهادتی داده باشد و نکتۀ دیگر اینکه طبق کتاب مقدس، شهادت باید حسی باشد، حال آنکه روح القدس قابل حس کردن نیست و او نیز با کسی حرف نمی زند و خود مسیحیان نیز می گویند که روح القدس را به صورت باطنی درک کرده اند، نه اینکه با او حرف زده باشند. چهارم اینکه انجیل یوحنّا، باب 16، آیه 7، نقل کرده است که حضرت عیسی مسیح(ع) می فرماید اگر من نروم او نمی آید، و این سخن حضرت عیسی(ع) نشان می دهد که فارقلیطا نمی تواند روح القدس باشد، زیرا روح القدس در زمان خود حضرت عیسی(ع) هم حضور داشت، برای مثال طبق انجیل متی، باب 3، آیه 17 و 16، وقتی آن حضرت را تعمید دادند، روح القدس(که اینجا روح خدا خوانده شده است) به شکل یک کبوتر آمد و بر آن حضرت قرار گرفت و گفت این است فرزند من که از او خشنودم و چندین جای دیگر در اناجیل هم می بینیم با وجود اینکه حضرت مسیح حضور دارد، روح القدس هم حضور دارد! پنجم اینکه حضرت عیسی(ع) طبق انجیل یوحنّا باب 14، آیه 29، چنین می فرماید: «و الآن قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتی كه واقع گردد ایمان آورید» و اگر منظور روح القدس بود، این آیه معنی نداشت، زیرا حواریون پیش از این نیز به روح القدس ایمان آورده بودند. ششم اینکه در آیه 13 از باب 16 انجیل یوحنّا، حضرت عیسی(ع) می فرماید که او از خود حرف نمی زند، اینکه روح القدس که از دیدگاه مسیحیان(اعم از کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان) خداست، از خود حرفی نزند، فاقد معنا و مفهوم است، زیرا خدا هر چه بگوید از نزد خود می گوید. ضمن اینکه طبق باور خود مسیحیان روح القدس اصلا حرف نمی زند که بخواهد از نزد خودش سخن بگوید یا از نزد دیگری. هفتم اینکه نظر به اینکه در زبان یونانی و سریانی که نسخ قدیمی عهد جدید به آن زبانهاست، مثل زبان عربی، مؤنت و مذکر بودن کلمه، مشخص است؛ روح القدس همیشه به صورت مؤنث میاید و وقتی میخواهند در مورد او سخن بگویند از شناسه و ضمیر مؤنث استفاده میکنند، ولی حضرت عیسی(ع) وقتی در مورد فارقلیطا یا پارکلیتوس سخن میگوند از شناسه و ضمیر مذکر استفاده میکنند، پس مشخص است که منظور حضرت عیسی(ع) روح القدس نیست، زیرا اگر منظورشان روح القدس بود از شناسه و ضمیر مؤنث برای پاراکلیتوس یا فارقلیطا استفاده میکردند.

 

نویسندۀ مسیحی:

 این روح مدافع به شاگردان عیسی داده شد(«شما» در آیۀ 16)، یعنی کسانی که شاهدان او خواهند بود... زیرا از ابتدا با او بوده اند(یوحنا27:15؛ رجوع کنید اعمال22:1؛ لوقا1:1,2). ولی همانطور که همه قبول دارند محمد یکی از حواریون عیسی نبود و از این رو نمیتوانسته همان کسی باشد که عیسی او را با عنوان تسلی دهنده(paraclete) معرفی میکند.

پاسخ:

گویا خود نویسنده هم نمیفهمد چه میگوید!! با این برداشت باید مدافع مورد نظر یکی از حواریون باشد!! در حالی که حضرت عیسی میفرماید تا من نروم او نمیاید(یوحنا7:16) در حالی که حواریون همه پیش از رفتن عیسی(ع) حاضر بودند. فرد مورد نظر کسی است که بعد از حضرت عیسی(ع) میاید. حواریون و روح القدس همه پیش از رفتن حضرت عیسی(ع) حضور داشتند. البته اینکه میگوید منظور از شما در آیۀ 16، شاگردان عیسی(ع) است، نیز سخن باطلی است که در پاسخ به شبهات بعدی بطلانش را نشان میدهم.

 

نویسندۀ مسیحی:

مدافع(تسلی دهنده ای) که عیسی وعده داده بود می بایست «همیشه» با آنها بماند(آیه 16) ولی اکنون سیزده قرن است که محمّد برای همیشه چشم از جهان فروبسته است! بنابراین او به هیچ وجه ویژگی های خاص این تسلی دهنده را نداشت. عیسی به شاگردانش گفت: «...شما او(تسلی دهنده) را می شناسید...»(آیه 17) ولی حواریون عیسی محمد را نمی شناختند و نمی توانستند او را بشناسند زیرا او 6 قرن بعد به دنیا آمد. عیسی هم چنین به حواریونش گفت که تسلی دهنده «در شما» خواهد بود(آیه7). محمد نمی توانست «در» حواریون عیسی مسیح باشد، زیرا آنان 600 سال قبل از او می زیستند و اطلاعی از او نداشتند. همچنین تعلیمات آنان ارتباطی با تعلیمات محمد نداشت، بنابراین او نمی توانست حتی به مفهوم روحانی و تعالیمی «در» عیسی مسیح یا شاگردان او باشد.

پاسخ:

ابتدا باید عرض کنیم همانطور که در نکات مربوط به بشارتهای کتاب مقدّس گفتیم، بشارتها همیشه شامل بخشهای رازگونه، گنگ و پیچیده هستند که درک دقیق بشارت را مشکل میکند. این شبهات هم مربوط به بخش رازگونه و محتاج به تفسیر، از این بشارت است. حال با توجه به این مسئله پاسخ این شبهات را مطالعه کنید:

اوّل در مورد اینکه حضرت محمّد سیزده قرن است که چشم از جهان فروبسته اند و این با «همیشه» با ما بودن ایشان در تضاد است، باید عرض کنیم که حضور فیزیکی حضرت محمّد(ص) اهمیت ندارد، مهم دین ایشان است که از زمان خودشان تا به حال با ما بوده است. پس با این حساب آن تسلی دهنده به واسطۀ دین اسلام همیشه با ماست، یا به عبارت دقیقتر حضرت محمّد(ص) در دلهای ما زنده است.

دوم در مورد اینکه حضرت محمّد(ص) شش قرن بعد از حواریون بودند پس آنها نمیتوانستند او را بشناسند؛ این مشکل از اینجا ایجاد میشود که مسیحیان خیال میکنند منظور از «شما» الزاماً باید حواریون باشد و حضرت عیسی(ع) همیشه وقتی میگوید «شما» منظورش حواریون یا کسانی که در حضورش بودند است، امّا اینطور نیست. حضرت عیسی(ع) در متی64:26، در مورد بازگشت خود به کسانی که در حال محاکمه اش بودند فرمود: «به شما می گویم بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قوّت نشسته، بر ابرهای آسمان می آید» خب مسلّم است که تمام کسانی که آن زمان بودند، مرده اند و دو هزار سال هم گذشته است و حضرت عیسی(ع) بازنگشته است، پس منظور حضرت عیسی(ع) از «شما»، مخاطبین سخنش در زمانهای بعد است و نه کسانی که آنجا حضور داشتند. به همین شکل منظور حضرت عیسی از «آمدن تسلی دهنده برای شما» آمدن تسلی دهنده برای مخاطبین سخنانشان است.

  البته شناختن حضرت محمّد(ص)، برای حواریون هم ممکن بود، زیرا آنها بخاطر بشارت تورات(تثنیه18:18) و سایر بشارتهای عهد عتیق باید در انتظار پیامبری مثل موسی میبودند که از میان اعراب ظهور خواهد کرد. شناختن او از طریق نشانیهایی که پیامبران و حضرت مسیح(ع) داده بودند، برای حواریون نیز ممکن بود، هر چند حواریون در زمان حضرت محمّد(ص) زنده نبوده باشند.

 

سوم در مورد ناسازگاری تعلیمات حواریون با تعلیمات حضرت محمّد(ص) نیز این ادعای نویسنده است، و ما میتوانیم نشان دهیم که نوشتجات حواریون نیز تضادی با تعلیمات حضرت محمّد(ص) ندارد.

چهارم  در مورد حضور حضرت محمّد(ص) «در» افراد، هم باید عرض کنیم که ایشان به واسطۀ تعالیمشان در درون ما حضور دارند و به اصطلاح حضرت محمّد(ص) در دل ما مسلمانان زنده هستند. لازم به ذکر است که این ادبیات که «او در شما خواهد بود»، امری متواتر در کتاب مقدّس است، و بیشتر به معنای اثر گرفتن است، مثلاً «در مسیح شاد بودن» که مسیحیان زیاد به کار میبرند، معنایش است که در اثر لطف مسیح شاد باشید.

 

نویسندۀ مسیحی:

عیسی به صراحت تأکید نمود که آن تسلی دهنده «به نام من» یعنی نام عیسی فرستاده خواهد شد(یوحنا26:14) ولی هیچ مسلمانی این را قبول ندارد که محمد توسط عیسی و به نام عیسی فرستاده شده باشد.

پاسخ:

  البته نویسندۀ مسیحی متوسّل به دروغ شده است: حضرت عیسی(ع) در این نفرموده است که «او توسط من فرستاده خواهد شد»، بلکه طبق متن آیه در ترجمۀ فارسی مسیحیان، چنین آمده است: «پدر(=خدا) او را به نام من میفرستد». پس پیامبر مورد نظر کسی است که «به نام مسیح» میاید، ولی به نام مسیح آمدن یعنی چه؟

 آیا به نام مسیح(ع) آمدن یعنی تأییدگر مسیح(ع) بودن؟ اگر به این مفهوم باشد، حضرت محمّد(ص) نیز تأییدگر مسیح(ع) بود، پس میتواند فرد مورد نظر این بشارت باشد. آیا به نام مسیح(ع) بودن یعنی سخنانش مثل سخنان مسیح(ع) باشد؟ اگر به این معنا باشد نیز حضرت محمّد(ص) سخنانش مثل سخنان حضرت مسیح(ع) بود و لذا میتوان گفت که حضرت محمّد(ص) فرد  مورد نظر است.

  بعید است «به نام مسیح آمدن» معنای دیگری داشته باشد، مگر اینکه بخواهیم مثل نویسندۀ مسیحی، سخن حضرت مسیح(ع) را تحریف کنیم و بگوییم، حضرت عیسی(ع) فرموده است که این فرد را خودش خواهد فرستاد!!! در حالی که این ادعا اوّلاً با نص صریح آیه که با کمال صراحت میگوید که پدر(=خدا) او را خواهد فرستاد، در تضاد است، و ثانیاً با سخنان دیگر حضرت عیسی(ع) که تأکید میکند هیچ کاری را از خود نمیکند بلکه به آنچه خدا به او آموخته است، سخن میگوید(یوحنا28:8) در تضاد است، چگونه وقتی حضرت عیسی(ع) از خود کاری نمیکند، میتواند فرستندۀ پیامبری به سوی مردم باشد؟ لازم به ذکر است که چنانکه حضرت عیسی(ع) در ابتدای این بشارت میفرماید، او فقط از پدر خواهش خواهد کرد تا پاراکلیتوس دیگری برایشان بفرستد(یوحنا16:14)، عمل حضرت عیسی(ع) فقط در حد یک درخواست است، و فرستنده خود خدا است که در عهد جدید، پدر خوانده میشود. پس اگر هم حضرت عیسی(ع) بگوید میروم و او را میفرستم، طبق فرمایش خودش، تنها در حد درخواست کردن از خدا، برای وقوع این امر، در فرستاده شدن این پیامبر نقش دارد.

 

نویسندۀ مسیحی:

  «تسلی دهنده» که عیسی وعده فرستادن او را داد «از خود سخن نمی گوید»(یوحنا13:16) ولی محمد بارها در قرآن به خود شهادت داده است. به عنوان مثال در سوره احزاب آیه 40، محمد در مورد خود میگوید: «محمد رسول الله و خاتم الانبیاء.»

پاسخ:

 بله! جای تعجب نیست! وقتی نویسندۀ مسیحی در بخشهای پیشین، سخنان مسیح(ع) را که او را خدا میداند، آنچنان تحریف میکند، جای تعجب نیست که اینجا نیز اینگونه دروغگویی کند. در پاسخ عرض میکنیم که:

اولاً قرآن نوشتۀ حضرت محمّد(ص) نیست. ما این را فقط به خاطر اینکه ثابت میکنیم قرآن سخن خداست نمیگوییم. هر کس ادبیات احادیث صحیح و متواتر که از پیامبر رسیده است را با ادبیات قرآن مقایسه کند، به راحتی خواهد فهمید که سبک، لحن و ادبیات قرآن، با سبک و لحن و ادبیات موجود در سخنان پیامبر بسیار متفاوت است. ای کاش، حقیقت را بخاطر تعصباتشان پایمال نمیکردند.

ثانیاً نویسندۀ مسیحی باز هم سخن مسیح را تحریف کرده است، «از خود سخن نمیگوید» یعنی چه؟ یعنی دربارۀ خودش حرف نمیزند؟! این برداشت بدترین برداشت ممکن است و بسیار دور از عقل است، زیرا وقتی از پیامبر میپرسند تو که هستی؟ او باید خودش را معرفی کند و اگر قرار باشد دربارۀ خودش سخنی نگوید چگونه مردم او را بشناسند؟ چگونه به پیامبری ایمان بیاوریم که حتی خودش هم به حقانیت خودش شهادت نداده است؟! پس این برداشت بسیار باطل و به دور از عقل است.

  برداشت صحیح از سخن جضرت مسیح(ع) این است که بگوییم منظور این است که «او از پیش خودش سخن نمیگوید». این برداشت هم صحیح و هم منطقی است. یک پیامبر نباید حرفهای دلش را به مردم بزند، بلکه باید سخن خدا را منتقل کند، حضرت محمّد(ص) چنین بودند. نیازی نیست ما به سخنان حضرت محمّد(ص) اشاره کنیم، زیرا خود قرآن در سورۀ نجم، در آیات 3 و 4 میفرماید که او «از روی هوا و هوس سخن نمیگوید، بلکه هر چه میگوید وحی نازل شده، است.» پس حضرت محمّد(ص) به خوبی با این سخن حضرت عیسی(ع) همخوانی دارند.

 

نویسندۀ مسیحی:

 یکی از رسالتهای تسلی دهنده این است که عیسی مسیح را جلال بدهد(14:16). اما اگر اسلام درست می گوید و محمد برتر از عیسی و آخرین پیامبران و به قول معروف «خاتم الانبیاء» است، در این صورت او عیسی را که پیش از او آمده و به عبارت دیگر در مرتبه پایینتری قرار دارد، جلال نمی دهد.

پاسخ:

به راستی دلم برای این نویسندۀ نگون بخت میسوزد که اینچنین برای انکار حقیقت به آب و آتش میزند و آخر هم هیچ! بله، پیامبر اسلام برتر از حضرت عیسی(ع) هست، ولی خب این به معنای جلال ندادن به او نیست. یک پیامبر میتواند از پیامبر دیگری پیش از خود، برتر باشد، ولی در عین حال او را جلال دهد. آیا غیر از این است که پیامبر اسلام(ص)، حضرت عیسی(ع) را جلال داد و تهمتهای مسیحیان بر او را زدود؟ مسیحیان میگویند حضرت عیسی(ع) ملعون شد(غلاطیان13:3) و نیز میگویند او روی صلیب به کفرگویی پرداخت(متی46:27 و مرقس34:15) و میگویند که او ادعای خدایی کرده است و با این سخن او را تا سر حد یک طاغوت کفرگو، مثل فرعون و نمرود پایین میاورند، و این اسلام و پیامبر بزرگوارش هستند که این تهمتها را از چهرۀ حضرت عیسی(ع) میزدایند. پس به راستی حضرت محمّد(ص) به راستی مسیح را جلال داد. بد نیست آیات قرآن در مورد مسیح را بخوانید.

 ضمن اینکه حضرت عیسی(ع) نیز با بیان اینکه رفتنشان سودمند است زیرا تا نروند، تسلی دهنده نمیاید(یوحنا7:16)، به طور غیرمستقیم نشان داده اند که کسی که میاید از ایشان برتر است و این فقط سخن ما نیست. آیا مسیحیان سخنان مسیح را نیز رد میکنند؟

 

نویسندۀ مسیحی:

  سرانجام اینکه عیسی مسیح به صراحت بیان کرد که تسلی دهنده «بعد از اندک» ایامی خواهد آمد(اعمال5:1) در حالی که تا 600 سال بعد خبری از آمدن محمد نشد. به هر حال «تسلی دهنده» که کسی غیر از روح القدس نیست(یوحنا26:14) بعد از مدت کوتاهی یعنی درست چند روز بعد از عید پنطیکاست آمد(اعمال5:1 و باب2) بنابراین بار دیگر به روشنی پیداست که ادعای مسلمانان مبنی بر اینکه کتاب مقدس ظهور محمد را پیشگویی کرده هیچ پایه و اساسی ندارد.

پاسخ:

 باعث تأسف است که باز هم نویسندۀ مسیحی سخنان حضرت مسیح(ع) را تحریف کرده است. حضرت عیسی(ع) در اعمال5:1 در مورد آمدن تسلی دهنده سخن نمیگوید، بلکه در مورد آمدن «روح القدس» سخن میگوید. بلی، حضرت محمّد(ص) 600 سال بعد آمدند و نه چند روز دیگر، زیرا حضرت عیسی در مورد «روح القدس» گفتند که بعد از اندک ایامی خواهد آمد و حواریون را تعمید خواهد داد. به راستی چه باید بگوییم در مورد کسانی که اینگونه کتاب مقدّس خودشان را تحریف میکنند؟ انکار حقیقت این نویسندۀ محترم را وادار کرده است که جملات کتاب مقدّس خودش را نیز تحریف کند. درود خدا بر مسیح(ع) و لعنت خدا بر کسانی که با چنین رفتارهایی سعی میکنند چهرۀ او را خدشه دار کنند.

  در مورد اینکه تسلی دهنده در یکی از آیات «روح القدس» خوانده شده است، نیز در پاسخ خود به بخش دوم شبهات نویسندۀ مسیحی پاسخ را عرض کردیم، که اینجا هم تکرار میکنیم:

«  اوّل در مورد روح القدس خوانده شدن کسی که خواهد آمد، ما با این مشکلی نداریم، زیرا چنانکه جناب مستر هاکس مسیحی نیز در قاموس کتاب مقدّس در ذیل کلمۀ روح القدس اشاره میکند، روح القدس هم به معنای روح پاک یا روح راستی است و هم به معنای ویژۀ آن چیزی که مسیحیان آنرا «روح القدس» میخوانند(اقنوم سوّم خدا که حضرت مریم را بدون داشتن شوهر باردار کرد) میباشد. حضرت عیسی(ع) هر چند اینجا کلمۀ روح القدس را به زبان میاورند، ولی در یوحنا13:16، یوحنا17:14 و یوحنا26:15 او را روح راستی مینامد، و مشخص میفرماید که منظور معنای اوّل است و آن حضرت در این آیه خواسته اند به پاک بودن روح کسی که میاید اشاره کنند. این تعابیر در کتاب مقدّس به کار رفته است، مثلاً در مورد حضرت یحیی(ع) گفته شده است که از شکم مادر پر از روح القدس بود(لوقا15:1) پس مشخص است که روح پاک حضرت یحیی(ع)، روح القدس خوانده شده است.
 دوم در مورد روح القدس بودن کسی که حضرت عیسی(ع) از آمدنش خبر داده اند. به هر حال این مشکل وجود دارد که شاید روح القدس در همان معنی ویژۀ خود، مورد نظر حضرت عیسی(ع) بوده باشد یعنی شاید منظور حضرت عیسی(ع) همان روح القدسی است که مادرش حضرت مریم(س) را باردار کرد؛ ولی ما با شواهدی نشان میدهیم که این برداشت غلط است: نخست اینکه حضرت عیسی(ع) طبق همین انجیل یوحنا در باب 16، آیه 7، می فرماید رفتن من برای شما سودمند است، زیرا تا نروم فارقلیطا نزد شما نخواهد آمد! آیا این قابل قبول است که روح القدس از حضرت عیسی مسیح(ع) سودمندتر است؟ مشخص است که پاسخ منفی است. دوم اینکه انجیل یوحنّا در باب 16، آیه 8، به نقل از حضرت عیسی(ع) می گوید او جهانیان را به عدالت و انصاف ملزم خواهد کرد، که چنانکه خود مسیحیان قبول دارند روح القدس نمیتواند کسی را به چیزی ملزم کند، از این گذشته طبق اعتقاد خود مسیحیان، روح القدس تنها به سراغ افراد خاصی می رود و نه تمام جهانیان. سوم اینکه انجیل یوحنا، باب 15، آیه 26، به نقل از حضرت عیسی(ع) می گوید که او در مورد حضرت عیسی(ع) شهادت خواهد داد ولی هیچکجا نداریم که روح القدس در مورد حضرت مسیح(ع) شهادتی داده باشد و نکتۀ دیگر اینکه طبق کتاب مقدس، شهادت باید حسی باشد، حال آنکه روح القدس قابل حس کردن نیست و او نیز با کسی حرف نمی زند و خود مسیحیان نیز می گویند که روح القدس را به صورت باطنی درک کرده اند، نه اینکه با او حرف زده باشند. چهارم اینکه انجیل یوحنّا، باب 16، آیه 7، نقل کرده است که حضرت عیسی مسیح(ع) می فرماید اگر من نروم او نمی آید، و این سخن حضرت عیسی(ع) نشان می دهد که فارقلیطا نمی تواند روح القدس باشد، زیرا روح القدس در زمان خود حضرت عیسی(ع) هم حضور داشت، برای مثال طبق انجیل متی، باب 3، آیه 17 و 16، وقتی آن حضرت را تعمید دادند، روح القدس(که اینجا روح خدا خوانده شده است) به شکل یک کبوتر آمد و بر آن حضرت قرار گرفت و گفت این است فرزند من که از او خشنودم و چندین جای دیگر در اناجیل هم می بینیم با وجود اینکه حضرت مسیح حضور دارد، روح القدس هم حضور دارد! پنجم اینکه حضرت عیسی(ع) طبق انجیل یوحنّا باب 14، آیه 29، چنین می فرماید: «و الآن قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتی كه واقع گردد ایمان آورید» و اگر منظور روح القدس بود، این آیه معنی نداشت، زیرا حواریون پیش از این نیز به روح القدس ایمان آورده بودند. ششم اینکه در آیه 13 از باب 16 انجیل یوحنّا، حضرت عیسی(ع) می فرماید که او از خود حرف نمی زند، اینکه روح القدس که از دیدگاه مسیحیان(اعم از کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان) خداست، از خود حرفی نزند، فاقد معنا و مفهوم است، زیرا خدا هر چه بگوید از نزد خود می گوید. ضمن اینکه طبق باور خود مسیحیان روح القدس اصلا حرف نمی زند که بخواهد از نزد خودش سخن بگوید یا از نزد دیگری. هفتم اینکه نظر به اینکه در زبان یونانی و سریانی که نسخ قدیمی عهد جدید به آن زبانهاست، مثل زبان عربی، مؤنت و مذکر بودن کلمه، مشخص است؛ روح القدس همیشه به صورت مؤنث میاید و وقتی میخواهند در مورد او سخن بگویند از شناسه و ضمیر مؤنث استفاده میکنند، ولی حضرت عیسی(ع) وقتی در مورد فارقلیطا یا پارکلیتوس سخن میگوند از شناسه و ضمیر مذکر استفاده میکنند، پس مشخص است که منظور حضرت عیسی(ع) روح القدس نیست، زیرا اگر منظورشان روح القدس بود از شناسه و ضمیر مؤنث برای پاراکلیتوس یا فارقلیطا استفاده میکردند.»

 این نویسنده از سر ناتوانی فقط سخنان خود را تکرار میکند و چقدر خوش خیال است که فکر میکند که «بار دیگر»، آن هم «به روشنی» نشان داده است که هیچگونه پیشگویی راجع به حضرت محمّد(ص) در کتاب مقدس وجود ندارد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 1:21  توسط محسن